سیبی، چکیده از بذری، نروییده...
پنجمین درنگ

میبینی، درنگ عزیزم...؟
آرام گرفتهام.
به آرامی، شبیه روییدن یک بذر.
سرِ کوچکم را میبینم که باد، میترساندش؛ مویرگهایم، که از خورشید میسوزند و تورمِ تنم، که از آب سیر است و صدای باران، بند نمیآید.
من راستی راستی دوام آوردهام...
تو را به اندازهی ناتوانیِ شمردنِ سلولهایم، دوست دارم. برای هر کسی بنویسم، خطاب منی. امّا به تمنا نمیخواهمت.
هجوم هیجانی نیست. به نرمی نسیم، همدمای سحر، شبیهِ نشستنِ شبنم، روی غنچهای مستِ سر کشیدنِ خواب؛ ندیدن تو را تماشا میکنم.
تو میوزی و میتابی و میباری. میآرامی، امّا نمیمانی. مشتهایم از نشانِ تو پوچاند و باز که میشوند، تو نمیچِکی، سرازیر میشوی...
به که بگویم، که کجا ایستادهام؟
مگر میشود طعمِ سیب را نوشت؟
سیبِ سُرخ تو، ملیکا، حصارکی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
از من نوشتن،از تو نخواندن
مطلبی دیگر از این انتشارات
به تو از تو مینویسم
مطلبی دیگر از این انتشارات
به وقت تنکس گزاری.