وسط گلوله و آتش

خواننده عزیز این متن صرفا یک تصویر از میدان جنگ در من ناخودآگاهم هست.

دورم...
دورم...


سلام
نمی‌دونم نامه رو با اسم تو شروع کنـم

یا با صدای انفجاری که هنوز توی گوشمه…

نمی‌دونم الان که اینو می‌نویسم شب شده

یا فقط دود، آسمون رو خاموش کرده.

راستش من هیچ‌وقت بلد نبودم چیزای مهم رو درست بگم…

همیشه گذاشتم برای بعد از این بعد از اون بعدا

مثل

بعد از این نگهبانی

بعد از این مأموریت

بعد از این جنگ با خودم…

یادته؟

اون کیوسک تلفن قرمز…

هفده سالت بود و لبخندت انگار اشتباهی وسط شلوغی هر شهر جا مونده بود.

من فقط رد می‌شدم…

ولی همون یه لحظه یه جوری نگاهم رو برداشتی

که دیگه هیچ‌وقت نتونستم برش دارم.

از همون روز

هر بار خواستم حرف بزنم صدام جلو گلوم ایستاد

مثل سربازی که فرمان شلیک رو بلده

اما جرأت کشیدن ماشه رو نداره…

قبل از اومدن به جنگ با خودم قرار گذاشتم

گفتم: برمی‌گردم… این بار می‌گم حتی اگه صدام بلرزه. حتی اگر دستام بلرزه

اما الان…

جناحمون شکست خورده

دوستام یکی‌یکی اسماشون تبدیل به خاطره می‌شه

و من نمی‌دونم که برگشتن هنوز توی آینده‌م هست یا نه.

اگه این نامه به دستت رسید

و من نبودم

بدون یکی اینجا وسط گلوله و آتش

تمام شجاعت زندگیش رو نه برای جنگ

بلکه برای دوست داشتنت جا گذاشت.

من هیچ‌وقت نگفتم...

ببخشید که سریع اینا رو میگم

آخه میدونی وقت ندارم ...


در نهایت از روز 7 بهمن متنفرم روزی که بدنیا اومدم و بدبختی ها شروع شد.