گیج و مبهوت خود خودم شده ام

وقتی نیروی حال را شروع کردم فکر نمی کردم که به کجا میرسم ، فقط می خواستم این راه را رفته باشم

بعدا هم که تفکر زاید خواندم ، هر روز با هر جمله اش زنده شدم ، و خیلی چیز ها در وجودم مُرد . یک جایی دیگر نتوانستم مثل بقیه آدم ها باشم.

حالا هم رنج مثل بقیه نبودن را به جان خریده ام رنجی که دیگر حس نمی شود . طرد شده ام ، تنها شده ام ، در تنهایی آرزوی دیدار خیلی ها از گذشته را داشته ام ، اما همه این ها مُرد. و من ناراحت نیستم ، این عجیب ترین قسمت اثر این کتاب ها بود . دیگر خیلی روزها ناراحت نیستم ، خوشحالم نیستم.
گاهی از این خود تغییر یافته می ترسم ، گاهی به او افتخار می کنم ، گاهی هم گیج و مبهوت از کنارش رد می شوم.
چگونه می توان از خودی که با اراده خودش عصبانی می شود نترسید ؟ چگونه خودی که قبل از هر چیزی بوی دروغ را استشمام می کند افتخار نکرد ؟ و چگونه می توان خودی را که فاقد گذشته و آینده می شود گیج و مبهوت اش نشد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب صدام زندانی در کاخ خودش
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم
مطلبی دیگر از این انتشارات
خلاصه کتاب مغازه خودکشی