[تکرار غریبانهی روزهای آنه سرانجام اینگونه گذشت...]
راستش دلم میخواست...

گیلبرت عزیزم!
عیدت مبارک! راستش دلم میخواست سال را در کنار تو تحویل کنم. درست لحظهی تحویل سال به چشمانت نگاه کنم و دستانت را در دست بگیرم و عید را اول از همه به تو تبریک بگویم.
این شبها با پدرم برای تمرین رانندگی بیرون میروم. راستش دلم میخواست به جای او، تو در کنارم مینشستی و به آرامی میگفتی که سرعتم را کمتر کنم و مراقب باشم. میدانم که تو مثل او برای هر اشتباه کوچک من، صدایت را بالا نمیبری و به زمین و زمان گیر نمیدهی.
چند شب پیش دفترم را برداشتم، برای خودم چایی ریختم و رفتم روی سکوی حیاط طبقهی بالا نشستم. صدای شجریان توی گوشم میپیچید و باز از تو مینوشتم. راستش دلم میخواست در آن لحظات تو در کنارم بودی و به جای نوشتن، با تو حرف میزدم و برایت چای بهار نارنج میریختم.
این مدت کتابهای زیادی خواندهام. راستش دلم میخواست تو در کنارم بودی تا برایت از آن کتابها میگفتم. از اینکه چقدر دوستشان دارم و یا اینکه آنقدر که از آن تعریف میکردند جالب نبود. تو خوب میدانی که من چقدر از حرف زدن در مورد کتابها و نقد کردن آنها لذت میبرم.
راستش دلم خیلی چیزها را میخواست. در کنار تو...
۱۴۰۵/۱/۳
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به تو که نمیدانم میتوانی بخوانی یا نه
مطلبی دیگر از این انتشارات
راز تو در نگفتن ها
مطلبی دیگر از این انتشارات
سنگ