💌 چیزی که بعد از رفتنش در من جا موند!

نمیدونم این نامه رو برای تو مینویسم،
یا برای اون دختری که با خنده و شور، هر روز بهت سلام میداد.
اون موقع، پرانرژی بودم، پر از حرف،
زندگی برام یه ماجراجویی بود، و تو بخشی ازش.
باورت داشتم، با تمام خامی و هیجانم.
اما کمکم فهمیدم بعضیا فقط تا وقتی خوبن که تحسینشون میکنی،
نه وقتی سکوت میکنی و خودت میشی.
یادمه اون عصر بارونی رو...
بخار روی شیشه، فنجونهامون نیمهپر، نگاهمون خسته.
گفتی: «آدم باید بلد باشه بره.»
و من لبخند زدم، چون هنوز نمیفهمیدم داری تمرین میکنی برای رفتنِ خودت.
من ساده بودم، بازی بلد نبودم.
همهچی رو با تمام وجود میدادم — تا ته.
تو اما همیشه یه قدم عقبتر بودی؛
یه جایی بین خواستن و نخواستن،
بین علاقه و غرور.
شب تولدم تنها بودم.
یه شمع روشن کردم و دلم نخواست فوتش کنم.
هیچ پیامی از تو نبود، فقط سکوت.
اون شب فهمیدم دلتنگی همیشه تلخ نیست —
گاهی یه جور رهاییه، وقتی بالاخره میپذیری تموم شده.
بعد از تو آروم شدم.
نه از بیاحساسی، از فهمیدن.
الان آدمیام که بیشتر سکوت میکنه تا توضیح.
میگن سرد شدی، ولی نمیدونن قبلش چه طوفانی ازم گذشته.
کاش میتونستم یه روز اینو توی چشمات بگم،
ولی شاید دیگه گفتنش فایدهای نداره.
میدونم پشت اون نگاه مغرورت یه بچهی زخمیه،
همونقدر خسته، همونقدر تنها که من.
و شاید واسه همینه که هنوز وقتی از دور میبینمت،
یه چیزی توی دلم تکون میخوره.
حالم خوبه.
اما بعضی وقتا با شنیدن یه آهنگِ قدیمی
یه چیزی توی دلم میلرزه — نه از عشق، از یادآوری.
ما دو نفر بودیم که با هم خواستیم رشد کنیم،
اما جدا، بالغتر شدیم.
در واقع، بعضی عشقها برای موندن نیستن،
برای ساختن نسخه ی عمیق تر از خودمون ان.
#سه_فصل_عشق
برای ساختنِ نسخهی عمیقتر از خودمونان.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به تو خواهر پاییز _نامه (۳)
مطلبی دیگر از این انتشارات
عروس چمنزار
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو که فرشته ای