نوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)
نامهای به هفده سال پیش

تاریخ: یازدهم شهریور یک هزار و چهارصد و چهار هجری شمسی
شمارگان نامه: یکم
گمان نمیکنم احوالت خوش باشد. حق داری؛ آدمی که دلخوشیاش یک توپ چِلتکه باشد و آن را هم از کسی قرض کرده باشد همین است. ناخوش، ناامید، ناراحت. آنقدر «نا» ریخته دورت که نای ماندن برایت نگذاشته. اگر مجالش بود، هر دومان را یک بغلِ گرم میهمان میکردم – از آنهایی که هر دو چشیدهایم ولی یادمان نیست کِی و کجا. دلم میخواست سربهسرت بگذارم. دلم میخواست این تاریکیِ دلت را که سایهاش افتاده روی آفتابت بگیرم، بیاورم بیرون و باهاش روپایی بزنم. خاطرت هست تمام تابستان را به عشق گلکوچک لبخند میزدیم؟ دلم میخواست بگویم قدر خندههایت را بدانیها. نه اینکه اینجا خالی از لبخند باشد؛ نه. ولی یک چیزی در بیمحابا زیر آفتاب با لبهای خشکیده خندیدن هست که آدمبزرگها گماش کردهاند. دلم میخواست بدانی که اوضاع روبهراه میشود و سفره زندگی همیشه خالی نمیماند. دلم میخواست این را هم بگویم که مراقب دوچرخه قرمزت باش و یادت باشد که مارکش جایِنت بود و ما اشتباهی فکر میکردیم ژیان خوانده میشود.
نگران من نباش. حال من خوب است. برایمان کلی کتاب خریدهام که اسمهای قلمبهسلمبه دارند و حتی یک کتابخانه چوبی هم ساختهام که مطمئنم اگر میدیدی خوشات میآمد. با دختر خوشگلی آشنا شدهام که هر وقت از تو برایش میگویم لبخند میزند. میگوید دلش میخواست تو را ملاقات کند و لپهایت را بکشد. ازم پرسیده غذای مورد علاقهات چیست و من گفتهام احتمالاً هنوز هم قورمهسبزی؛ و املت را هم که همیشه دوست داشتهای. راستی، آمدهام جایی که آفتابش زیادی داغ است و آسفالتش همان بویی که ازش حرف میزدیم را دارد: همان بویی که میگفتی آدم را تشنه میکند. کار خوبی هم گیرم آمده. دیگر حرص و جوشاش را نخور. صبحها را مشغول نوشتنم و شبها را کتاب میخوانم. راستش را بخواهی هنوز شبها مثل خودت اضطراب دارم و گاهی پتو را مثل تو میکشم روی سرم که خوابم ببرد. و اینکه گفتم شبها کتاب میخوانم دروغ بود. بیشتر اوقات دارم به کتاب خواندن فکر میکنم ولی نای ورق زدنش را ندارم.
تا یادم نرفته بگویم که امروز سی سالم شد. باورت میشود؟ هیچچیز آنطور که فکرش را میکردیم نشد. نه تنها هنوز زندهام، بلکه دارم زندگی میکنم – به جای هر دومان و شاید حتی به جای پیرمرد. دیروز فهمیدم که تماشای جوانه زدنِ گلها را دوست دارم و دیگر از پژمردن نمیترسم. حتی راستش را بخواهی قدر پژمردن را میدانم؛ یا لااقل دوست دارم قدرش را بدانم و یک نگاهِ ژرفی به تمام چیزها داشته باشم، همانطور که تو دوست داشتی. بگذریم. وقتت را بیشتر از این نمیگیرم. لابد بچههای محل منتظرتاند. به جای هر دومان گل بزن و با صدای بلند خوشحالی کن. و یادت باشد که من کتابخانهام را جوری ساختهام که کتابهای هر دومان توش جا شود. پس با خیالت راحت بازی کن.
از میانِ جوانهها،
محسن

مطلبی دیگر از این انتشارات
در هیاهوی شهر
مطلبی دیگر از این انتشارات
مرا ببخش مامان که زود بود برایت
مطلبی دیگر از این انتشارات
اما من آن تاریخ را به خاطر داشتم