شهید وطن...

۴ فروردین بود

صدای قطرات آب از شستن ظرف های شب قبل در گوش من می‌پیچید

گوشی بابا زنگ می‌زند

سلام و تبریک سال‌ نو

پشت خط گفت کدامین سال نو؟

عازم تهران بود، دایی بابایم

زیر موشک، زیر جنگنده، از مشهد به تهران؟

اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟

پدرم بر سر زد

فریاد زد

نهههههه

و برای بار اول اشک‌های بابا را دیدم

شیر آب را بستم

پرسیدم چه شده

بابا پشت خط پرسید: زن و بچه‌هاشم؟

واااای نه...

تلفن قطع شد و بابا گریه میکرد اشک می‌ریخت فوج فوج

این حسین است که پرپر شده در خانه خود نصفه شبی

زینبش دختر نوجوانی که به سن، تنها دو روز بزرگتر از خواهر من بود و...

ابلفضل کوچک، پسر کلاس اولی اش

همسرش زهرا خانم آرام و مظلوم

همه دیشب در خواب ناگهان مورد آماج موشک شده اند

زینب از کودکی اش بیمار بود، نفسش از سینه سخت برون می‌آمد، او به درد خفگی آشنا بود...

آرزویش این بود، که شهید شود اما زیر آوار نماند و نماند...

دخترک تنها کسی بود که از پنجره پرتاب شده در کوچه، با لباس صورتی پرواز کرد...

و ابلفضلی که شب قبلش برخلاف پیشین...

اصرار نکرد، که بماند خانه مادربزرگ

که اگر اصل بر این است که شهید شویم، من هم میخواهم شهید شوم...

از ابلفضل نمانده چیزی...

بجز یک کف دست. همین!

این دو کودک رفتند سوی صاحب نامشان

و مادر آه از مادر آه از زهرا

از او هیچ چیز پیدا نیست بعد از یک هفته

خاک را الک کردند تا قطره ای خون، تکه ای استخوان یافت شود، یافت نشد...

روز آخر، روز تدفین، ناگهان پیدا شد، تکه ای گوشت از پشت بام خانهٔ همسایه...

و تو چه میفهمی از آن کسی

که برای دفن جگرگشه اش

تست DNA نیاز است...

و تویی که خواستی کمک کند آن بی‌صفت به کشورت، تو کسی هستی که تکه تکه کرد جسم این کودک و این مادر را...

کاش بیدار شوی...

و