پناهِ روزهای اغازینِ جوانی

سلام. چند روز پیش برای اولین‌بار در نوشته‌هایم با اسمت خطاب قرارت دادم. اسم تو از قبل از اینکه من بخواهم تو را متصور شوم بوده. همیشه بوده. یعنی قبل از اینکه تو باشی، اسمت بوده. من اسم تو را خیلی دوست دارم. مثل خودت. من خیلی ناراحت میشوم اگر قرار باشد هیچوقت تو در این دنیا نیایی. من از از دست دادنِ کسانی که نداشتم‌شان زیاد ترسیده‌ام، اما تو اولین کسی هستی که نه دارمت، نه دیدمت، و نه حتی وجود داری. اما خیلی زیاد از از دست دادن تو میترسم. همانقدر هم از بودنت میترسم. از اینکه باشی و تا همیشه برای اینده‌ات سراپا اضطراب باشم. این روزها که همه را از دست میدهیم من خیلی ترسیده‌ام که تو را هم از دست بدهم. این روزها که همه سوگوارند من نیستم. و من نزدیکترین ارزوهایم را در این روزها از دست داده‌ام. خیلی میترسم پسرم را هم از دست بدهم. اگر تو را از دست بدهم چه؟

من نمیدانم قرار بر این است خودم تو را به این دنیا بیاورم یا قرار است ۹ ماه یا چقدر، از باقیِ مادران عقب باشم! اما امیدوارم روزی تو پسرم باشی. واقعا و حقیقتا. چیزی بیشتر از پناهِ روزهای اغازینِ جوانی‌ام.

من سوگوار نیستم، من خودِ سوگم. اگر تو را هم از دست بدهم چه؟ سوگ‌تر از این هم میشود؟ میشود سوگ‌تر باشم؟ تو چه؟ نمیترسی من را از دست بدهی؟ راست میگویی. تو اصلا هنوز وجود نداری. صدایم را نمیشنوی؟ اصلا چه بهتر. مادرت این روزها خیلی شکننده‌ است. ای کاش دیگر تو از دستم نروی. من تو را از تمام این دنیا بیشتر دوست دارم. برای خاطر اسم‌ت؟ برای خاطر چه؟ نمیدانم. نمیدانم چرا و چطور انقدر مهر کسی که نیست، کسی که هنوز موجودیت ندارد به دلم افتاده. فقط امیدوارم دیگر تو را از دست ندهم.

۱۴ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۴۹