به آنهایی که رهایشان کردم: یک مرد خوب!

تو مرد خوبی هستی.

این احتمالا اولین جمله‌ایست که هر کسی میتواند با دیدنت به زبان بیاورد. تو از آن دسته انسان‌هایی هستی که خوبی صرفا برایت یک "فعل" نیست بلکه نوعی "بودش" است. و آخ اگر می دانستی چقدر از این نیکیِ اجتماعی نفرت دارم‌. زیرا از نظر من این خوب بودن برچسبی بوده است که توان تو را برای زندگی‌ای حقیقی‌تر و توان مرا برای تحلیل احساسات زنانه‌ام گرفته.

پسر ممتاز خانواده، دوستِ بامعرفت رفقا، مرد رمانتیک و متعهد یک رابطه عاشقانه‌. این‌ها صورتِ عمومیِ توست و من اما امروز می‌خواهم به تویی بپردازم که راوی بخشی از من‌ست.

تو جزو آن رهاشده‌های تامل‌برانگیز زندگی من بودی.

چشم‌هایت عجیب بود و نگاهت آشنا، یا شاید هم حاوی نوعی مبرا بودن از خیلی آلودگی‌ها. از همان اولین‌بار توجهم را به خودش جلب کرده بود. مرا یاد یکی از طراحی‌های قدیمی‌ام می‌انداخت. یک نگاه مردانه که از از دل خطوط دست‌آزاد من متولد شده‌ بود و همه از من میپرسیدند که صاحبش کیست؟ و من جوابی نداشتم تا آنکه سال‌ها گذشت و تو را دیدم. انگار صاحب آن نگاه از میان بافت زرد کاغذ به بیرون آمده و مقابلم ایستاده بود.

از همان ابتدا معصومیت درونت، بخشی از زره فولادینم که مربوط به جنگ با انسان‌های بی‌محتوا و زبان‌دراز است را فرو ریخت‌.

ارتباط قابل پیش‌بینی‌ای داشتیم. مرد متعادلی بودی در تقابل با منِ پرهیاهو . من بلند حرف میزدم. از احمقانه‌ترین چیزها به طرز ضایع‌شونده‌ای ذوق‌ می‌کردم. و تو تمام مدت آرام نگاهم می‌کردی.

متوجه می‌شدم که هنوز به من اعتماد نداری‌. گه گاه قدمی به عقب برمیداشتی و سپرت را در دست می‌گرفتی تا مرا نیز به عقب برانی. این کارت عصبانیم می‌کرد. اما همه چیز برایم مثل یک قصه‌ی از پیش تعریف شده بود‌. می‌دانستم که به زودی همه چیز تغییر میکند. پس کودکانه به بازیِ ارتباطی‌ام ادامه می‌دادم.

عقب نمی‌رفتم. به جایش لبخندی میزدم و همانجا می‌ایستادم و همه چیز را به یک کمدی بدل می‌کردم. زیرا که همیشه خنده بهترین راه نفوذ و نزدیکی‌ست.

و روزها می‌گذرد. حالا تو در حقیقت دوستِ منی. دیگر خبری از سپر دفاعی‌ات نیست. من هم کنارت خود واقعی‌ام هم که نباشم، خودی هستم که دوستش دارم‌. با تو بلند بلند می‌خندم. موضوعاتی ساده برایمان می‌شود بحثی پر جنب و جوش. می‌شویم مثل داستان‌های پر از فراز و نشیب و هیجان‌انگیز.

حالا دیگر این تویی که رضایتمندی و قدم‌هایت را با سرعتی حتی دور از انتظار من به جلو طی می‌کنی. درست همینجاست که شک به جانم می‌افتد‌. با آنکه معماریِ این صمیمیت به دست خودم بود. حالا اما می‌ترسیدم که سقف این سازه روی سرم خراب شود.

البته تمام تقصیر را گردن خودم نیندازم. این تو بودی که اجازه این نزدیکی را به ما دادی. تو به من همان صحنه‌ای را دادی که ایزابل عاشق درخشیدن در آن‌ست.

تو گذاشتی همه چیز حول و محور من باشد‌.

اجازه دادی تا با تو و دوستانت ساعت‌ها وقت بگذرانم و صمیمیت‌هایی هولناک بسازم‌.

تو در لحظات تاریک زندگی‌ام، بارانِ پنج صبح و دریا و جنگل را به من هدیه دادی.

تو در تمام طول مریض‌حالی‌هایم همراهم بودی.

در جنگ و بمباران،

تو همیشه کنارم بودی.

برایت فرقی نداشت که من هر روز آن ایزابل پر شور اوایل نباشم و گه گاه لکنت‌هایی بگیرم، گاهی کم حوصله باشم، گاهی پرخاشگر باشم یا گاهی اصلا نباشم!

هیچ گاه دنبال آن صدای بشاش و رها نبودی و حتی آن ایزابل با صدایی که سرفه امانش نمیداد را هم دوست داشتی.

تو به عروسک‌های مورد علاقه‌ کودکی‌ام اهمیت می‌دادی. به صحبت‌هایم راجع به رنگ‌ موهایم، تو به تمام چیزهایی که متعلق به من بود اهمیت میدادی، حتی به همین صفحه‌ی ساده‌‌ام در ویرگول.

تو نمی‌دانم به چه قیمتی، اما پایِ منِ افسارگسیخته و گستاخ ایستادی. چنان با اشتیاق به پرحرفی‌ها و شلوغیِ بی‌پایانم گوش می‌دادی که برای آنی، گمان کردم به مقصد رسیده‌ام. گمان کردم این همان نقطه‌ی توقف و همان خانه‌ای است که سال‌ها به دنبالش بوده‌ام.

و من از تمام این‌ها خوشحال بودم. اما متوجه ترسی نبودم که داشت از گوشه‌ کناری به جانم می‌خزید. متوجه نبودم که دارد چه می‌شود.

همه چیز را دوستیِ ساده‌ای، شبیه باقیِ دوستی‌هایم تصور می‌کردم. هر چند که می‌دانستم این سطحی که به این ضرب و زور در آن شناورم، عمقی دارد بسیار متفاوت‌تر از تصورات من.

جدی‌تر از آن بودی که بتوانم با بی‌حواسی‌های متظاهرانه‌ام از دستت فرار کنم.

اصلا راستش را که بخواهی من هیچ گاه دلم نمیخواست از دست تو فرار کنم. تو تمام آن چیزی بودی که هر زنی می‌تواند از مفهوم " عشق و خانواده" طلبش کند. راهِ تو اشکان، راهی بود هموار و بی سنگلاخ. اما برایِ منِ گریزپا سد‌هایی نامرئی و غول‌آسا میانش بود که مقصدت را برایم غیرممکن کرده بود.

اولینش سد احساسات بود. تو آن زمانی از من عشق خواستی که این عشق دانه‌ای بود که در قلب من به یاد کس دیگری جوانه زده بود. حس گناه‌کارانه‌ای داشتم. نه بخاطر دوست داشتنم. بلکه بخاطر "او" که بسیار متفاوت از تو و شاید اصلا نقطه مقابلت بود.

دومین سد ترس بود، اشکان من می‌ترسیدم. به چندین دلیل:

من میترسیدم از هوشِ پنهانت که میتوانست ناغافل جایی که نباید، نقاب وزین مرا بردارد و آنِ حقیقی‌ام را ببیند. آنِ ناکامل‌تر من. مضحک است نه؟ این آرزوی همیشگی من است و همزمان بزرگترین وحشتم!

ترس دیگرم از ضعف‌های تو بود. از اینکه گاهی اوقات لایه‌های تاریک و ضعیف گذشته خودم را به یادم می‌انداختی. تو داشتی در همان مردابی دست و پا میزدی که من از آن گریخته‌ بودم، تلخ بود که از منِ لجن‌آلود، انتظار دستِ نجات داشتی‌.

دایی سامان همیشه میگوید: ایزابل در کودکی‌اش حتی از یک جوب هم که می‌خواست بپرد آن را متر و سانت میکرد. و تو اشکان، با آن سرعت نزدیک شدنت، با روراستیِ عریانت، با ترس‌هایت و دوست داشتنت تمام محاسباتم را بهم زدی‌.

می‌دانستم بزرگترین ترست رهاشدگی‌ست و به همین دلیل بود که وجدان‌درد عذابم می‌داد. من نباید گواهی می‌شدم بر رهاشدگی‌ات . نباید نمکی میشدم روی زخم‌هایت.

احساس می‌کردم آزادی‌ام زیر سوال رفته‌ست. در ذهن من ایزابلِ رهایی که تمام عمر بودم حالا دوباره به دست دلبستگی‌ای اضطرابی به زنجیر کشیده میشد.

دست به هر ترفندی زدم. نادیده‌ات گرفتم. نامهربانی کردم. دیدم جواب نمی‌دهد. گذاشتمت مقابل خودم و برایت قصه‌ی نبودنم را گفتم. گفتم که آدمِ خوبی نیستم. که نمی‌توانم آنطور که میخواهی با تو همراه شوم. که قدرتش را ندارم و روزی پشیمانت می‌کنم. گفتم تا بتوانم هم تو را برانم و هم خودم را برای خطاهای آینده‌ام بیمه و مصون نگه‌دارم. به تو گفتم که دروغ می‌گویم اما تو آخرین لایه‌ی دروغ‌هایم را نیز کالبدشکافی کردی. به تو گفتم نمی‌مانم و تو گفتی می‌دانی زیرا که من هیچ‌گاه نمانده‌ام. گفتی که در آغوشم خواهی گرفت. آنقدر که نتوانم جایی بروم. به تو گفتم که اشتباهت خواهم بود. و تو خندیدی که: زنده باد اشتباهِ خوب من!

سست و گیج وامانده بودم. نمی‌دانستم باید چه کرد. من تو را واضحا نمیخواستم. اما از این نخواستن هراسناک بودم.

همه طرف تو را می‌گرفتند. خانواده‌ام، دوستانم، حتی وجدان و منطقم، همین باعث میشد که از تو هم شرمسار باشم و هم نفرت‌زده.

دوباره همان قصه‌ی همیشگی: آدم بده‌‌ی‌ ارتباطات شدن.

می‌دانی؟ دیگر داشت حالم از این تکرار بهم می‌خورد. پس گفتم که میخواهم آدم بدی باشم‌ و از آن لذت ببرم. میخواهم همانطور که زهرا نفرینم کرد با آدم‌های مثل خودم آشنا شوم و به آن‌ها عشق بورزم و کمی نقش قربانی را بازی کنم.

بالاخره آن روز رسید و با فلسفه‌چینی‌های بسیار رهایت کردم. برایت از هر دری گفتم. از تفاوت‌هایمان، از اینکه این تروماهای لعنتیِ جفتمان دارد سوهان روح یکدیگر می‌شود. تو هم پذیرفتی‌‌. حتی اعتراف کردی که تحت فشار بودی اما دوست داشتنت به تو اجازه‌ی تعیین تکلیف کردن نمی‌داد. نفس راحتی کشیدم.

بالاخره توانستم خودم را از زیر بار مسئولیتت خارج کنم. توانستم بالاخره همان " دوستی" متوهمانه خودم را بینمان حفظ کنم. اما تو نمیخواستی دوست من بمانی، صرفا نمی‌توانستی همه چیز را یک‌دفعه رها کنی و بروی. انگار باید کم کم و روزمره از من فاصله می‌گرفتی. من هم با کمال میل پذیرفته بودمش. دروغ چرا؟ خودم هم بخاطر از دست دادن آدمی مثل تو غمگین بودم.

اما کاش کمی سرعتت بیشتر بود. کاش این ایزای سرکش را از زندگی‌ات بیرون می انداختی. تا آن شب نمی‌رسید و آن حرف‌ها را نمی‌زدی و آن حرف‌ها را نمی‌زدم.

آن شب هیچ گناهکار مشخصی وجود نداشت. هر دویمان قربانیان فرتوتی بودیم که میخواستیم خودمان را نجات دهیم. همیشه همین بودیم‌‌‌. تو و غول سیاه افسردگی و من غول خاکستریِ غرورم. ما هیچ‌گاه نمی‌توانستیم مرهم دردهای هم باشیم. انگار که هرکدام با زبانی دیگر حرف میز‌نیم و متوقف هم نمیشویم‌‌.

آن‌شب فضای سنگینی بود. غمت را برایم میگویی. به جای فهمش، کوچک میشمارمش و اما باز هم مثل همیشه برایت دنبال راه‌حلی می‌گردم. سپس نوبت من می‌شود. غمم را برایت میگویم. لاینحل میشماری‌اش و میگویی دارم باعث حال بدی‌ات می‌شوم و دلت نمیخواهد بشنوی‌‌اش. "نگو، نگو، نگو". از حجمِ شانه خالی کردن‌ همیشگی‌ات خشمگین می‌شوم. حرف‌هایی میزنم که نباید میز‌دم. کلمات را مثل خنجر با نثری روان به قلبت میزنم. احساس برتری میکنم. و اما تو بدترین کار را در حقم می‌کنی: حرف‌هایم را میپذیری. می‌گویی همیشه از خودت به همین دلایل بیزار بودی. توِ بی‌انصاف، آگاه و دانسته مرا در نقش جلاد قرار می‌دهی تا مثل همیشه با تزریق عذاب وجدان مهارم کنی. خسته می‌شوم. خسته می شوی‌‌. پس برای آخرین‌ بار به تو می‌گویم که چقدر برایم ارزشمندی و بعد رهایت می‌کنم. برای همیشه.

و این پایان خوبی برای ما نبود.

با وجود تمام اشتباهاتمان، آنقدری بودی و بودیم که بتوانم بگویم ارزش بیشتر از این‌ها را داشتیم.

راستش را بخواهی من بابت دوست نداشتنت خودم را بدهکار نمیبینم. و نمیخواهم بابتش از تو طلب بخشش کنم.

اما..

مرا ببخش.

ببخش که انقدر در نه گفتن ناتوانم.

ببخش که نتوانستم هیچ‌گاه خود واقعی‌ام باشم.

ببخش که همیشه روایتی صادقانه از دروغ بودم.

ببخش که بازی کردم، با کلمات، با قصه‌ها، با لحظاتمان، با تو.

برایت آرزوی عشقی واقعی،

و رهایی از بند رهاشدگی دارم.

سلامت و خوشحال بمان.

از طرف: اشتباهِ ناخوب تو.

پی‌نوشت: بله اصلا نباید نوشته می‌شد. ( راستی داری می‌خوانی‌اش؟)