عزیز جهان!

نویسنده: یک کتابخوان!


ساعت گوشی طبق معمول هر روز راس ساعت هشت و نیم به صدا درآمد! تمام شب گذشته بخاطر دل درد عجیبی که دلیلش را نمیدانستم و البته احتمال آپاندیسیت (و القصه بلند بگو لا اله الا الله به عزتِ شرفِ...) را میدادم، بیدار بودم! با هر سختی از جایم بلند شدم باید 10 صبح در بیمارستان حاضر باشم! داده‌هایم تکمیل نشده، این روزها در به در دنبال بیماری می‌گردم که از بخت بدش هم کرونا گرفته باشد و هم دچار حمله قلبی گشته باشد! جمع این دو در کنار هم وحشتناک است اما ناگزیر اتفاق افتاده است! در هنگام بررسی تمام دیتاهای بیمارستان در فکری عمیق فرو میروم! نمیدانم از کرونا نگرفتن و سکته نکردن دیگران خوشحال باشم و یا از بلاتکلیف ماندن داده‌هایم ناراحت! اما راستش را بخواهید خوشحالی بر ناراحتی میچربد و امیدوار میشوم که هنوز سر سوزن انسانیت در درون نامبرده وجود دارد!!!

آپاندیسیت احتمالی هنوز گریبانم را گرفته است، احتمال میدهم اگر آپاندیس ترکیده باشد و وارد خون شده باشد تا چند روز دیگر بیشتر زنده نخواهم بود پس بهتر است علی‌الحساب آنتی بیوتیک قوی را استعمال کرده تا خود را در یک کارآزمایی بالینی شخصی قرار دهم! درد به سمت چپ نیز کشیده شده است! فضای بیمارستان آزارم می‌دهد لپ تاپ را خاموش میکنم! در روزهای پایانی زندگی دیتا به چه کارم می‌آید؟!!

بساطم را جمع میکنم تا از بیمارستان خارج شوم! درخواست ماشین میدهم! ده دقیقه میگذرد خبری نمیشود! تصمیم میگیرم پیاده روی کرده و در فرصت باقی مانده از دنیا لذت ببرم! درد شدید‌تر می‌شود! تصمیم میگیرم در هوای 39 درجه کارگر شمالی را به سمت پایین پیاده بروم! اینکار باعث میشود تمام سم‌های حاصل از ترکیدن آپاندیس از بدنم خارج شود!

مغازه روسری فروشی در سر راهم، توجهم را جلب میکند اما یادم می‌افتد که با آپاندیسیت احتمالی و بدرود از دنیای کنونی، به کارم نخواهد آمد! صندل زیبایی را نیز میپسندم! احتمالا آپاندیس ترکیده است و شاید نیاز باشد لوله‌ای را برای تخلیه محتویات به نامبرده وصل نمایند! اگر زنده نمانم روسری و صندل بلاشک به همشیره خواهد رسید پس بلادرنگ از خریدن آن‌ها انصراف میدهم!

آنقدر در افکارم فرورفته‌ام که متوجه رسیدنم به میدان انقلاب نمیشوم! تازه با پا گذاشتن بر روی سنگ‌فرش‌های لقِ خیابان درست در جلوی کتابفروشی سوره میفهمم که به انقلاب رسیده‌ام! تا پاتوق همیشگی نامبرده مسیری نمانده است! کتابفروشی ترنجستان سروش! همان جایی که تمام دغدغه هایم را فراموش میکنم! مدت زیادیست آنجا نرفته‌ام! همان کافه کتاب آرام و دلنشین در طبقه‌ی بالا!

با دیدن کتاب‌ها ذوق زده میشوم، یادم رفته است که آپاندیسیت احتمالی کمر به قتل نامبرده بسته است! مابین کتاب‌ها میچرخم و لذت میبرم! هیچ کتابی نظرم را جلب نمیکند! از درد روی مبل‌های وسط سالن مینشینم! روی میز کتابی را میبینم، عزیزِ جهان!

اکبر صحرایی آن را نوشته است، زندگینامه دکتر عبدالعزیز خضریست! نابغه‌ای که ما نمیشناسیمش!از بهترین متخصصان ارولوژی خاورمیانه که تا زمان انتشار کتاب بیش از 15 هزار جراحی رایگان انجام داده است. ساختار داستانی کتاب، جذاب و گیراست، طرح کتاب را نیز دوست دارم! صفحه ای از کتاب را باز میکنم:

دکتر دست گذاشت روی شکم برادرم و معاینه کرد. التهاب آپاندیس است متاسفانه!

از همزمانی التهاب آپاندیسم با التهاب آپاندیس کتاب خنده‌ام میگیرد! کتاب جذابیست، آنقدر جذاب که درد از یادم میرود! صفحه ای دیگر باز میشود:

هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی با فوزیه خانم، مقرر بوده که میهمانان مصری و همراهان عروس را به وسیله راه آهن جنوب وارد تهران کنند. از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر میکنند که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه‌های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از روستاهای مسیر چون گچ در دسترس نبوده، بخشدار فرمان می‌دهد که با کشک و ماست که در ده فراوان بوده، دیوارها را موقتا سفید کنند! همه دیوارهای ده را ماست مالی میکنند! بعد از این اتفاق است که مثال «ماست‌مالی کردن» به فرهنگ ایران اضافه می‌شود.

در جایی دیگر از این کتاب آمده است:

انیشتین می‌گوید: نظریه نسبیت با آیات قرآن کریم، احادیثی از نهج البلاغه و بیش از همه بحارالانوار علامه مجلسی گرفته شده است.در هیچ مذهبی چنین احادیث پرمغزی ندیدم و تنها مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه پیچیده را ارائه داده است.از آن جمله حدیثی از علامه مجلسی درباره معراج جسمانی رسول اکرم است که نقل می‌کند: هنگام برخاستن از زمین، دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون میشود؛ اما بعد از آنکه پیامبر اکرم از معراج جسمانی بازمی‌گردد، مشاهده میکند که پس از گذشت این همه زمان ، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است.

به سمت صندوق میروم تا کتاب را بخرم! این بار نخواندن کتاب را بخاطر آپاندیس احتمالی به تعویق نمی اندازم! کتاب برای یک عاشقِ کتاب، روسری و صندل نیست! آپاندیس آرام گرفته است! نمیدانم آنتی‌بیوتیک آرامش کرد یا پیاده‌روی طولانی و خارج شدن همه سموم! اما چیزی در درونم یقین دارد که مسکنی به نام کتاب آرامش کرده است...!