گلهایت را به شبم بیاور

هنوز آنقدر بیحوصله نشده ام که انگشتانم با صفحهی تایپ آرام نگیرند. هنوز مینویسم و مثل اسب میدوم بین سطرها. اما خب من هم آدمم خانمجان، گلهای تو حال الانم را خوب میکنند. اما حالِ ساعت یازده شبم را هم باید کلمهای خوب کند یا نه؟ آنوقت که ولو شده ام روی تخت و در تاریکی به سقف نگاه میکنم. خانمجان کاش گلهایت تا مغز استخوانم میرفتند. تا دقایق انتهایی شب میرفتند. بعد آرام مینشستند با من و با غم گپ میزدند. پرسیدی گلهایم چگونه اند؟ قشنگ اند خانم جان. مثل پارسال که قشنگ بودند. مثل خودت که قشنگی. مثل این حیاط در پنج سالگی من که قشنگ بود. در همهی این احوالات اما گلها قشنگ بودند و من غم داشتم. گلهایت را به شبم بیاور. به ملحفهای که نقشی از نقشهاش پریده.
مطلبی دیگر از این انتشارات
و باز هم ببوسمت...
مطلبی دیگر از این انتشارات
اشنا
مطلبی دیگر از این انتشارات
راز