دَردِ دل یا دل دردَ

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
سهراب سپهری

من معمولا خیلی کم توی ویرگول وقت می گذرونم، نه که فکر کنید خودمو تافته جدا بافته می دونم ها نه! من مشکل بی گوشی دارم. یعنی گوش شنوا نیست. شایدم هست ولی به حرفای من گوش نمیده.

خب شاید اونم مشکل منو داره! شاید این مشکل اغلب آدمهای این زمونه ست. احتمالا خیلی دور موندیم از هم ما آدمها.
من اینجا می نویسم که دردِ دل کنم و چون دل درد دارم منتشر نمی کنم، منتشر می کردم ها اما وقتی دیدم نوشته های من چند روزی در صف انتشارن و منتشر نمی شن گفتم مگه دل درد دارم که روی دکمه انتشار کلیک کنم.
اصلا می خوام بمونه همینجا برای خودم، اصلا پیشنویس باشه بهتر.

اصلا می خوام با ویرگول قهر کنم، اصلا می خوام با همه آدمهای شهر قهر کنم، با همتون قهرم، با تک تکتون، حتی با اونهایی که نمی شناسم.

برای کی مهمه؟ دکتر صادقی گفته: دنیا برای رنج های شما پشیزی ارزش قائل نیست ، هیچ کس رنج های شما و شما رو با رنج هاتون دوست نداره.

آدمها وقتی ما رو می بینن که سر از نکبت خاک بیرون آوردیم و به ثمر نشستیم، اونم برای اینکه از این ثمره بهره ببرن.
می دونم خیلی تیره است اما واقعیت داره، فقط بعضی از پدرها و مادرها، بچه هاشون رو از روی عشق می خوان، بعضی از خواهر برادرها هم هستن اما تعدادشون کمتره و گاهی ، هر از گاهی بعضی از دوستان ، اینا دیگه خیلی نادر هستن، شاید تا چند سال دیگه کلا منقرض بشن. البته اونها هم در برابر عشقشون چیزی طلب می کنن ولی این یکمی فرق داره.

پس شاید بهتر باشه سرتون رو پایین بندازید و کارتون رو انجام بدید و دردِ دل نکنید، تراپیست خوب پیدا کنید و اگه پولشو دارید برید پیشش، چون کسی مجانی به حرفهای شما گوش نمی ده و یادتون باشه شماره اش رو برای منم بفرستید.
تراپیست هایی که روانشانسیِ شناختی می دونن و به چرایی ها کار دارن مد نظرم هست، من نیاز به همدردی کسی ندارم، همدردی منو پذیرا باش به کار من نمی آد، من می خوام یکی بفهمه دردم چیه و چرا دارمش و با احترام به همه تراپیست ها، از نظر من این کار هر تراپیستی نیست.

اگر ارتباط شعر و متن براتون سوال هست باید بگم که ارتباطی ندارن، به نظرم این شعر وصف حال امروز ماست، ضمن داشتن یه امید در دوردست های خیلی دور، یه غمِ عمیقِ جانسوز رو به دوش می کشه. نمی دونم سهراب چی کشیده که این رو سرودِ؟

و هنوز نمی دونم باید نوشته ها رو اینجا منتشر کنم یا نه؟ هر بار که دستم سمت دکمه انتشار میره انگار چیزی روی قلبم خط می کشه. دوستی می گفت نوشته ای که خونده نشه انگار وجود نداره، اما اونها هستن، همینجا توی لیست پیشنویس های من.

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
روزگار به کام
نیما اسماعیلی