تکنوازی در دنیای بیهدفها؛ عاشق یادگیری، مشتاق تجربههای تازه. من… و دنیایی که هنوز برایم ناشناخته است ..
تعلق داشتن به خود.

یاد بگیر که به خودت تعلق داشته باشی؛ نه از سرغرور، نه برای فاصله گرفتن از آدمها، بلکه برای اینکه زندگیات روی زمینی بنا شود که با رفتن هیچکس فرو نریزد. ما در جهانی زندگی میکنیم که تغییر، قانون ثابت آن است. آدمها میآیند، میروند، جابهجا میشوند، بزرگ میشوند، دور میشوند. هیچکس برای همیشه همان نمیماند که امروز هست. این یک تراژدی نیست بخشی از جریان طبیعی زندگی است.
وقتی كه فهميدم او به من تعلق ندارد، سعی كردم خودم را از او جدا كنم و او را از افكار و احساسات خودم بيرون كنم. امّا تقريبا بلافاصله متوجه شدم كه كار غيرممكنی است. حلزونها چهطور میتوانند خارج از صدف خود زندگی كنند يا پروانهها بدون پيلهٔ خود؟.
عاشق_مترسک __فيليس هیستينگز
مشکل از جایی شروع میشود که تمام معنای خودت را در دیگری میگذاری. وقتی حضور کسی تبدیل میشود به ستون اصلی آرامشت، نبودنش نه یک غیبت، بلکه یک فروپاشی میشود. اگر یاد نگرفته باشی که چگونه با خودت باشی، هر رفتنی شبیه یک تهدید است؛ هر تغییری شبیه یک هشدار؛ هر فاصلهای شبیه یک قضاوت دربارهی ارزش تو.
اما تعلق داشتن به خود، به معنای انزوا نیست. اتفاقاً برعکس. یعنی بتوانی آدمها را عمیقاً دوست داشته باشی بدون اینکه از آنها بخواهی جای خالیهایی را پر کنند که مسئولش نیستند. یعنی بتوانی عشق بورزی بدون اینکه عشق را با بقا اشتباه بگیری. یعنی بتوانی با کسی قدم بزنی، حرف بزنی، بخندی، خاطره بسازی، اما بدانی که اگر روزی مسیرهایتان از هم جدا شد، هویتت از هم نمیپاشد.
برای اینکه به خودت تعلق داشته باشی، باید زندگیات را طوری بسازی که حتی وقتی تنها هستی، قابل سکونت باشد. این یعنی روزهایی داشته باشی که با حضور یا غیاب دیگران تغییر نکند. یعنی سرگرمیهایی داشته باشی که تو را در زمان غرق کنند. یعنی کارهایی با دستهایت انجام دهی، چیزهایی خلق کنی، چیزهایی یاد بگیری، چیزهایی بسازی که فقط به خاطر خودت معنا داشته باشند. اینها حواسپرتی نیستند؛ زیرساختاند. ستونهایی که زندگیات را نگه میدارند.
وقتی چنین زندگیای داشته باشی، دیگر از رفتن آدمها نمیترسی. نه چون بینیاز شدهای، بلکه چون میدانی ارزش تو وابسته به ماندنِ کسی نیست. میتوانی دلتنگ شوی بدون اینکه خودت را گم کنی. میتوانی سوگواری کنی بدون اینکه خودت را سرزنش کنی. میتوانی عشق بورزی بدون اینکه چنگ بزنی.
تعلق داشتن به خود یعنی بتوانی در سکوت بنشینی بدون اینکه احساس کنی چیزی کم است. یعنی بتوانی با خودت حرف بزنی بدون اینکه دنبال صدای دیگری برای تأیید بگردی. یعنی بتوانی تنها باشی بدون اینکه تنهایی را شکست تعبیر کنی. تنهایی همیشه نشانهی فقدان نیست؛ گاهی نشانهی بلوغ است.
وقتی به خودت تعلق داری، روابطت سالمتر میشوند. دیگر از آدمها نمیخواهی تو را نجات دهند. دیگر از عشق انتظار معجزه نداری. دیگر از رابطهها نمیخواهی که معنای زندگیات باشند. آنها را انتخاب میکنی، نه برای پر کردن خلأ، بلکه برای شریک شدن در فراوانی.
زندگی همیشه در حال تغییر خواهد بود. آدمها همیشه در حال حرکت خواهند بود. اما اگر یاد بگیری چگونه به خودت تعلق داشته باشی، هیچ تغییری تو را از پا نمیاندازد. تو میمانی؛ و این ماندن، آرامشی است که هیچکس نمیتواند از تو بگیرد.
اگر قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، چه کسی بهتر از خودم؟ تجربهی من در زندگی اندک است، ولی به من میآموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست. همه چیز تنها نوعی توهم است.
اگر کسی چیزی را که در شرف رسیدن به آن باشد از دست بدهد، در نهایت میآموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد.
پائولو كوئليو__ یازده دقیقه
مطلبی دیگر از این انتشارات
شاید خدا هم مرده !
مطلبی دیگر از این انتشارات
چرا بازی پرسپولیس - فجر سپاسی بدون تماشاگر برگذار شد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
به ما چه ربطی داره ؟