آقای راوی(؟!)
گزارشِ یک اتّفاقِ آبی
خوشگل میخندی. خندههایت کامل است. چون با صدای کوچک و سریعات همراه است. یک همراهیِ ناخواسته، ولی بینظیر و کافی. سعی کردم پیش از این و زودتر، تصور و شکلی از خندهها و حالاتِ چهره و بدنات در ذهنم ایجاد کنم. ابتدا در تخیلام جا نمیشدی. بیرون میزدی. پیش از این به دختری با این قدوقامت فکر نکرده بودم. همیشه میانهگرا بودهام. اما تو قلمی و بلند و سرکشی. برای من خیلی اهمیت دارد. آدمها باید فرم و شکل خاصی داشته باشند. باید در ذهن و تصور من جا شوند. در چارچوبهای ذهنام. باید بفهمم چقدر به من شبیه، یا از من دوراند. در این مورد، خودم را مرکزِ هستی میدانم. این حق را برای خودم در نظر میگیرم که مرکزیتِ جهانِ کوچکی باشم که خودم ساختهام.
فرمِ پیکرِ آدمها، خاصّه اگر قرار باشد شکلی از فراارتباط را با آنها تجربه کنم، اهمیت بسیارتری مییابد. فیزیک، مقدّم و [تا یک جایی] مهمتر از روان است. فیزیک میآید و میماند. فیزیکات اگر در کلّهام جا گرفت و حَک شد، بقیۀ داستان آرامآرام شکل میگیرد. آن بیرون آدمهای نادانی هستند که خیال میکنند بسیار متعالی و ژرفاندیشاند. چه میدانم؛ شاید هم باشند. اهمیتی نمیدهم. دم از چیزهای عجیب و غریبی میزنند که من نمیفهمم چیست. از اینکه چیزی به نام تفاهم وجود دارد. یا وابستگیِ احساسی و عاطفی. یا میگویند باید بسنجی و ببینی فردی که قرار است با او روابطِ حادّ انسانی را تجربه کنی، منطبق و سازگار با تو هست یا نیست. امّا میدانی نظر من چیست؟ اینها همه سُردادنِ ماجرای برای آنها ترسناک و برای من اصلی، به زیرِ فرش است. پنهانشدن پشتِ حرفهای قلمبهوسلمبه است. سر و تَهِ قصّه این است که آدمها مثلِ لِگو و جورچین باید در هم چفت شوند. در هم جا بگیرند. درهمتنیدگیِ فیزیکی که رخ بدهد، یعنی کار تا جاهای مهمی، درست پیش رفته. من باید تو را ببینم اوّل. باید ابعاد مختلفات را زیرِ نظر بگیرم. بهعبارتی، با چشم بپلکم دور و برت، در قابها و مناظرِ متفاوت، در حالاتِ مختلف. بعد اگر جرقهای خورد و چیزی رخ داد، یا آدم در یک جا قفل و خیره ماند، خب آنگاه انگار که، بله.
درضمن باید بگویم این فرایند به هیچ وجه هم مکانیکی نیست. کسی قرار نیست دیگری را مثلاً در ویترین تماشا کند. این کار باید دزدکی و یواشکی و بهشکلی پیشینی صورت بگیرد. اگر دغدغهاش را داشته باشی، راهاش را مییابی. زرنگها میدانند به موقعاش چه کنند. و من به کمکِ آن چند قطعه عکسی که شاید دزدکی به دستم رسیده بود چنین کردم. گرچه عکسهایت محو بود، پُرنور بود یا تاریک. ولی آن الهۀ اثیری که در فکر من اسیر بود را به آرامی بیدار کرد و من را به اینجا کشاند. منطق و رنگآمیزیِ الهههای ذهنیام را تغییر دادی. الهۀ جدیدی هستی پُر از کمیها و کژیهای دوستداشتنی.
گمان میکنم کنتراستِ زیاد دوست داری. شمایلات جار میزند. عکسهایت را هم ببینی همین است. بازی میکنی با این دم و دستگاههای عکّاسیات. لنز را عوض میکنی، نور را یک جا میگیری و یک وقت میتابانی، گاه بر روی سه پایه و گاه با آن دستِ رنگپریدۀ استخوانی و رگآبی عکاسی میکنی؛ تو چه کار میکنی؟ چگونه به این عکسها میرسی؟
کارِ آسانی نبود گیرآوردنِ آن چند فریم. انگار خیلی هم دروغ نیست که میگویند عکّاسها سختعکس هستند. یا عکّاسها را نمیشود با لنز شکار کرد. من نمیدانم، ولی میگویند. کسانی چون تو خودشان را قایم میکنند پشت فریمهایشان. همهچیز و همهکس را عکس میگیرند و به عالم نشان میدهند، که خودشان را پنهان کنند. هان؟ از چه میترسی؟
نکند تو هم مثلِ ویویَن مایر باشی؟ گذاشتهای بعد از مرگت، سالها بعد، کلکسیونری بیخبر از همهجا در جمعهبازاری بیرمق فریمهای خاکخوردۀ عکسهایت را پیدا، و کشفات کند؟ نه قرار نیست ویویَن مایر باشی. چون من خیلی زودتر وظیفۀ آن کلکسیونر را انجام خواهم داد. این عکسهایی هم که از خودت گرفته بودی و من پنهانی به دست آوردم، نشان میدهد پشتِکاری بیش از او دارم و خیلی زودتر دست به کار شدهام. عکسهایت را پیدا کردهام و پیشِ خودم نگاه خواهم داشت. شهرتِ فورانکنندۀ بعد از مرگ، به چه کارت خواهد آمد؟ نه به درد تو میخورد، و نه من را درمان میکند. بیا پشت پا بزن به این شهرت و از خودت برای من عکس بگیر.
خندهات خوشگل است. خوشگلتر از آنی که کموبیش در عکسهایت دیده بودم. زیباتر و کشیدهتر از اطوارهای آنا کارینا در «دارودستۀ جداافتادهها»، و سردتر و بهیادماندنیتر از لَوَندیِ جین سیبرگ در «ازنفسافتاده». راستی که من را یادِ همانها میاندازی. با این موهای کوتاهوبلندت و این بیقیدیِ پاریسی. و رنگی که به آنها زدهای! بچّهمزلّف! هیچگاه فکر نمیکردم من با این اوضاع و احوال، روبهروی تویی اینچنین بنشینم. روسری که به سر نداری که با آهنگ زندِوکیلی آبی وصفاش کنم، ولی خب موهای روی سرت که خیلی آبی است. آبیتر از آب. دقیقاً کدامین آبی است؟ فیروزهای؟ نه. این یکی روشنتر است. از کاربنی و نفتی و سرمهای هم که ساعتها فاصله دارد. یک اسمی باید داشته باشد. بهسانِ دیگر اسمهایی که برای آرایشِ سروصورت و دستوپای خود و دیگر جاها مینامید. مثلِ اکستنشن و شینیون و مِش و کراتینه و اینها. ربطی نداشت. ولی عجالتاً همان آبی خطاباش کنیم. خب الآن اگر بگویم من از کودکی رنگِ آبی دوست داشتهام، شاید اینطور برداشت کنی که بله، یک پسر معمولاً در چنین موقعیت و وضعیتی، هر آنچه دخترِ آنطرفِ میز هست را سند میزند به نامِ علاقۀ تاریخیِ خود به آن چیز. تا بتواند آبِ بیشتری از کاسۀ مغزِ دختر بنوشد. امّا تو را به صبر دعوت میکنم دوستِ من. چون این جمله را میخواهم بگویم، و راست هم بگویم، که «از کودکی دلبستۀ رنگِ آبی بودم»، اما این جمله یک تا چند امّا و اگرِ مهم دارد که میتواند ذهنیتِ تو را تغییر دهد. این را هم بدان که من امروز هر تلاشی میکنم تا جلوی تو، متفاوت ظاهر شوم. برخی از این تفاوتها واقعی، و برخی ساختگی است. و جالبیِ ماجرا آنجاست که تو هیچگاه نخواهی فهمید کدام یک، آن یکی است و کدام یک، این یکی. آسان به دست آمدهای، امّا مثلِ یک ماهیِ آبی زود از دست میروی.
آبی را از وقتی به یاد دارم، دوست داشتم. البته که همۀ پسران دوست داشتند. در دوگانۀ صورتی و آبی، همواره پسران در سمتِ آبی صفآرایی میکنند و دختران درجهتِ صورتیِ تاریخ میایستند. از این ابژههای اشباعشدۀ جنسیتی که گریزی نیست. ولی خب یک علّتِ خاصتری که میتوانم بابتِ علاقهام به رنگِ آبی بر بشمارم، دلدادگیِ عمّۀ کوچکام به تیم استقلال بود. رنگِ آبی از آن زمانها تمامِ آسمانِ ذهنِ مرا پوشاند. من «عمّهکوچیکه» را عاشقانه میپرستیدم. همه میدانستند میخواهم با او ازدواج کنم. خاصّه بعد از اینکه به خانۀ ما آمد تا مدّتی با ما زندگی کند، متوجّه شدم او نیز برای عشقِ من ارزش قائل است و قصد دارد این را به همه اعلام کند و برای همین به خانهمان آمده است. با اینکه پنج-ششسالی بیش نداشتم، ولی تمام سعیام را میکردم که با هر آنچه در دسترسام بود، در اوّل زندگی برای خودمان خانۀ آبرومندی بسازم. درودیوارها را با بالش و متکا، محکم میساختم و از چادرنمازِ آبی و گلگلیِ مادرم برای سقفِ بالای سرمان استفاده میکردم. معمولاً نهارها را در اتاق پذیرایی با مادر و پدرم میخوردیم و سپس به خانۀ خودمان در اتاقِ من میآمدیم و آنجا چای مینوشیدیم و عمّه برایم به فرانسه تنتن میخواند و من هم خیلی جدّی، مثلِ آدم بزرگها، میشنیدم و قند در دهان میانداختم و سر تکان میدادم. عصرهایی هم که تلویزیون فوتبال میداد، جلوی تلویزیونِ کوچکِ خشدارمان کنارِ هم دراز میکشیدیم و روی شکممان کاسۀ تخمه میگذاشتیم و میشکستیم. من سرم را روی شانۀ او میگذاشتم. بوی نخلِ موهای خرماییاش را هنوز میتوانم به خاطر بیاورم.
در تخمهخوردن بر خلاف او که بینقص و سریع، به کوهی از پوستهتخمههای سالم و یکدست میرسید، من خیلی توفیقی نداشتم. فقط تخمه را در دهانم میانداختم و کمی سروصدا تولید میکردم و سپس آمیختۀ پوست و مغزِ تخمۀ خیسشده را در بشقاب میانداختم. گاهی هم عمّه تخمهها را با دندانهای سفید و مرتباش پوست میکَند و ناگاه میدیدم دستم را باز کرده و مشتی مغز تخمه در آن میریزد. یکی-دو بار هم پوست تخمه بیخ گلویم گیر کرد و داشت خفهام میکرد. امّا عمّه نجاتام داد.
به هنگام تماشای فوتبال، خیلی درک درستی از چیزی که آنجا، داخلِ آن جعبۀ زمخت اتفاق میافتاد نداشتم. همۀ آن آدمکها لباسهاشان سیاه و سفید بود. عمّه سعی میکرد به من بگوید آنها که لباسشان تیره است، استقلالی هستند و پیراهنشان درواقع آبی است. بعد اشاره میکرد به کاربُنهای روی میزِ پدر. میگفت این رنگی است. از کاربن خوشم میآمد. رنگ و بوی آن را دوست داشتم. بعد که عمّه رفت، گاهی کاربنهای پدر را بر میداشتم و میجویدم. زبانم مثلِ آدمفضاییها آبیرنگ میشد. میتوانستم طعماش را حس کنم. دلم زیاد برای عمّه تنگ میشد. آخر عمّه رفت. نمیدانستم، ولی همیشه رفتنی بود. پاریس را نشان کرده بود. آخرش هم رفت. ولی دیگر برنگشت. به پاریس نرسیده در مانْش غرق شد. در میانِ آبهای آبیِ اقیانوس اطلس جا ماند. هیچگاه نتوانستم او را فراموش کنم.
آبی برایم دوستداشتنی و اَبَدی شد. به وسیلۀ استقلال و آسمان و چادرنمازِ مادر، ولی تنها به خاطرِ عمّه. الآن میخواهم برسم به بخشِ امّا و اگر: امّا بزرگتر که شدم، با اینکه علاقهام به رنگِ آبی حفظ شد، ولی تغییر ماهیت داد. رنگِ آبی هنوز برایم مهم بود. ولی در زندگیام هیچ جایگاهی نداشت. با خودم فکر میکردم این چهجور رنگی است که دوستش دارم؟ رنگِ ولمعطلی است. کمرنگ و بیرمقاش من را یادِ لباسهای یک یا چندروز مصرفِ بیمارستان میاندازد. همانها که بیمارها به تن میکنند و بعد میاندازند در آن سطلهای بزرگِ وسط راهرو (راستی نمیدانی بعد چه بر سر آن لباسها میآید؟ مثلِ «در جبهۀ غرب خبری نیست»، آنها را میشویند و ترمیم میکنند و میدهند به نفرات بعد، یا مثلِ فهرست شیندلر، همه را یکجا معدوم میکنند؟ باید یک روز با دوربینات به سراغِ این لباسها و قصّههاشان بروی[م]).
آبیِ پررنگ هم که خیلی برایم جذابیت نداشت. رنگی نبود که بخواهم بپوشمش. مگر خیلیخیلی پررنگ. شاید سرمهایِ مایل به سیاه. این باز یک چیزی است. ولی در نهایت معتقدم آبی رنگی نیست که بر خودم به کار ببندمش. بپوشمش. آبی مالِ آن بالاست. سرت را که تکان میدهی باید ببینیاش. اگر نزدیکِ دریا باشی، در پایین، و اگر فقط نزدِ آسمان باشی، در بالا. و اگر هر دو را در کنارت داشته باشی، در بالا و پایین.
امّا از این امّا بگذرم و برسم به یک اگر. امّا اگر این موهای تو را نمیدیدم خیال میکردم کاروبارم با رنگِ آبی تمام شده است. آن را همانطور در میانِ فیروزِگان رها میکردم و به آسمان و دریا و رنگِ پیراهنِ صمد مرفاوی اکتفا میکردم. رنگ موهای تو نه که خیلی اغواگر باشد، ولی گیراست. یک نوع آبیِ خاص و فلزی است. مثلِ آنی است که یکی از این دخترکانِ «آبی گرمترین رنگ است» به سر زده بود. گرچه بهنظرم آبی به هیچ وجه گرم نیست. آبیِ تو مثلِ سوزِ ساحلِ رشت در زمستان، به اندازۀ کافی سرد است. فقط احتمالاً در یک صورت گرمابخش باشد آن هم وقتی است که روبهروی تلویزیون دراز کشیده باشی و بازیِ استقلال را تماشا کنی و من تو را تماشا کنم. در کل باید بدانی موهایت تأویلپذیر هستند. سوژۀ تحقیق و پژوهشاند. ای کاش ۱۰ سال پیش دیده بودمت. رسالهام را دربارۀ هرمنوتیکِ رنگدانههای مویت مینوشتم. از الآن تا قبل از اذانِ صبح میتوان دربارۀ این موضوع مباحثه کرد و واسطۀ فیضِ الهیاش قرار داد.
هرچه هست، نه که از جهتِ تملّق و مخزنی بگویم، که فکر کنم تا الآن با این خندههایت به این پیروزی نائل شدهام، ولی خب زیباست. فقط باید بگذاریشان بلند شوند. موی کوتاه قشنگ است، راحت است، متفاوت است، ولی فاقدِ جذابّیتِ لازم است. فکر نکن الآن موهایت را کوتاه کردهای و دیگر هیچ شیوۀ آرایشِ مویی به تو نمیآید. همین الآن، من را که میبینی که بهگمانم موهایم کمی از موهای تو بلندتر است، فکر نکن در چشم همه جالب و قابلِتحمل هستم. معمولاً کسانی که مرا با موهای کوتاه دیدهاند، لعن و نفرینام میکنند که چرا موهایم بلند است. گرچه بخشی از آن برمیگردد به بیقیدی و بیتوجّهیام به ظاهر و آراستگی. امّا برای تویی که تازه من را دیدهای و گذشتهام را ندیدهای، چندان هم غیرقابلِتحمل نیستم. عرضام این است که صبر کن تا موهایت بلند شوند.
من قبل از اینکه برسم اینجا، با خودم عهد کرده بودم کمتر حرف بزنم. بگذارم تو بیشتر حرف بزنی و من بشنوم. دوست داشتم تو فقط بگویی. ردیف دندانهایت را با خنده نشان بدهی. نمیدانم تا چه حد موفق بودم. تو که نمیدانی. گاهی از فرطِ حرف داشتن و حرف نزدن، ساعتها در اتاق دهان باز میکنم و کلمه بیرون میدهم. راه میروم و گفتوگو میکنم. میگویم و میشنوم. از میانِ این حرفها دیالوگهای خوبی بیرون میآید. یک بار اواسطِ ظهری در ماهِ آذر بود و نور از پنجرۀ کوچکام اتاق را گرم و روشن کرده بود. روبهروی آینه ایستاده بودم و داشتم موهایم را شانه میزدم. بعد برای 15 دقیقه مداوم در آینه حرف زدم و از دقیقۀ 16 فهمیدم این یک نمایشنامۀ بداهه است که دارد خلق میشود و پیش میرود. نمایشنامهای دربارۀ مردی تنها که پس از 30 سال زندگی در اتاقی کوچک، از آنجا بیرون میآید و به گردش میرود. ولی در گردش، گم میشود و هر چه میگردد، خانۀ خود را باز نمییابد. تا دقیقۀ 60 نمایشنامه را ادامه دادم و به دقیقۀ 68 که رسید، هر آن چه گفته بودم را از یاد بردم و بُرِس را روی میز گذاشتم و گرفتم خوابیدم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
تولدت مبارک:)
مطلبی دیگر از این انتشارات
مکاتبات | چهار
مطلبی دیگر از این انتشارات
روحی که از بدنم فرار میکرد ...