هی ایستادیم و لگد خوردیم...

یک شب قبل از 22 دی بود؛ شاید هم دو شب قبل. اینترنت‌ها قطع بود و برخلاف همیشه، تلوزیون را روشن کرده بودیم. تنها منبع خبری‌مان شبکه خبر بود. فکر کنم دولت بیانیه داده بود؛ درباره جانباختگان گفته بود و عزای عمومی اعلام کرده بود. بعد هم گفته بود مردم در اعتراض به اقدامات تروریستی اخیر به خیابان بیایند. با همسرم زیرنویس را می‌خواندیم و خون خونمان را می‌خورد. حرص می‌خوردیم و فحش می‌دادیم. دولت یک طوری در بیانیه ژست حق به جانبی گرفته بود که انگار اقتصاد کشور دست عمه‌های من بوده و عمه‌های من نتوانسته‌اند تورم لعنتی را کنترل کنند. انگار نه انگار که توی یک سال و نیم، دلار و سکه و کوفت و زهرمار چندین برابر شده بود و طوری بالا رفته بود که سابقه نداشت. یک ببخشید خشک و خالی هم نگفته بودند به مردم. یک معذرت‌خواهی معمولی... نه استعفا، نه اقدام جدی... هیچی. گاهی نگرانی و ناامیدی را که توی چشمان همسرم می‌دیدم یا وقتی سر کلاس جامعه‌شناسی می‌نشستم، با خودم می‌گفتم من دارم سنگ چی را به سینه می‌زنم؟

توی همین ویرگول، یکی زیر یکی از پست‌ها کامنتی گذاشته بود با این مضمون که: با وجود این که این مشکلات اقتصادی و اجتماعی و زیست‌محیطی و... را می‌بینی، بازهم طرفدار نظامی؟

آن شب، شب قبل 22 دی، با وجود همه فحش‌هایی که دادم، با وجود دردی که داشتم با گوشت و پوست می‌چشیدمش، و با این که دلم می‌خواست لج کنم و نروم، آخرش به این نتیجه رسیدم که باید رفت و رفتم. با دل پر خون رفتم. با دلی که داشت می‌سوخت؛ برای خودم، برای مردم.

برای این نرفتم که دولت گفته بود. فقط برای این رفتم که تاریخ بهار عربی و مخصوصا تحولات سوریه را نخوانده، بلکه خورده بودم. هم سر کلاس جامعه‌شناسی انقلاب لیسانس و هم برای پروژه داستانی خودم خیلی درباره تحولات سوریه خوانده بودم. از شروع اعتراضات به دولت بشار اسد و ریشه‌هایش – مطالباتی که به حق بودند – تا آغاز جنگ داخلی و قرار گرفتن بشار در آستانه سقوط، تا چند سال بعد و افتادن سوریه به دست داعش و تجزیه و هرج و مرج و کشته شدن هزاران نفری که حتی در آمار هم به شمار نیامدند و هزاران آواره‌ای که به بدبختی خود را به اروپا رساندند و... سوریه دیگر سوریه بشو نبود. بعد از سقوط بشار هم که این است وضعش: حمله اسرائیل و هرج و مرج و اسلام‌گرایی رادیکال و نابودی زیرساخت‌ها و... خلاصه هر اتفاق بدی که ممکن است برای مردم یک کشور بیفتد.

من فقط به این نتیجه رسیدم که نباید مسیری که مردم سوریه رفتند را برویم؛ چون هرچه سر آن‌ها آمده، برای ما ضرب‌در ده می‌شود. برای همین رفتم. برای ایران. برای ایرانی که دوستش دارم و غصه‌اش را می‌خورم و گاهی برایش اشک می‌ریزم.

روز 22 دی خیلی آدم آمده بود. خیلی انقدر آدم آمده بود که از خیلی قبل از میدان بزرگمهر خیابان پر از آدم بود و تا خود گلستان شهدا خیابان خالی نمی‌شد. همه هم مردم همین ایران بودند. در همین ایران زندگی می‌کردند. کسی مردم را برای راهپیمایی از افغانستان نیاورده بود. ما بودیم. ما مردم. ما مردمی که ایران را دوست داشتیم، انقدر دوست داشتیم که دلمان خون بود ولی حاضر نشده بودیم صدایمان با دشمن یکی شود. ما، مردمی که ایران را به یک لقمه نان نمی‌فروختیم.

الان شب بیست و دوی بهمن است. سه روز پیش، رفته بودم آخرین امتحانم را بدهم و سر کلاس حرف از اعتراضات و آشوب‌های اخیر شد. طبق معمول همه کلاس‌های جامعه‌شناسی، دردِ دل‌هایمان عمیق‌تر بود، همه‌جانبه‌نگرتر بود، دردمندانه‌تر بود. عمیق‌تر از حرف‌هایی که مردم توی تاکسی و اتوبوس و صف نان می‌زنند. و می‌دانستیم اگر راهکار هم پیدا کنیم و بگوییم، کسی به حرف جامعه‌شناسی خوانده‌ها گوش نمی‌دهد. روی پیشانی‌مان برچسب غرب‌زده می‌چسبانند، می‌گویند سیاه‌نمایی می‌کنید...!

از آن طرف بالاخره احمق که نیستم. نگاه‌های سنگین و چپ‌چپ همکلاسی‌ها و برخورد سنگین‌شان را می‌فهمم. می‌فهمم به من که تنها چادری کلاسم چطور نگاه می‌کنند. من همیشه قبل از ورود به کلاس عقایدم را می‌گذاشتم دم در. با خودم عهد بسته بودم جز روی عقل و منطق تعصب نداشته باشم. توی دوران کارشناسی، چندتا از چادری‌های کلاس بارها بهم می‌گفتند جواب فلان استاد که ضد دین حرف می‌زند را بده – چون می‌گفتند تو از پس جواب دادنش برمی‌آیی – و می‌گفتم من از نظر علمی در حدی نیستم که جواب این استاد را بدهم. من الان فقط یاد می‌گیرم. توی کلاس‌های ارشد سعی کردم هیچ‌وقت به سمت و سوی خاصی جهت‌گیری نکنم. سعی کردم آن کنشگر مرزی‌ای باشم که بجای ایجاد دوقطبی و جبهه‌گیری، به دنبال گفت‌وگوست، به دنبال واقع‌بینی و انصاف است. سعی کردم با همه – بدون قضاوت اعتقاداتشان – دوست باشم؛ نه دوست صمیمی، در حد یک همکلاسی ارشد که به او اعتماد داری و بدت نمی‌آید با او گفت‌وگو کنی؛ همین. ولی خب، وقتی برای اولین امتحان و بعدی‌اش و بعدی‌اش سر کلاس رفتم، فهمیدم مهم نیست که من چقدر تلاش کنم؛ آخرش همه ته ته دلشان درباره من می‌گویند: این که عرزشی ست. این که...

الان فهمیده‌ام یک طرف جبهه گرفتن، خیلی آسان‌تر از گفت‌وگو کردن و کنشگری مرزی ست؛ و این دقیقا همان کاری ست که ایران لازم دارد. باید بین مردم، بین دو قطبی که هست، یک پل ارتباطی برقرار شود. باید گفت‌وگو اتفاق بیفتد تا حباب رسانه شکسته شود، تا اشتراکات پررنگ شود، تا مردم امیدوار شوند. و من تلاش کردم این اتفاق بیفتد؛ با چیزهایی که از دانشگاه و تجربه آموخته بودم. اما از یک طرف، برچسب غرب‌زدگی می‌خورم و از طرف دیگر برچسب جیره‌خور بودن. این وضعیت کسی است که می‌خواهد گفت‌وگو کند؛ نه جبهه‌گیری و دعوا. چیزی است که توی ویرگول هم دیده‌ام. توی ویرگول هم اصولا افراد حوصله دعوا را بیشتر دارند تا گفت‌وگو و ترجیح می‌دهند در فضای تعصب و احساسات بمانند؛ که که واقعیت را ببینند. همین هم می‌شود که تو باید از دو طرف فحش بخوری. گاهی وقتی این‌ها را می‌بینم، با خودم می‌گویم گور پدر همه‌شان. گور پدر همه آن‌هایی که دم از آزادی بیان و احترام به عقاید می‌زنند ولی اگر باب میلشان نباشی، هرچه از دهنشان دربیاید می‌گوید. خواهرم می‌گوید ای کاش واقعا دیکتاتوری بود؛ کاش واقعا حکومت مثل حکومت کره شمالی بود چون این مردم قدر آزادی را نمی‌دانند.

یاد شهید سیدحسن حسینی افتادم. شب ۱۸ دی ایستاده بود وسط مردم، داشت با مردم حرف می‌زد. مامور نبود. فقط می‌خواست مردم را به فکر کردن دعوت کند. می‌خواست نگذارد مردم قاطی تروریست‌ها شود. بعد یکهو یکی از جمعیت بیرون آمده بود و چاقو را به قلبش فرو کرده بود و رفته بود.

درست است؛ من طرفدار نظامم. من آقای خامنه‌ای را قبول دارم. و ایران را دوست دارم. برای همین دنبال گفت‌وگوام. می‌خواهم با آن‌ها که مخالفند حرف بزنم؛ نه برای این که قانع‌شان کنم. برای این که باید حرف زد. ولی در پاسخ چیزی بجز توهین و حرف‌های غیرمنطقی نشنیده‌ام. فضای دو طرف خیلی رادیکال است. خیلی رادیکال‌تر از آن که بشود حرف زد، بشود راه حل پیدا کرد. یکی از مخالفان حکومت نوشته بود: «بین ما و شما دریایی از خون است و امکان آشتی نیست». کدام خون؟ مگر خون‌هایی که ریخته شد خون مردم ایران نبود؟ و مگر مایی که جمهوری اسلامی را قبول داریم ایرانی نیستیم؟ مگر ما از کجا آمده‌ایم که یک عده ما را از دایره مردم ایران بیرون انداخته‌اند؟ آن خون‌ها که ریخته شد را ما نریختیم. آن خون‌ها خون خودمان بود. ما بودیم. آن خون‌ها را بیگانه ریخت، مزدور اجنبی ریخت و تاوانش را ما باید بدهیم.

این روزها کسانی مدعی دوست داشتن ایرانند که برای حمله دشمن لحظه‌شماری می‌کنند و آن‌ها که واقعا برای ایران و مردمش هزینه داده‌اند را مزدور و جیره‌خور می‌نامند. این روزها، این فضای رادیکالی که رسانه ایجاد کرده به نفع هیچکس نیست. نه به نفع ما طرفداران جمهوری اسلامی است و نه به نفع مخالفان جمهوری اسلامی. این رادیکالیسم فقط به نفع دشمن است. این دشمنی، این دوقطبی، این که ایرانی جلوی ایرانی بایستد، دودش توی چشم ما مردم ایران می‌رود و پولش توی جیب خارج‌نشین‌های مواجب‌بگیر از دشمن. توی جیب آن‌ها که از کیلومترها دورتر، برای ایران اشک تمساح می‌ریزند و در باطن برایشان هیچ ارزشی ندارد یک نفر در ایران بمیرد یا هزار نفر؛ آن‌ها که مردم ایران را به جان هم می‌اندازند و لقمه در خون مردم می‌زنند.

بله من از نظام جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ ولی منظورم این نیست که بی‌نقص است، و کور و کر و خنگ هم نیستم که نفهمم مشکل کجاست. مثل گوسفند سرم پایین نیست که نفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. من با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم؛ با قلبی که از درد تیر می‌کشد. می‌بینم کسانی را که ادعای انقلابی بودن و ولایی بودنشان گوش مردم را کر می‌کند و ذره‌ای دلشان برای ایران و مردمش نمی‌سوزد، می‌بینم آن‌هایی که خرد و عقل را بوسیده‌اند و کنار گذاشته‌اند و مدیریتشان بجای خرد، بر خریت استوار است. حرص می‌خورم. اعتراض می‌کنم. مطالبه می‌کنم. غصه می‌خورم. خنگ نیستم. کور هم نیستم. من از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم نه از آن‌ها. و شاید از خیلی‌های دیگر هم بیشتر بدانم و غصه بخورم. با دل خون از جمهوری اسلامی دفاع می‌کنم، چون ایران را دوست دارم. چون نمی‌خواهم فروپاشی ایران را ببینم.

شهبازی توی کانال ماهبندانش نوشته بود: «عاشق همین خل‌بازی‌هاتم جمهوری اسلامی عزیز. با همه این ندونم‌کاری‌ها هم تا بتونم نمی‌ذارم خش بهت بیفته. ولی آخه چرا؟»

من الان دقیقا همینم. از دو طرف هم فحش می‌خورم. از چپ و راست هم له می‌شوم. نوزده بهمن، آخرین امتحانم بود و نگاه‌ها و برخوردهای سنگین بچه‌ها را تاب نیاوردم که زودتر از جمعشان زدم بیرون. توی مترو به ایران و سرنوشتش فکر می‌کردم. در منتهای درماندگی و استیصال و چه کنم بودم. نه برای زندگی و آینده خودم؛ برای ایران. به خودم آمدم دیدم سرم را به میله مترو تکیه داده‌ام و دارم گریه می‌کنم. نه برای این له شدن دو طرفه و دو طرفه فحش خوردن... نه. داشتم برای ایران گریه می‌کردم. دلم می‌خواهد ایران را بغل کنم. دلم می‌خواهد ایران را محکم توی بغلم بگیرم و نوازشش کنم و بگویم که حالش خوب می‌شود. دلم می‌خواهد ایران را بغل بگیرم و نگذارم دست هیچکس بهش برسد.

فردا هم می‌خواهم بروم راهپیمایی. نه از سر دلخوشی که از سر خون دل. از سر دلسوزی. می‌خواهم بروم راهپیمایی و ایران را بغل کنم و بگویم دوستش دارم، حتی اگر شرایطش بد باشد. می‌خواهم یک انسان شریف باشم، انسانی که وطنش را به لقمه نان نمی‌فروشد.

پی‌نوشت: آن روز توی مترو، هندزفری را درآوردم و آهنگ «لگد» را گوش دادم:

...هی ایستادیم و لگد خوردیم/ از مدعیان فحش بد خوردیم

تا چشم وا کردیم این دنیا/ تا می‌شد و می‌خورد زد، خوردیم!

از هر طرف بر قلبمان زخمی ست/ زخمی که آهش سخت می‌گیرد

آهی که دامن‌گیر نامردان/ آهی که تاج و تخت می‌گیرد

این رسم این دنیاست می‌دانم/ ما تاابد تنهای تنهاییم

دنیا اگر این است پس صد شکر!/ ما لکه‌های ننگ دنیاییم...