صدای سوپ
فکر کنم چهار-پنج ماهی میگذره از وقتی که این وبلاگ رو ساختم. اما به امان خدا ولش کردم. توی این مدت، همینطور داشته خاک میخورده. هر بار اومدم مطلبی توی وبلاگ بنویسم، حتی فقط یه کپیپیست ساده، دست و دلم نرفته. نشستم با خودم فکر کردم چرا؟ علت اینقدر تعویق چیه؟ چرا دارم منفعلانه عمل میکنم؟ نکنه دارم میترسم؟ ولی نه… من همیشه با خودم میگم ترس، بزرگترین گناهه. بذار اشتباه کنم، بذار یاد بگیرم. همونطور که کارل پوپر گفته، اساس نظریهی علمی «ابطالپذیری». پس منم باید اجازه بدم اشتباه کنم، مسیر برم، بفهمم، اصلاح کنم.
یاد چرخهی دمینگ افتادم: PDCA: Plan، Do، Check، Act. برنامهریزی، اقدام، بازخورد گرفتن، اصلاح. باید خودم رو بندازم توی این چرخه، نه اینکه فقط منتظر بمونم تا همهچیز کامل و بینقص بشه.
برای اینکه من فقط و فقط میخوام نوشتن یا بهتر نوشتن رو برای دل خودم یاد بگیرم.
و همین شد که امروز، بعد از حرفی که به دوستم زده بودم و ازم خواست دربارهش بیشتر توضیح بدم، این خاطرهها و نوشتهها به ذهنم سرازیر شد. زیاد هم وقت صرف بازنویسی نکردم. دلم خواست همونطور که هست، منتشرش کنم. همین...
ازم خواسته بودی دربارهی این جمله «نگاه کردن گاهی من رو بیشتر از حرف زدن به جهان وصل میکنه» توضیح بیشتری برات بنویسم. واقعیتش رو بخوای، از وقتی که نوشتن برام جذابتر شده، به همون نسبت هم نگاه کردن برام پُرمعناتر و عمیقتر شده. الان دیگه هر روز که پیادهروی میرم، سعی میکنم با دقت بیشتری به مردم نگاه کنم. یا حتی گاهی گوشم رو تیز میکنم و دیالوگهایی که رد و بدل میکنن رو میشنوم. چون —قبلاً هم توی متمم گفته بودم— تقریباً همیشه یه دفتر همراهم هست، همونجا، همون لحظه، شروع به نوشتن اون مکالمهها میکنم. حتی سعی نمیکنم بندازمش برای بعد، که بیام خونه و با چشمهایی نیمهباز و تنگ زور بزنم تا چیزی ازش یادم بیاد.
گاهی همین تصویرهای ساده و دیالوگهای روزمره منو به جاهای خیلی دور و گذشته میبرن. مثلاً یهبار همین چند وقت پیش، توی فروشگاه، دو تا خانم میانسال لاغر، قدبلند، با موهایی سفید و جوگندمی، داشتن دربارهی مواد لازم برای سوپ سبزیجات حرف میزدن. با دقت زیادی بستههای سبزی رو بررسی میکردن (اینجا چون بیشتر مردم تنها زندگی میکنن یا تعدادشون کمه، بستههای کوچیک سبزی مخصوص سوپ هست: یه دونه هویج، یه ساقهی کرفس، کمی گشنیز و چیزهای دیگه).
همونجا وایستادم. ناخودآگاه این تصویر منو به کلاس اول دبستان برد، به روزهایی که توی کلاس خانم معینی مینشستم. مثل رؤیا، همهچی واضح جلوی چشمم ظاهر شد. خانم معینی، معلم صبور و مهربونی بود با کمی اضافهوزن. تقریباً سی ساله بود و وقتی مقنعهش رو میپوشید، صورت گرد و روشنش مثل ماه بیرون میزد. نمیدونم چرا، اما همیشه به من توجه خاصی داشت. شاید چون اخلاقش خوب بود منو توی کلاس اون گذاشته بودن. یادمه موقع ثبتنامم توی کلاس اول مشکل پیش اومده بود. مامانم اون موقع خیلی پیگیر نبود. چند بار بابا و خواهرم منو بردن مدرسه تا بالاخره ثبتنامم کردن.
از اینا بگذریم و برگردیم سر خاطره. یادمه اون روز درس «آ با کلاه» رو داشتیم. توی کتابای قدیمی، بالای هر درس یه تصویر کوچیک بود که با موضوع درس هماهنگ بود. عکس این درس، یه کاسهی آش رشته بود، با نعناداغ و کشک فراوون، که توی سمت راست تصویر نشسته بود. سمت چپ هم یه کاسهی آبیِ کشک دیده میشد. خود متن دقیق یادم نیست، ولی فکر کنم داستان اَکرم و مامانش بود که داشتن روی یه چراغ نفتی سبز رنگ، که بخار از قابلمهش بلند میشد، آش رشته میپختن.
خانم معینی قرار گذاشته بود؛ هر درسی که میده بر طبق عکسی که بالای درس قرار داره، یکی از بچهها خوراکی که توی عکس هست رو بیاره. نوبت این درس «آ» به من افتاد. عجیب بود که مامانم دعوام نکرد. حتی خودش به عمهم زنگ زد تا بیاد برای پختن آش کمکمون کنه. صبح روز بعد، درست وسط درس، ساعت ده، خواهر وسطیم که چشمهای گربهای به رنگ آبی دریا و قد متوسطی داره و همیشه با غروری خاص به همه نگاه میکنه، با عمهم وارد کلاس شدن. هر کدوم یه سطل قرمز پر از آش دستشون بود.
خانم معینی ازشون تشکر کرد، یه کم هم باهاشون گپ زد. بچهها ذوقزده بودن و بوی آش دیوونهشون کرده بود. همه با شوق، کاسههای فلزی و قاشقهایی که از خونه آورده بودن رو از کیفها درآوردن و منتظر و دست به سینه نشستن.
کلاس از همهمه و بوی خوش آش رشته پر شده بود. بچهها هی سرک میکشیدن ببینن نوبت کیه، هر کسی یه چیزی میگفت، بعضیا حتی قاشقهاشون رو لیس میزدن تا آماده باشن! خانم معینی یک به یک همه بچهها رو صدا میزد. همونجور که داشت با دقت ظرفها رو پر میکرد و چک میکرد که به همه برسه، یه لحظه نگاهش با من تلاقی کرد. منم توی دلم یه حس شادی و یه جور غرور کوچیکِ کودکانه داشتم.
سر زنگ بعدی، بچهها هنوز از مزهی آش حرف میزدن. میگفتن: “مامانت چی ریخته بود توش که اینقدر خوشمزه شده بود؟”.
خانم معینی واقعا اون روز با نگاه و لبخندش به من فهموند که اگر کسی تو رو نبینه، من تو رو میبینم.
بنظرم نوشتن گاهی ادامهی همون دیده شدنها ست.

مطلبی دیگر از این انتشارات
روایت از زبان ظرف بلوری طرح چک
مطلبی دیگر از این انتشارات
خاک ایران
مطلبی دیگر از این انتشارات
ارِّه تو دهن کردن