محدثه رمضانیدرانتشارات قلم·۱۴ روز پیششاید خدا هم مرده !اولین جمله امشب ، بعد تلفنی که با سارا داشتم؛ همین بود.ـ «خدایا شکرت هنوزم مارو میبینی.»وقتی پشت گوشی به سارا گفتم یه آشنای دور تو بیمارست…
محدثه رمضانی·۱ ماه پیشمونالیزا« مونالیزا؛ روایت یک مجسمه عاشق»امروز من خواهم مرد؛ با تیشه و کلنگی که روزگار به ریشهام میزند. غرق در خاطراتم میشوم. انگار همین دیروز بو…
محدثه رمضانی·۲ ماه پیشآخرین فصل از سالصفحهٔ نمایشگر گوشی ساعت سه بعدازظهرِ روز دوشنبه را نشان میداد؛بیهیچ پیام یا تماس ازدسترفتهای.یک پیام کوتاه از محمد، بهانهٔ کافی بود برا…
محدثه رمضانی·۲ ماه پیشیک فنجان چای داغصدای زنگ درِ حیاط که بلند شد، قلبم به دهانم آمد. با آنکه سرِ شب بود، اما کسی درِ خانهی ما را نمیزد؛ مگر طلبکارها.اگر طلبکار باشد، میگوی…