نمیدونستم روح نویسنده دارم شاید توعم هنوز نمیدونی (:
توپ چهل تیکه...

زندگی ما یک توپ چهل تیکه است. چیکارش میشه کرد؟ توپه دیگه نمیتونی همه جاش و باهم کنترل کنی نمیتونی همش توی دستات نگهش داری باید بزاری قل بخوره... وگرنه دیگه توپ نیست. اگر بخای زیادی زندگی رو کنترل کنی همین میشه. دیگه اسمش زندگی نیست.
چی باعث شد روز های سخت دووم بیاری؟( حتما برام بنویسید)
خودم کلاس چهارم دبستان بودم و کمبود معلم داشتیم. یک خانوم روانشناس که از قضا درس و مدرسه و سیستم آموزش و پرورش وبیخود میدونست آمد شد معلم ما.
اون سال هرچند کسی خیلی خوب و عالی نشد اما خود من از اون دختر خجالتی و سر به زیر شدم کسی که داخل دبیرستان قشنگ ترین سخنرانی هاو بهترین کنفرانس هارو ارائه میداد. بهترین انشا رو مینوشت و حتی چندباری تأتر اجرا کرد.
معلم ما یک راهکار ساده بهمون داد گفت یک دفتر بردارید. روی جلدش بزرگ بنویسید غم ممنوع...
قوانین هم خیلی ساده است اگر غم داری حق نداری چیزی توی دفتر بنویسی. این دفتر و باید پر کنی با اتفاقات خوب و لحظه های شادی که داشتی با جزئیات. هرچند وقت یکبار که حوصلت سر رفت.
دفتر و باز کن و خاطراتت و مرور کن. میبینی که یه لبخند کوچولو میشینه رو لبت.
اولش تصورم این بود که این دفتر تا ابد قراره خالی بمونه. بعدا فهمیدم که ما لحظات خیلی قشنگی داخل زندگیمون داریم مثلا بوی نارنگی و لبخند زدن یه دختر بچه توی خیابون. رسیدن همزمان به ایستگاه و آمدن و اتوبوس و.... ولی مغزمون خیلی دروغ گوعه.
مطلبی دیگر از این انتشارات
انقلاب کی شکل می گیرد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
چهل قاعده شمس تبریزی
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی چند کتاب دربارهی تاریخ معاصر