کاش آن لحظه را نگه میداشتم، قبل از اینکه همه چیز عوض شود

امروز که پیشم آمده بودی.

چهره‌ات غمگین‌تر و شکسته‌تر شده بود.

صورتت بی‌روح شده بود.

وقتی آمدی، از چهره‌ات معلوم بود اتفاق‌های خوبی قرار نیست در این لحظات رقم بخورد.

مثل همیشه قهوه سفارش دادی

و من هم مثل همیشه یک شیرموز سفارش دادم.

به من گفتی: من دیگر تحمل این را ندارم

نمی‌توانیم با هم باشیم و فصلِ مشترکِ زندگی‌مان را به زور ورق بزنیم.

من، در حالی که این بغض لعنتی سراسر گلویم را گرفته بود.

و اشک‌ها دانه­‌دانه از چشمانم سرازیر می‌شد

با صدایی بغض‌آلود و کم گفتم: «نه، نه! من بدون تو نمی‌توانم زنده باشم.

دور شدن از تو یا غریبه شدن با تو برایم سخت و غیر ممکن است. لطفا تنهایم نزار!

دو ماه پیش:

آن روزها هر نگاهت یک قصیده بود

و هر لمس از طرف تو، پیمانی ناگسستنی بود.

تو برایم مثل ماه زیبا و درخشان هستی؛

آن‌قدر درخشان و زیبا که می‌ترسیدم

اگر لحظه‌ای چشم‌هایم را روی هم بگذارم

پرده‌ها بیفتد و زیبایی وصف‌ناپذیرت از دست برود.

وای از لبانت که.!

شیرین‌تر از باقلوا و شیرینی است.

و بغلت همچون ژلفونی برای بدنم نیاز و واجب است.

هر بار که یاد روزهایی، که پیش هم بودیم!

خاطره‌هایی که با تو ساختم!

کارهایی که برای اولین و آخرین بار با تو کردم می‌افتم،

چشمانم سرازیر از مرواریدهای کوچک می‌شود

که هر لحظه تعدادشان بیشتر و بیشتر می‌شود.

یادم هست دقیقاً ۴۵ روز و ۱۴ ساعت پیش:

دقیقاً در همان کافه همیشگی در حالی که باران قصد تمام شدن نداشت.

ما ساعت‌ها گرم گفتگو بودیم؛

از فلسفه زندگی تا طعم سس کچاپ روی سیب‌زمینی سرخ‌کرده.

وقتی به خود آمدیم،

دیدیم که از این همه شلوغی، فقط من و تو مانده‌ایم.

آن روز که قلم روزگار ما را با هم آشنا کرد،

روزی بود که در کافه ایران، ۲۴ شهریور ۱۳۸۹،

با تو آشنا شدم.

تو برایم از معنای زندگی می‌گفتی و من از معنای تو برای زندگی.

و حالا، ای غریبه‌ی آشنای من،

چه گویم که دور شدن از تو همانند پاک شدن لکه خون از روی لباس سفید، سخت و تقریباً ناممکن است.

ای کاش قدرت نگه داشتن لحظات را می‌داشتم:

و لحظه را دقیقاً در بغل تو،

زیر اشک‌های آسمان، نگه می‌داشتم ...