نامه برای جان فدایان

در سوگ ان که هرگز نرسید

اینجا، در این نفس حبس شده میان دیروز و امروز،

جایی که گاهی هوا هم سنگین می‌شود از بار نبودن‌ها،

برای کسانی می‌نویسم .

که مسیرشان به روشنایی فردایی که ندیدند، نرسید.

نه مقصدی از جنس وعده‌های عادی،

که مقصدی از جنس حق؛

آنچه که ایستادن برایش،

در عوض همه چیز،

چشم‌ها را به خاک دوخت.

آن‌ها رفتند.

برای راهی که می‌خواستند درست باشد،

برای حقی که باید تاوانش را می‌داد،

برای نوری که تصور می‌کردند

بعد از رفتنشان،

دست‌کم اندکی راه ما روشن‌تر می‌شود.

اما چه تلخ…

چه تلخ‌تر از تلخی خود رفتن.

پس از آن،

هیچ چیز بهتر نشد.

انگار زمان نه ترمیم کرد،

نه التیام داد

فقط زخمی تازه روی زخمی قدیمی گذاشت.

انگار هر صبح،

فقط یک روز دیگر بود برای اینکه

یاد آن‌ها،

مثل سنگی روی سینه بماند.

آن‌ها رفتند،

و جهان همان ماند که بود

حتی شاید سنگین‌تر.

لبخندها دیرتر آمدند.

دل‌ها زودتر خالی شدند.

و ما ماندیم

با آن حفره‌ای که هیچ کلمه نمی‌تواند پرش کند؛

حفره‌ای که به جای جواب،

فقط اشک می‌ماند.

در سوگ شما،

نه تنها فقدان می‌کشیم

نمی‌کشیم، می‌جوشد.

زخم نبودنتان

در لابه‌لای هر روز

راه خودش را پیدا می‌کند

و دوباره می‌خواهد ما را بشکند.

ما دنبال چیزی می‌گردیم

که شاید اسمش را نتوانیم بگوییم:

اینکه چرا باید حق،

چنین بی‌رحمانه تأیید شود؟

چرا باید برای روشن شدن راه،

میان تاریکی،

چراغ خاموش شود؟

احترام ما،

فریاد نیست.

اعتراف ماست به اینکه

شما رفتید و ما هنوز هم

در شوک همین هیچ چیز عوض نشد زندگی می‌کنیم.

و در سکوت سنگین بعد از شما،

فهمیدیم بعضی نبودن‌ها

تا آخر عمر می‌مانند.

در سوگ آنکه هرگز نرسید…

ما هنوز داریم با نبودنتان

به صبح می‌رسیم،

ولی صبح را

کسی از ما دیگر کامل نمی‌بیند.

برای ادای احترامی

که در توان واژه‌ها نیست.

برای شما،

که دیگر نیستید،

اما همیشه

هستید...

پ.ن:چالش نوشتن نامه «گنجشک »