داستان های گریک و‌لوریکا

سلام

من گریک هستم، با دوستم لوریکا، دو تا مسافر که خاطراتی براتون داریم که حدس میزنیم جالب باشه، ما این خاطرات رو زندگی کردیم!

اول از خودم بگم، من گریک هستم، من میخوام خاطراتم رو‌برای نسل های گذشته ام بگم!

چرا اینکار رو‌میکنم؟ چون میدونم اینها رو‌میخونید، چون در آینده شما اتفاق میفته ولی برای من، و لوریکا، گذشته هست.اینکه چرا اون رو برای آیندگان و‌هم نسلهای خودم نمینویسم، چون اونها لازمش ندارند! اونها یا میدونند، یا دارند تجربه اش میکنند، پس لازمش ندارند، اما شما، شاید کنجکاو باشید که بعد از شما چه اتفاقاتی افتاده و می افته.

داستان رو از اینجا شروع میکنم که استادِ ما داشت در مورد هتلی که جدیدا ساخته شده صحبت میکرد، این هتل که در طبقه آخر یک ساختمان دراز ساخته شده، اینقدر از سطح زمین فاصله داره که درختهای زیر اون شبیه یک فرش دیده میشوند و نه یه جنگل. و شاید برای درمان بیماران تغییر کاربری بده، صحبت به درختهای پایین ساختمان رسید و‌ استاد پرسید: فکر میکنید اون لکه تیره، چه درختی هست و ارتفاعش چقدره؟

لوریکا زمزمه‌ کرد: بعد از شاهکار گذشتگانِ ما بعید میدونم کمتر از صد متر ارتفاعش باشه! شاید کاج یا نارون باشه، بهرحال چنار نیست چون رنگش تیره هست.

گفتم بریم ببینیمش، استاد اخطار داد: مواظب باشید، ممکنه یهو وارد یه میان سرزمین یا شهر صنعتی بشید، اگر این اتفاق افتاد فورا فاصله بگیرید.

شاید بهتره توضیحاتی بدم که براتون این‌موضوع روشن تر بشه، در واقع دوتا موضوع!

اولین موضوع در مورد شاهکار شما گذشتگان بود که کره زمین رو‌نجات داد! شما چیکار کردید؟ یا درواقع چکار خواهید کرد؟

بعد از اینکه نجات جنگلها و‌پایین آوردن اثرات گلخانه ای و مبارزه با بالا رفتن دما موفق آمیز نبود، شاید به اشتباه و شاید عاقلانه تصمیم گرفتید یه کار دیگه بکنید، خیلی دوست دارم بدونم اولین بار به مغز کدومتون خطور کرد؟ شما اندازه و‌سرعت رشد درختها رو تغییر دادید!!!

اوه، چه‌فکری؛ تصور کنید که یک درخت چنار در عرض پنج سال به بیش از صد متر ارتفاع برسه، بجای یکصد هزار برگ، میلیونها برگ تولید کنه و میلیونها شاخه، و قطر تنه اون اینقدر باشه که هر سارق چوبی تجهیزات بریدن اون درخت غول آسا رو‌نداشته باشه! و البته سقوط همچین درختی میتونه یک زلزله محیطی هم ایجاد کنه، واقعا شاهکار زدید. شما زمین رو‌ نجات دادید و ما الان داریم روش زندگی میکنیم!

اگر بخوام در مورد انسانهای بعد از شما بگم، همینقدر بدونید که یک سری نواقص بدنتون برطرف شد! به شکل کلی تون دست نزدند و حتی عملکردشون ضعیفتر هم شد، مثلا من با انگشتم میتونم پیانو بزنم ولی حتی با تمرین هم نمیتونم با یک تبر کار کنم، ولی خب یک سری چیزها رو‌ ما داریم که برای ما عادی هست و‌نمیدونم‌چرا قابل تفسیر برای شما نیست، برای ما ذاتی وجود داره و‌تا جایی که میدونم شما اونها رو ندارید؛ دیدِ خیلی وسیع و قدرت پروازی کوتاه بُرد که البته به شتاب اولیه نیاز داره، و اینکه الان مرزی وجود نداره و‌ همه جا یک سرزمینه، شغل ما فکر کردن، یاد گرفتن و ادامه مسیر انسان زیستن هست.

آها داشتم‌میگفتم، من و‌لوریکا شیرجه زدیم به سمت پایین و از مرز درختان رد شدیم، پیشبینی استاد درست بود، اون زیر یک شهر صنعتی بود و درخت کاج مطبق بزرگی که قطر تنه اش دستکم بیست متر بود، و ارتفاعش، کمتر از صد متر نبود.

تعریف شهر صنعتی اینه: یک شهر با رنگ مسیِ مات و قهوه ای، که مملو از ماشین آلات و ربات هست، کارش تولید انواع انرژی برای شبکه های زیستی انسانها هست، معمولا انسانی اونجا نیست و‌سیستم های محافظتی قبل از نابود کردنمون هشدار ویژه دارند؛ یک فلش قرمز رنگ بزرگ رو‌ به بیرون شهر، در آسمان و منطبق بر ارتفاع ما ظاهر میشه و صدای هشداری که فقط گوش ما میشنوه.

ما فورا به سمت بالا برگشتیم اما ظاهرا مسیر رو اشتباه رفتیم، از جنگل که بیرون آمدیم، کوه بود و در امتداد مسیر به دریا رسیدیم، خط ساحلی رو ادامه دادیم و به نقاط براقی در کوه برخوردیم. متاسفانه چون هنوز نمیتونیم قدرت پروازیمون رو‌کنترل کنیم یا باید دست هم رو‌بگیریم و‌ترمز کنیم یا توی هوا تلوتلو‌ میخوریم، این باعث میشه دیدِ دقیق رو از دست بدیم. این باعث شد که متوجه نشیم که اون نقاط براق در دلِ کوه که انسانهایی، بی توجه به حضور ما در اطرافشون پرسه میزدند ( و بعدا فهمیدیم نگهبانهای دام هستند)، بشدت براق و‌جذاب مینمودند، ما رو‌ بخودشون جذب میکنند، ما هشداری رو‌نادیده گرفتیم‌که باعث شد نفهمیم که اون نقاط براق، دریچه هستند و ما ناخواسته وارد شهر تاریک شدیم، شهری محجور، کم جمعیت، مردمی مکار و انسانهایی که شبیه هیچ‌نوع دیگر بشر نبودند.

در ادامه ماجرای شهر تاریک، به دام افتادن ما، معاشرت ما با این مردم و درنهایت خروجِ ممنوعه از این شهر اهریمنی رو براتون خواهم گفت