✍نویسنده روزمرگی ها و داستان ها https://unsplash.com/@moonlightdaughterlens 📸 شکارچی لحظهها با لنز موبایلم : ⛵ اگر مسیر این کشتی را میپسندید، باد موافقش باشید. https://www.coffeebede.com/d_mahtab
کار را تمام کن!

پرده اول: من عاشق تاریخم
در دل تاریخ که فرو میرفتم، همیشه دو احساس در من جنگ داشتند:
۱. حسرت بودن؛ کاش در آن روزگارِ سرنوشتساز، زنده بودم و سهمی از تکان دادن جهان داشتم.
۲. خشم از سکوت؛ از آن همه نادانی که اهرم تاریخ را به دست نااهلان میداد.
و بعد، این آیه در ذهنم طنین می انداخت : «و نُریدُ أَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذینَ استُضعِفوا فِی الأَرضِ...»
(و ما بر آن شدیم که به مستضعفان زمین منت نهیم...)
اما کی؟ چگونه؟ وقتی مستضعف، خود هنوز نمیداند قدرتش کجاست؟
و روزگار چرخید و چرخید تا نوبت به من و نوبت به ما رسید .....
پرده دوم : یک تکه از پازل
سالها پیش سریالی دیدم به نام «دهکدهی ساحلی چا چا». جدا از مفاهیم مختلفی که در آن مطرح شده بود، چیزی در سریال بود که قلبم را آرام می کرد : همه کاراکترهای داستان سهمی و جایی داشتند. سریال در انحصار شخصیت های اول و دوم نبود ..... اگر هر کدام از آن کاراکترها کم می شدند از داستان چیزی کم می شد.
«نقش اول و دوم» بودن افسانهای بیش نیست. هر کسی می تواند در جای خودش، گرهگشای قسمتی از اینجهان باشد، و این مختص آدمهای مشهور نیست.
آنجا بود که فهمیدم حتی اگر در سریالِ زندگی نقش اول و دوم نباشم یا حتی اگر مشهور نباشم، در جایگاه خودم میتوانم روی این دنیا تأثیر بگذارم. من هم تکه ای از پازل دنیا بودم.
پرده سوم : پیچ ها و پل ها
یادتان هست سیزدهبهدر بود که دشمن شیطانصفت به پل کرج حمله کرد؟ و وقتی در حوالی چهلمین روز جنگ، تهدید به زدن دیگر پلها کرد، مردم چه کردند؟ رفتند و روی پلها زنجیرهی انسانی تشکیل دادند.

من اما به قلبم نگاه کردم که لرزیده بود. به خودم در آینه نگاه کردم و گفتم: «هی تو! حاضری بروی روی پل؟»
نه. من آنقدر شجاع نبودم.
بعد از آن روز، بارها از خودم پرسیدم: چرا وقتی تهدید مشابهی دربارهی کشور ما شد، بیتفاوت پاسخ دادیم؟
چرا زنجیرهی انسانی تشکیل ندادیم؟ مثلاً جلوی وزارت امور خارجه؟

مردم همان تکههای پازلی هستند که اگر سر جایشان نباشند، تاریخ از هم میپاشد.
اما ما – نه بر روی پلها – که در پیچهای تاریخی مهمی هستیم. پیچی که اگر از آن سالم عبور نکنیم، دیگر پلی برای برگشتن نمیماند. پس حالا، در همین پیچ، باید تصمیم گرفت: این بار، میایستیم یا میگذریم؟
اگر پیش از این هنوز یاد نگرفته بودیم که «با هم» کار کنیم، یاد گرفته بودیم یا «قهرمان» باشیم یا «تماشاگر» ولی حالا که به گفته رهبر شهیدمان "مبعوث" شده ایم باید مرز بین قهرمان بودن یا تماشاگر بودن را پاک کنیم و کار را تمام کنیم.
پرده چهارم: خیانت های بتنی
یاد آب سنگین اراک افتادم. آن همه زحمت شبانهروزی، آن همه خون دل خوردنِ دانشمندان و نخبههایمان. آمدند و بتن رویش ریختند. چرا آن روز زنجیرهی انسانی تشکیل ندادیم؟ چرا سکوت کردیم؟ چرا اجازه دادیم دست نااهلان، حاصل دسترنجِ بهترینهایمان را با چند کامیون بتن، نابود کند؟
پرده پنجم : لامپ اضافی خاموش!
روزی در خوابگاه، چشمانم به لامپهای اضافی افتاد؛ لامپهایی که بیهیچ ضرورتی، از صبح تا شب روشن بودند. انگار کسی فراموششان کرده بود در میان این همه شلوغی. با چند تن از همراهان همفکر مطرح کردم و قرار شد هر روز، در گوشه و کنار خوابگاه، مسئول خاموشی آن نورهای بیحاصل باشیم.
در ابتدا گمان میکردم کار ناچیزی است. اما هر روز که از کنار آن لامپهای بیجهت روشن میگذشتم، میدیدم چندتایی هستند؛ و آن وقت بود که فهمیدم این کار، به آن کوچکی هم که فکر میکردم نیست.
شاید ما در «زمانهی تمامنشدنی» زندگی میکنیم. شاید بنظر برسد«کار» آنقدر بزرگ است که یک عمر، صد سال، هزار سال هم برای تمامش کافی نباشد.
اما خاموش کردن یک لامپ اضافه، کارِ تمامشدنی است.
خریدن از فروشنده عادل، کارِ تمامشدنی است.
گفتن یک «نه» به بیعدالتی کوچک، در یک اتاقِ ۴ نفره، کارِ تمامشدنی است.
پس کار را تمام کنیم. از همان جایی که هستید ، از همان کاری که در حال انجامش هستید، از هرکاری که از دستتان برمی آید ....
اگر کار من،امروز ، انجام کارهای برزمینمانده است،تا فتحی دیگر بسازم،
تا شاید همین فتح، روزی فرش قرمزی شود برای آمدن آنکه وعدهاش دادهاند،
پس وقت آن است که از این دشتِ تردید، دل به قله بزنیم، و سریعتر، امیدوارتر، به سمتش بدویم.

مطلبی دیگر از این انتشارات
مختصری درباره ی حمله اعراب
مطلبی دیگر از این انتشارات
مرثیهای بر مرگ قورباغه
مطلبی دیگر از این انتشارات
همه جا کربلاست، همه جا نینواست!