محکوم به نیستی؛

سزاوار شانه ات نبودم که اشک هایت در پستوی انگشتانش خشک شد؟

مرا در حسرت یک نیم نگاهی اتفاقی در خماری گذاشتی و او را بی چون و چرا می پرستیدی...

تو خود علت وجودم بودی و برای منطق عشق معلول می خواستی

می دانم که چشمانت به هنگام دیدنش ستاره باران می شد و نگاهت پی دیگری بود

لیکن گناه عاشق چیست ؟

اصلا عشق چیست؟

من که بی کسی را پذیرفته بودم و اورا در آغوش گرفته و خفته بودم

از کدام سو آمدی که در پس چشمانم حک شدی که

بعد از رفتنت از تکرر تصویر بی نقص و زیبایت هنوز بر دیواره ی دل رسم شده

با کدام گل صبر هم نشین شدی که تلخی قهوه هم دیگر به چشمانم نمی آید

با باد صبا رفتی یا آب رود که قاصدک ها هم نشانی از عطرت نمی دهند؟

پس از مدت بسیاری امروز زیر باران تنها قدم زدم ولی این بوی خوش و دلنشین هم فقط بر اندوه درون سینه ام می افزاید

می گویند غم هجران عشاق را فرا می خواند

حال با حجوم درد ، مرهمی بر روی زخم هایم می شوی؟

نمی شوی

می دانم

خواهش و اهتمام بیهوده ای است

عزیزکم ، من سنگ نبودم

جای سنگینی زخم ها بر دوشم زیادی درد می‌کرد

خسته شده ام همچون آهویی که دیده شکارچی قلبش را نشانه رفته ولی پایش در تله ی دل اسیر است

و باز هم در دفتر زندگی من

جوهر روح تو رنگین بود و خویشتن را خاکستری می نامیدم

جمله ی ابتدایی داستانمان گویا ی همه چیز بود

از سخن گفتن بیزارم وقتی نویسنده پایانمان من نیستم

محکوم به سرنوشتی پر صدا در هیاهوی سکوت بودیم

عزمم را جزم کرده بودم که برایت بجنگم ولی

از روز ازل جوهر ما را نگاشته بودند :

یکی بود و دیگری نبود...

-خاکستری؛

یکی بود و دیگری نبود...