دختری در فنی
حس میکنم پس زنده ام
شصت کار و حسی که در این یک هفته تجربه کردم:
شش عدد اسکاچ صورتی بافتم و یک عدد اسکاچ طرح توت فرنگی (که با استفاده از آپارات یاد گرفتم) البته نتیجه دومی بیشتر شبیه گوجه له شده بود تا توت فرنگی.
خونه تکونی عید رو انجام دادم و میشه گفت به جز آشپزخونه و کمدا بقیه جاهای خونه واقعا کثیف و به هم ریخته است.
به آراد پسر خاله چهارساله ام چشمک زدن رو یاد دادم که البته بهره هوشیش یاری نکرد و هنوزم با باز و بسته کردن دوتا چشمش چشمک میزنه.
در سه مهمانی خانوادگی برای ناهار شرکت کردم و با دختردایی مامانم دوست شدم. خبر خوب اینکه همونقدر که من فکر میکردم اون نجوش و از دماغ فیل افتاده است، اونم همین فکر و حس رو نسبت به من داشته.
برگه های تو کمد بابا رو مرتب کردیم و متوجه شدم چقدر شبیه بابام.
سه تا سریالی که دوست داشتم رو از نماشا ریواچ کردم. استارت آپ، هلومی و دو فصل دوران جوانی.
برای استاد راهنماهای خواهرم هدیه خریدم تا بعد دفاع ببره براشون و در جواب به اون رگ اصفهانیم مدام گفتم بزارم برای کی برای وارث.
پاورپوینت ارائه کنفرانس سه هفته بعد رو آماده کردم و تلاش کردم بزرگنمایی کنم تو کارم که عملا هیچی نیست.
صدای آقای خ رو بعد حدود یکسال شنیدم. اونم از روی تماس تلفنی که خانوادش ضبط کرده بودن و تنها چیزی که ازش فهمیدم این بود که بم گفت نگران هیچی نباش.
با دایی ها و دوتا از شوهر خاله هام جرئت حقیقت بازی کردیم. البته من فقط حقیقت رو انتخاب کردم و میتونم خوشبین باشم هیچ موقع رابطه مون بد نشه که رازای کثیفم لو بره.
از روی لست سین بله، ایتا و هر جایی که میشد زنده بودن آدما رو چک کردم و به این نتیجه رسیدم چقدر دلم تنگ شده حتی برای دلخورشدن از آدما.
با مامان بزرگ یک ساعت تلفنی حرف زدم و برای بار هزارم بش قبولوندم پسر همسایه شون کیس مناسبی برای ازدواج نیست....لااقل برای من.
کتاب صوتی همه چیز همه چیز رو گوش کردم و امیدوار بودم صدف هم گوش کنه. هر روز نگرانش موندم و به خودم لعنت فرستادم که قبل همه این اتفاقا تلگرام رو از روی گوشیم پاک کردم تا مینیمالیست دیجیتال شم و حالا تنها شماره ای که ازش دارم تو کمد آزمایشگاهه.
از گنجینه برچسب هام به بقیه هدیه دادم (دروغ گفتم خودشون به زور غصب کردن) و کلی برچسب به در و دیوار و هرجایی که میشد چسبوندم.
قبل برگشتن به خونه ته مونده های یخچال رو شامل یکم خیار، هویج و مقداری بادمجون ترشی درست کردم و الان که برگشتم هنوز دلم نیومده درشو باز کنم شاید کپک ببینم.
درحالی که ریاضی مهندسی ساده رو با نمره چهارده (بخونید یازده قبل از شیفت) پاس کردم به داداشم ریاضی مهندسی پیشرفته یاد دادم و حس میکنم نصف چیزایی که به عنوان قانون و پیش فرض درنظر گرفتم، یه اصولی پشتش بوده و احتمالا اینقدر ساده نبود قضیه. فقط امیدوارم پاس بشه با همینا.
اجازه دادم خواهرم سه بار تمام ارائه رساله اش رو برام بگه و فقط بار آخر حواسمو پرت کردم از شنیدنش.
با خاله کوچیکه رفتیم دماغشو پیرسینگ بزنه و تموم مدت زل زده بودم به صحنه خشن روبه روم چون هنوزم جا داشت مغزم متلاشی شه بعد از همه اون اتفاقای سخت.
پتوهای خونه مامان اینا رو شستیم. چون اعتقاد داشت الان اوضاع خطرناکیه و نمیشه به خشک شویی داد و اگه شهر تعطیل شه بی پتو میمونیم. و البته تا خشک شدن دو روز بی پتو بودیم.
پازل اسب رو روی کارتن باقی مونده از یخچال چیدم و تموم پشتش رو چسب زدم قبل اینکه به فنا بره.
مقاله هایی که از سروی مونده بود روی کاغذ دسته بندی کردم و از نظر پژوهشی برگشتم به چهارسال پیش که همه کارا رو دستی انجام میدادم.
چندتا دوره خوب از فرا درس خریدم و تا حدی دیدم. اولین نکته این بود که فهمیدم هیچوقت نمیخام گول بخورم و برسم سراغ شناسایی سیستم ها در رساله ام.
به مقدار خیلی زیادی تلویزیون دیدم و به نظرم سریال دزد و پلیس آموزنده و خیلی بهتر از سریالایی بود که خودم میدیدم. رو داوود زی هم کراش زدم.
به خودم لعنت فرستادم که خودم کاری کردم که آقای خ بم نزدیک شه و خداروشکر کردم هیچ راه ارتباطی به جز خانواده اش نداره تا بتونه نزدیک تر شه. خیلی زود باید نامردی کنم در حق اش.
تو سه تا دعوای خیالی با آدما برنده شدم و حتی تو یکیشون یه فحش خیلی بد بش دادم که الان ازش خیلی پشیمونم و شاید نتونم تو اولین دیدار تو چشمای اون طرف نگاه کنم.
به هر آدمی که دیدم و میشناختم گفتم مراقب خودت باش و شنیدم توهم همینطور.
تموم نقاشی های نصفه کاره رو تموم کردم و البته که هیچ کدوم مثل قبل سر ذوقم نیورد و فقط خسته شدم.
عینک جدیده خواهرمو پیچوندم، چون به مراتب به من بیشتر میومد و باید قبل از اینکه پشیمون شه از سخاوت دوران قطعی برم شیشه هاشو عوض کنم.
گول حرفای اقای کفش فروش در خیابان راهزان رو خوردم و کتونی ای رو تو آف خریدم که ارزشش نصف همون مقدار آف خورده بود.
بادکنک باد کردم چون کار دیگه ای به دهنم نمیرسید از بیکاری انجام بدم.
موهای مامان بزرگ رو رنگ کردم برای دومین بار از زمان کرونه و احتمالا تا چندسال بعد ریزش موهاشو به من نسبت بده که سوزوندمشون و هیچ ربطی به سن و سالش نداشته باشه. نتیجه خوب بودا ولی یکم جلف بود.
چهارکیلو سبزی پاک کردم. البته یه کیلو رو پاک کردم و بقیه رو با اشاره به اینکه چقدر فس فس میکنی تو خودشون پاک کردن و الان سبزی خورشتی سرخ شده تو فریز دارم.
مدادرنگی های محبوبم رو اجازه دادم بچه کوچولوها دست بزنن و همزمان موقعی که 231 و 232 رو آراد تو کاغذ فشار میداد تا پررنگ تر شه، قلبم بارها شکست.
سعی کردم مثل دبیرستان موهامو با بافتن حالت بدم و مواج کنم که با البته با شکست مواجه شد چون کوتاه بودن و یه روزی مثل برق گرفته ها شده بودم. البته کلی هم به این فکر کردم که چرا تو دوم دبیرستان اینقدر از راننده سرویس قزمیت مون خوشم میومد که اینکارو به خاطرش کنم.
هزار بار لاک زدم و هزار بار از ترس این روزا با ناخونام کندمشون.
برای وصل شدن اینترنت نذر کردم و دست به دامن امام موسی کاظم شدم ولی وصل نشد.
با کمک بابا حلیم پختیم و برای اولین بار فهمیدم حلیم رو میکوبن. البته نمیدونم درسته یا نه نت هم نیست بفهمم ولی تو رسپی بابا یه ده دقیقه با گوشت کوب قابلمه رو میزنی و چراشو هم نگفت.
کف پامو حنا گذاشتم و خیلی نارنجی طور به زندگی ادامه دادم.
از تنهایی گریه کردم و بعدش دوباره گریه کردم که الان زیرچشمام سیاده تر و و گودتر میشن.
به همسایه طبقه پایین پیشنهاد دادم تا سه چهار هفته ماشینشو بزنه تو پارکینگ ما و به روی خودم نیوردم که دوماه پیش دعوامون شده بود که چرا بی اجازه میزنه و شاید ما یه روزی ماشین دار شدیم.
به اقای داوودی سلام دادم با اینکه میدونستم جواب سلاممو نمیده.
شوفاژهای پذیرایی رو هواگیری کردم و چون خوش میگذشت چندباری الکی تکرارش کردم ولی مثل دفعه اول خوش نگذشت.
سه تا اسم به دفترچه اسم های پیشنهادی برای فرزند آینده ام اضافه کردم و خب حالا دیگه مطمئنم هیچوقت قرار نیست تو این خاک بچه ای داشته باشم.
خواب ترسناک دیدم و به خاطرش صدقه دادم ولی زندگی واقعی اون لحظه ترسناک تر از خوابم بود.
با دایی امید پشت سر یکی از دوستاش که نمیشناسم غیبت کردیم و الان میدونم از یه عرفان نامی متنفرم چون اون متنفره.
از کاری که دوست داشتم و بعد کلی پافشاری برگشته بودم اخراج شدم و در جواب کارفرمام فقط گفتم ممنون. حالا اون به کنار چرا اون گفت خواهش میکنم؟! انکار نه انگار اخراجم کردی مرد.
میفهمم ویرگول هنوز کار میکنه و خوشحالم که خیلی از دوستام اینجا هستن و این یعنی هنوز کاملا نمرده ام.
پیرمرد روبه رویی فوت میکنه و از پشت پنجره به بچه هاش که گریه میکنن نگاه میکنم و غصه میخورم الان خاک خیلی سرده و اونم همیشه سرمایی بود.
از زن ناصر کلی لوازم آرایشی میخرم چون رو دستش باد کرده و به ذهنش رسیده به جای آنلاین شاپ تو مهمونی جمعه ظهر خونه خاله اینا جمعه بازار راه بندازه. از رد دادنش منم رد میدم و به موجودی حسابم فکر نمیکنم.
دوباره مثل دوران جنگ اینقدر گل های مامانو انگولک میکنم و آب میدم که بیچاره ها زرد و بی رنگ و رو میشن.
دلم میخاد وقتی خانومای همسایه صندلیشونو میزنن زیر بغلشون و پناه میبرن به پارک نزدیک خونه منم باشون میرفتم و با ادما حرف میزدم ولی نمیشه چون بابا میگه زن کوچه نشین عروس شیطانه.
با اقای نونوا سر داغ بودن نون دعوا میکنم و اونم قبول نمیکنه وقتی نون دستمو نمیسوزونه پس به اندازه کافی داغ نیست و منم به جای بحث تحریمش میکنم.
رگ حبیب بودن درونم گل میکنه و به این تیجه میرسم آدما اذیتم کنن و بدتر از اون تنهام میزارن. بزارن اونا ضرر میکنن یا من؟!
لبو رو دستمال کاغذی میچینم و روی شوفاژ اتاق خشک میکنم. بهداشتی نیست ولی عاشق نتیجه ام که رنگ صورتی مطلوبمو موقع قاطی شدن با خامه میده.
به پیاز داغی که تو غذا معلوم باشه گیر نمیدم و قبول میکنم این سبک زندگی و خاورمیانه ای بودن برای لوس نبودنم کافیه. دیگه میتونم کنار بیام با همه چیز حتی با پیاز داغ.
اجازه میدم بابا به اندازه کافی پشت تلفن پز بچه هاشو بده و همه همکاراش بفهمن چقدر بچه های مردم خوب و موفقن. به روی خودم نمیارم احتمالا چند ساعت دیگه حتی راه رفتنم رو هم قبول نداره و تبدیل میشم به همون بچه بیکار و بی عرضه ای که نگاهش میگه.
دلم میخاد سیگار بکشم ولی چون آدم اینکار نیستم به جاش کرانچی تند میخورم و معده درد میگیرم.
برای مهمونی خونه عزیز تنهایی 12 تا پیتزای بزرگ میپزم و استرس میگیرم که سرد میشن حتما.
تو اسنپ فود،؟ بلد و هر اپلیکشن دیگه ای میگردم تا این حس بیرون رفتن و دیدن مغازه ها برام کمرنگ تر بشه.
زنده میمونم و صبر میکنم تا تموم شه...حتی درست هم نه فقط تموم شه.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک هفته صبر
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمان تنگ تر شده🥲
بر اساس علایق شما
به تو...می اندیشم.