و شاید کلمات راهی باشند برای زنده ماندن پس از مرگ...
چه چیز نکبت زندگی را جبران میکند جز رویا؟
من را خواب زنده نگه داشته است. میپرسی چطور؟ میدانی عزیز من! خوب هم میدانی! آن شب بعد از آن تماس لعنتی و آن صدای لعنتیتر من چطور توانستم تا صبح دوام بیاورم؟ یعنی باور کنم به فکرت نرسیده است؟ خواب عزیز من! خواب! اگر آرامبخشها و خواب به دنبالش نمیآمد نمیدانم امروز میتوانستم برایت بنویسم یا نه. نمیدانم بودم یا نه. پشتم خالی بود عزیز من. تنها بودم. آغوشم خالی ماند و از آن شب چیزی در من گم شد...
اگر خواب نمیآمد شاید از صدای تپش قلبم کر میشدم. شاید آنقدر کثافت آن روزها را بالا میآوردم که چیزی به جز جانم برای تسلیم کردن باقی نمینماند. شاید تنم از سرمای دست و پاهایم یخ میزد. شاید فردا صبح روزنامهها تیتر میزدند :«دختری خودش را با کاغذ دار زد!»
میدانی عزیز من؟ این شبها تمام نشده و نخواهد شد. بهانه برای مُردن زیاد است اما خواب من را نجات میدهد. نگرانت نمیکنم. آفتاب که میزند واقعیت زندگی جان میگیرد اما شب به بیمهری روز نیست. حالا دیگر شبها تنها نیستم. من هستم و منهای دیگر. با اسم و قیافه و خانه و داستانهایی متفاوت. میدانی عزیزک من؟ زندگی خودم آنقدر انعطاف پذیر نیست که بتوانم برای خودِ خودم رویا ببافم! نمیگویم که برایم متاسف باشی. میگویم که بدانی. میگویم تا دلم را نشکنی اگر خیره میمانم به جایی و حرف زدن فراموشم میشود.
به ناچار دست به دامن تخیل و منهای دیگر میشوم. هر شب در شهری، با آدمهایی متفاوت و چیزهایی که نه تو میدانی و نه هیچ کس دیگری... افکاری برای دقایقی کوتاه به جبران تمام دویدنها و تلخیهای روز. گاهی از خودم خجالت میکشم ولی چه کنم که راهی جز این نیست. تشنهی راه گم کرده در کویر جز یک لیوان آب چه میخواهد؟ و منِ دل خوش کرده به سراب...
عزیز من! حرف برای گفتن زیاد است اما زبانم لال... نمیخواهم برنجانمت. عزیز من! عزیز دوست داشتنی من! تو به جای من زندگی کن...

«زَر»
نامه
مطلبی دیگر از این انتشارات
گیسوان آزادی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
به چیزای خوب فکر کن!
مطلبی دیگر از این انتشارات
سالهای دور از تو