از غریب نوشتن، غریبی میآورد...
فقط یک دشمن میشناسم.
این نفثهالمصدورِ کوتاه را بیاندیشهی پیشین، یکنفس و بیدرنگ نوشتم تا شاید کمی، تنها کمی از بارِ سنگین این برزخِ رعبانگیز بکاهم. میگویند هر چیز فقط اولبارَش غریب است. برای من، عطر خونْ نخستین چیز بود که از بر شدم و درین سالها آنقدر به خونمان کشاندهاند که بوی تند آهن مانده به خوردِ سرم رفته؛ اما این خونهایِ واپسین، مثل اولبار و دگربارها غریب مینماید. از تنم شرم دارم که بنشینم و تکیه دهم به این صندلی، بخوابم یا با قامتِ راست راه بروم و صدای فریادهایِ جوانانی چون خودم در سرم بپیچد. با همهی وجود شرمگینام و این مختصر جملهها که از اینجا به پس مینویسم، بغضهائی مَهارشدهاند که بهجای اشک، به کلمهاش تحویل کردهام و نشد که ننویسم. فقط به همهی بچهها بگوئید نگذارند جوانیِ ناداشته و زندگی ناکردهای که برایمان به بار آوردند بارِ سنگین شانههای کسی شود. نگذارند کسی تک بیفتد یک گوشه و با خیالاتش سر کند. بگوئید که زینپس همه باید با هم باشند و اینطور بمانند. صنمی نوشته بود: «تفاوت چندانی ندارد که کجا ایستادهای، زمانی که غربت تا درِ اتاقت پیش آمده باشد.»، عین همین را به بچهها بگوئید. به صدای بلند بگوئید که این روزها شاید هر اتفاقی بیفتد و مهم نیست که کجای این ملک بَلاخیز باشند، این غربت است که از زمین و زمان میجوشد و ضروریترین چیزِ این روزهای غریب هم همین است که بیمحاباتر و بیهراس از چیزی عشق بورزند و آنقدر هوای همدیگر را داشته باشند تا بشود از این روزها گذر کرد و دوام آورد. بهقولِ گلشیری «آدمْ زمین نیست که بتواند بار همهی این تلخیها را به دوش بکشد.»
ما فقط یک دشمن داریم که نه به استعاره و مثال، بلکه بهمعنای حقیقیِ واژه، خودِ خودِ خودِ خودِ اهریمن است و بر ضد «زندگی» و مفهومِ زیستن ایستاده. پس بگوئید بچهها هم در عوض چونان استوار بایستند و زندگی کنند که اینها بدانند به هدفشان نرسیدهاند. این شاید تنها کاریست که از دستشان برمیآید. و به بچهها بگوئید که تا هرکجا هم که شب را تاریک و بیپایان کردند، باز هم باید همدیگر را پیدا کنند. و باید زندگی کنند.
باید زندگی کنند...

مطلبی دیگر از این انتشارات
درس اول: از کجا وارد یادگیری ماشین شویم که وقتمان نسوزد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا بازی پرسپولیس - فجر سپاسی بدون تماشاگر برگذار شد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
زخم باز شهر (قسمت۱)