(INTP)جهان هر فرد، به اندازه وسعت فکر اوست." خونم جوهر خودکارمه" دانشجو معلمِ فرهنگیان| امورتربیتی
چه حسرتیست بر دلم که از تمام بودنت، نبودنت به من رسیده!

انتشاراتی را برای نشر نامنتشرهای قلبم یافتم
بهترین نام برای حرفهایم خطاب به تو بی شک همین است؛ نامه ای برای تو که نمیخوانی
میدانم، میدانم دیگر حرفهایم برایت به قوت سابق حیات بخش نیست
که اگر بود اکنون با این حجم از فراق و فاصله اصلا نمیبایست زنده میبودی!
این سه حالت دارد
یا کنون زنده نیستی
یا تمام آن حرفهایت لافی در لفافه بود
و یا راستین بودند و اکنون راهی جدید برای زیستن بدون مرا یافته ای.
محبوبم، دیگر نه آنچنان که قلبم برایت میتپید برایت اهمیت دارد و نه آنقدر که باید و شاید صدای قلبم را میشنوی! به قول آقای قربانی
صدای قلب من چرا غمت نمیکشد مرا؟
حالم را نگاه کن ... ترحم نمیخواهم، توجهی که من طلبش را کرده باشم نمیخواهم، گدائی محبت را نمیخواهم، هر فعل با منتی را نمیخواهم.
من میخواهم فقط خودت باشی، خودت.
همانگونه که من بودم و هستم!
چه حسرتیست بر دلم که از تمام بودنت نبودنت به من رسیده ...
چه کنم؟ ندارمت... تو هستی و من ندارمت
چه رنجی فزون تر از این.
عاشقان و معشوقان را دست در دست هم میبینم و چشمانم را میبندم و تصور میکنم "ما" هستیم.
اصلا کجایی؟ کیستی؟ به انتظار چه نشسته ای؟
من تمامم را برایت خرج کردم، من از دار و ندارم برای تو به صادقانه ترین حالت ممکن عشق حقیقی، مایه گذاشتم و حالا این لیاقت و در خور من برای دریافت از سوی تو بود؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارو شدی برایم؟
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر من را فرصت امروز و فردای تو نیست محبوب من!
منکه امروز مهمان تو ام، فردا و پس آن فرداهایش چرا؟
میترسم، تو از نشدن و نرسیدن میترسی
و من از روزی که رقیبان دست بر شاخه گل سرخت ببرند و از باغ برچینند
نمیبینم، دیگر آن زره پولادین و آن سپر چنگی ات را نمیبینم
خسته شدی از جنگیدن محبوب من؟ آن هم از جنگی که هنوز سوت آغازینش را نزده اند؟
مگر هدف نباید ارزش جنگیدن داشته باشد؟ پس تو را چه شد؟
آنهمه کو ___کو ها بسان دارکوب ات چه شد؟
خیالت راحت و آسوده شد که قلب پاره و شرحه شرحه شده در راهت را به سختی بدست آوردی و سپس رهایش کردی؟
مثل صیادی که به دشواری تمام ماهی مدنظرش را صید میکند و بعد با دستان خود در ناکجا آباد ترین قسمت یک اقیانوس ناشناخته تنها رهایش میکند! بی رحم او که داشت یک گوشه شنایش را میکرد!
این روزها حس همان ماهی گمشده را در جزیره ی تنهایی دارم.
هیچکدام از آدمها جای خالی ات را برایم پر نمیکنند.
حقیقتا خسته ام، بریده ام، دیگر نمیکشم
از اینهمه خودم گفتن و دوباره خودم شنیدن خسته ام.
از اینهمه سکوت و بازخورد و واکنش مناسبت ندیدن
از این تلاش یکطرفه و بدو بدو کردن ها برای اویی که نه تنها نمی دود، نه تنهاراه نمی رود، بلکه دیگر به گمانم روی صندلی تماشاچی ها نشسته است!
محبوب من کاش دیر نشود
کاش وقتی برمیگردی از من، "منی" باقی مانده باشد
خواهی فهمید، اما نه به این زودی ها
کمی دور تر ، کمی دیر تر ...
وقتی چراغ های قلبم برای همیشه خاموش شدند
وقتی دیگر چشمانم حین دیدنت برق نزدند
وقتی شنیدن حرفهایت برایم همچون حرف دیگران معمولی و بی هیجان شد
وقتی دیگر هیچ چیز برای تعریف کردن به تو نداشته باشم
وقتی دیگر معشوقِ نداشته ی دلشکسته ات را بردند
و تو ماندی و خاطرات نم گرفته و زندگی با کسی که نه تو به اندازه ی من دوستش داری و نه من به اندازه ی تو، او را
میترسم ...
میترسم کمی زود، دیر شود
۳:۳۳
پرواز قوها را از عای قربانی دریابید
تابلوی جدیدم:

مطلبی دیگر از این انتشارات
به یاد بیاور
مطلبی دیگر از این انتشارات
کجایی؟✉️💙
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای اشکهای ماهی که در آب گم میشوند