زخم باز شهر (قسمت۱)

حوالی ساعت هشت صبح نادر از خواب برخواست , کمرش درد میکرد و دست بر کتف وارد آشپرخانه دود گرفته و کثیف و کوچک خانه شد , بوی چرب روغن و گاز کثیف و قابلمه و ظروف تلنبار شده در سینک , لیوانی برداشت آبی به آن کشید و شیر را از یخچال برداشت , جرعه اول را نوشید و رو ترش آن را چون آبپاش بیرون داد , فاسد شده بود , لعن کنان محیط کوچک خانه را گذراند به گلدان های پلاسیده اش نگاهی کرد , سپس وارد اتاقش شد و مثل کوهنوردان در برف پاهایش را بلند بلند بر میداشت تا از جمعیت انبوه لباس ها عبور کند , پاکت سیگارش را از لبه کاشی پنجره برداشت و نگاهی به کوچه کرد , از آسمان خاکستری و نم دار گذر کرد و به کوچه کج و کوله که از مملو از سیم های برق و صدای طرق و طروق بود نگاهی انداخت , پیرزنی دهاتی همراه دختر بچه ای (یحتمل نوه اش) از کوچه گذر کرد , کیسه نانی بالای سر داشت و مثل پنگوئن راه میرفت , دختر بچه او را به یاد دخترک خودش انداخت که حال فرسنگ ها ازو دور بود و زیر دست ناپدری بزرگ میشد , نگاهی به قاب عکس او که روی میز بود انداخت و پوک آخر را به سیگار زد , جهید و پالتوی بلند مشکی و کلاه زمستای سرمه ای و شلوار مشکی کتان خود را برداشت و راهی بیرون شد , ظاهر او ژولیده و خسته بود انگار که سالها در زندانی اسیر بوده و حال آزاد شده , به خیابان اصلی رفت , خورشید به زور و زحمت از پشت ابر ها آمد و رفت میکرد و هوا گرفته بود , مناظر شهر به حالتی گنگ و سریع از مقابل چشمانش میگذشت و تنها گاهی برای یافتن ادامه مسیر سرش را کاملا بالا میگرفت و به اطراف دقت میکرد , باقی تماما در فکر بود و افکاری متفاوت یکی یکی بر ذهنش نقش میبستند .
جلوی مغازه اوستا عباس ایستاد , به شاگردش که نوجوانی لاغر و بیحال بود نگاهی کرد «اوستا نیومده ؟» شاگرد آب دماغش را بالا کشید و با زحمت از روی صندلی گفت «نه , رفت بیرون » «نمیدونی کجا رفت » با نگاهی سرد دستان روغنی و سیاهش را به هم مالید و آچار روی میز را برداشت «نمیدونم گفت میره بیرون » راهی ماشین پراید وسط مغازه شد و با کمر کج و قدم ها باز و نامطمعن روی کاپوت خم شد , «اینجا واینستا , اوستا گفت رات ندم حالا هم اومدی کارتو بگو خودم بهش میگم » «خودم باید بهش بگم کارش دارم » ناگهان پسرک انگار که جوششی در خود حس کند با دو دست خدش را از کاپوت رهانید و با چند قدم سریع به سوی نادر آمد , نادر کمی عقب رفت «چی میخوای بگی ؟ چی میخوای ؟مگه اون روز نگفت برو پی کارت , مگه نگفت دخترشو بدبخت کردی , به قرآن هر وقت میبینت یه ساعت با اون اخمای تو همش به ما میتوپه بابا خستمون کردی , هر وقت میبینیمت تن و بدنمون میلرزه , چون اوستارو میندازی به جونمون » , «چی میگی بابا , مگه تو چیزی از زندگی کثافت من میدونی , اون اوستاتون هم خودش عصبیه به من چه ...» , «ببین یه دفعه دیگه اینجا پیدات بشه به خدا قسم میزنم یه بلایی سرت میارم که هم خودمو بدبخت کنم هم تو رو » , «برو بابا بچه مفنگی» یقه یکدیگر را گرفتند و نادر مشتی حواله پسرک کرد و با توجه به حال نزارش پخش زمین شد و آچار دستش را به طرف نادر پرتاب کرد ، گوشه چشم او خراشی برداشت , نگاهی پر تنفر به هم انداختند و چند نفر آنها را جدا کردند «یه بار دیگه بیا اینجا تا حالیت کنم بدبخت» , نادر گذاشت و رفت .
راهی خیابان مقابل شد , راسته لاستیک فروش ها , پیاده رو پر از بوی تند پلاستیک و لاستیک های روی هم بود و هر چند متر یک ماشین تا کمر در مغازه ها فرو رفته بود , نادر با سوزش زخم روی صورت و عذاب وجدان مشتش به پسرک , با قدم هایی کج و کوله به مقصدی نامعلوم حرکت میکرد .
به پارکی رسید , در میان آن چند نیمکت دایره وار جمع شده بود و چند درخت مقابل آفتاب پشت ابر را گرفته بود , نادر نشست , آخیش دردناکی گفت و کلاهش را برداشت , مو های پر پشت و اصلاح نشده خود را دستی کشید و خود را رو صندلی ولو کرد و چشمانش را بست , ابر ها تقریبا باز شده بود و خورشید بیرون آمده بود , بوی خیسی علف ها و صدای تازه درآمده گنجشک ها , نادر برای لحظه ای حس رهاشدگی کرد , صداهای ذهنش ساکت بودند , حالت بدنش راحت بود و آواهای بی آزاری در گوش , یک آن حس کرد روی کاناپه خانه ولو شده و صدای زن و بچه اش از آشپزخانه می آید , بوی غذای ظهر در دماغ و تنش از خستگی کار در آرامش , حال دخترش از آشپزخانه با شدت و گریه بیرون می آید و مقابل او می ایستد نادر سرش را آرام به سوی او خم میکند , زخمی بزرگ از گوشه چشم تا زیر گونه , خون فواره کرده دخترک بلند میگرید , نادر فریاد میزند , بیدار میشود , چند دقیقه ای چشم میمالد , دختر بچه ای در حال گریستن مقابلش ایستاده ... (ادامه دارد )

پ.ن : درود دوستان امیدوارم سالم باشید , اینترنت داره ظاهرا وصل میشه و این برای شخص من خبر خیلی خوبی نیست چون قراره ویدیو هایی رو ببینیم که خیلی وحشتناکه .
پ.ن2: برای اولین بار تصمیم گرفتم داستان ادامه دار بنویسم تا جایی هم که برام جذاب باشه و حوصله داشته باشم ادامش میدم , داستانو ویرایش نکردم اگه جایی غلط املایی یا نگارشی بود حتما بهم بگید ممنونم ازتون 🙏🙏🌹
پ.ن3: داستان نوشتن این روزا برای من تبدیل شده به راهی برای خالی کردن خودم چون واقعا دارم دیوونه میشم از این شرایط ترسناک امیدوارم روزای خوب بیان ...❤️❤️💕🌹
پ.ن4: مرسی از دوستان شرکت کننده در چالش «بیایید عکس بزاریم ...» , عکس ابتدای داستان از یکی از دوستان شرکت کننده هست که من قبلا عکسشونو سیو کرده بودم و الان متاسفانه نمیدونم برای چه عزیزی بوده اگه این پست رو خوندن لطفا در کامنت بگن که من بنویسم اسمشونو 🌹🌹🙏🙏