شاید خدا هم مرده !

اولین جمله امشب ، بعد تلفنی که با سارا داشتم؛ همین بود.

ـ «خدایا شکرت هنوزم مارو می‌بینی.»

وقتی پشت گوشی به سارا گفتم یه آشنای دور تو بیمارستان کار می‌کنه و با پارتی بازی تونسته برات نوبت عمل جور کنه، فقط گریه کرد. منم با هر قطره چشمش، اشک شوق ریختم.

قرار ما صبح روز بعد ساعت هشت و نیم مقابل درب ورودی بیمارستان بود. ساعت از ده گذشت و هیچ خبری از سارا نشد. به معرفمان زنگ زدم، او هم در دسترس نبود. وقتی سراغش را از اطلاعات بیمارستان گرفتم، گفتند هنوز نیامده. از استرس یک جا بند نمی‌شدم. بیقرار و دل آشوب برای چندمین بار شماره سارا را گرفتم. شاید ترسیده. شاید هم از خیرش گذشته !

نمی‌تونستم خودم رو قانع کنم. مگه پای حیثیت و آبرویش گیر نبود؟! حالا که با هزار جور بدبختی, یک دکتر کاربلد نه چندان معروف و یک معتمد گیر آوردیم؛ جا زده بود؟!

دو ربع دیگر هم صبر کردم. اثری از آمدنش نبود. دلشوره امانم را برید. برای سی امین بار زنگ زدم و پیغام صوتی گذاشتم.

ـ«الو...سارا کجایی پس؟ ببین من جلو بیمارستانم. یه وقت خر نشی نیای ها. زودتر بیا تا نوبت عملت نگذشته»

و باز هم انتظار انتظار. خسته از یک جا ماندن، به آن طرف خیابان راه افتادم. تاکسی دربستی گرفتم و تا رسیدن به خانه سارا ، به هزار ترفند فکر کردم که با چه بهانه و دروغی سارا را از خانه بیرون بکشانم.

خانواده سارا برعکس خانواده من از آن خانواده هایی نبود که همه چیزشان حساب و کتاب نداشته باشد. آب خوردنشان هم با حکم بود. بیچاره سارا تا قبل از آشنایی با من و فرشید، جز راه خانه تا مدرسه هیچ جای دیگری بلد نبود. شاید دلیلش تک دختر بودن خانواده و تعصبات بی منطق پدر و برادرانش بود.

یک بار برادر کوچک ترش او را با فرشید جلو درب مدرسه دید. قیامتی به پا شد آن سرش ناپیدا. سر آخر کار به اتاق مدیر مدرسه و خانواده اش کشید. با بدبختی توانستیم آن ها را مجاب کنیم فرید برادر ناتنی من هست و به دنبال من آمده نه سارا.

دو روز بعد سارا با چهره ای کبود و دستی ورم کرده سر کلاس حاضر شد. مدام از من فاصله می‌گرفت. بعدها فهمیدم نادر ، برادر بزرگ ترش گوشزد کرده بود که با آن دختری که همیشه یک طرف موهایش بیرون است و رژ قرمز می‌زند، نگردد.

توی آیینه جلویی ماشین صورتم را برانداز کردم. هر قدر هم فرق باشد میان خانواده من و سارا ، لا اقل توی ندیدن و اهمیت ندادن به دخترانشان تشابهات زیادی داشتند. دستمال کاغذی از کیفم بیرون کشیدم و با آن رژ لبم را پاک کردم و موهایم را زیر شالم چپاندم.

آهان فرشید؛ چرا زودتر یادش نیفتادم. لابد از سارا خبر دارد. شماره اش را گرفتم. جز بوق ممتد صدای دیگری توی گوشی نپیچید. از بعد آن روز انگار زمین بلعیده بودش. بی معرفت حتی جواب تلفن های سارا را هم نمی‌داد. بیچاره سارا همه جا دنبالش گشت. آخر این چه ناحقی بزرگی بود که یقه این دختر را سفت چسبیده بود و رها نمی‌کرد.

از همان بار اولی که با فرشید توی کافه قرار گذاشت، به اش گفتم فرشید آدم قابل اعتمادی نیست. همیشه با هم بحثمان میشد اما کو گوش شنوا. عاشق چشم و گوش بسته کسی شد که جز سودای خوش گذرانی و خودش، چیز دیگری برایش اهمیت نداشت. به فرشید اخطار دادم. زیر بار نرفت. می‌گفت مگر مغزم پاره سنگ برمیدارد. سنی ندارم بخواهم زیر بار مسئولیت و تأهل بروم. سارا اما فکر میکرد فرشته نجاتش را یافته. منجی که میتواند او را از چنگال پدر و برادرانش رهایی ببخشد. خیال میکرد اگر همه چیزش را پای عشقش بریزد، او را تا ابد پایبند خود می‌کند. هر روز ذره ذره از روحش، از جانش، از جسمش را سرمایه عشقش کرد. حتی یک بار پیشنهاد فرار از خانه را داد. نمیدانم ترس بود یا عاقلی فرشید که تن به این کار نداد. اما حالا که دخترانگی دختر معصوم از بین رفته، خبری از فرشید نیست.

با توقف تاکسی، یک خیابان بالاتر پیاده شدم. تا رسیدن به خانه سارا، تمام محتویات شکمم بالا می آمد و هر بار دهانم را ترش و تلخ میکرد. داخل کوچه بن بست که شدم نگاهم به معرف معتمدمان جلوی در گیر کرد. سکوت مرگباری میانمان حکمفرما شد. از هم چشم برنمیداشتیم.حال مجرمی داشتم که سر صحنه مچش را گرفته باشند. جیغ دلخراش و زجه زنی در هم آمیخت با صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس. گیج و منگ به جسم دراز روی برانکارد، که از در بیرون می‌آوردند، خیره شدم. یک دستش بیرون مانده بود. انگشتر رینگ توی دستش شبیه همانی بود که فرشید به مناسبت تولد سارا خریده بود. هقی خفه سنگ شد توی گلویم. تمام حرفهای دیشب سارا توی ذهنم اکو شد. خنده هایش. صدایش. وقتی می‌گفت دیگر فردا غصه هایم تمام می‌شود. برایم مهم نیست اگر بابا بخواهد من را به عقد پسر عمویم محسن دربیاورد. صدبار خدارا شاکر شد که آبروی خودش و خانواده اش حفظ میشد.

از درد سرم نبض زد. دست به پهلوی سرم، عقبی رفتم. ناگهان دستی افعی وار به دور تنم پیچید و پرتابم کرد وسط کوچه. تا به خودم بیایم، با صورت پهن بودم کف آسفالت. نادر مثل اجل معلق خم شد بالای سرم. دستش را که پر بود از قوطی خالی قرص و گوشی شکسته سارا ؛ نگه داشت مقابلم. سیاهه چشمانش پر از خشم بود و انزجار. شناور میان دریای خون و تنفر. تشنه از انتقام، زل زد بهم. قطره اشکش سمج چکید لای موهای بیرون ریخته از شالم. صدای پر تلاطم و مرگبارش روی پرده گوشم خط و خش می انداخت.

ـ« تو کشتیش...سارا رو تو کشتی.»