گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو میشوند دست به قلم از فلسفه، جامعهشناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
آنچه نادیدنی است آن بینی

از وسط میدان انقلاب تهران،
به موساد و عملههایش
به تخریبچیهای سایبری
به همه کفتارهایی که نشستهاند دور این گربه خوش قد و قامت و دندان تیز کردهاند برای گوشهگوشه خاکش.
به سگ هار و شریک جرم قطعیاش.
به ایلان ماسک و حرفهای مفتش.
به همه تحلیلگران عصا قورت دادهای که با آن تحلیلهای آبکی، هنوز هم خودشان را خیلی قبول دارند.
و به آنها که به زانو افتادن و شکست این سرزمین و این مردم را به گور خواهند برد.
گاهی برای بستن دهان خیلیها فقط باید صبر کرد و به زمان مثل یک جریان سیال و روان اجازه داد آرام آرام بیاید و همه چیز را ثابت کند.
بعضی وقتها هیچ روایت و داستان و نوشتهای اندازه تصویر یک قاب یا طنین صدای حیدر...حیدر یا دستهای بالا آمدهی انبوه آدمهای رنگ و وارنگ و یا حتی صدای نفس زدنهای ممتد یک نوجوان موقع دو تا یکی کردن پلههای راه مخفی انتهای ایستگاه مترو برای دور زدن شلوغی و جمعیت، تاثیرگذار نیست.
اما عجیبتر از همه، قیافههای غریبی است که هرچه بالا و پایینشان میکنی نمیفهمی وسط هفته و وسط این سیل جمعیت آن هم درست وسط میدان انقلاب چه میکنند؟ حال و روزشان بیشتر به بینندههایی میماند که روی مبل تک نفرهشان لم داده و دارند پخش زنده چرندیات ترامپ را از بیبیسی فارسی میبینند و قند توی دلشان آب میشود که این همای سعادتی که روی شانههای مردمان ونزوئلا نشسته، به زودی روی شانههای آنها و بقیه آدمهای این سرزمین هم مینشیند؟ اما نه! برعکس. پرچم سه رنگ را روی شانههایشان انداخته و جوری گره زدهاند که خیال میکنی تا ابد این دو به هم چسبیدهاند. خودشان را به زور توی شلوغی مترو چپانده و خیلی زودتر از تو آمدهاند.
یک چیزهایی هست که توضیح دادنی نیست. بدون شرح است. فقط باید ببینی و بگذری و گوش خودت را محکم بپیچانی که دفعه بعد این الگوهای از پیش آماده را دور بیاندازی و برای هر کس اندازه قد و قامت خودش اندازه بزنی و تازه مطمئن باشی همه چیز همانی نیست که میبینی و فکر میکنی. چرا که بعضی چیزها اصلا دیدنی نیست!
به وقت دوشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
زیر سایه نصرالله
مطلبی دیگر از این انتشارات
کلاس ادبیات
مطلبی دیگر از این انتشارات
موشکها ستاره نیستند و توی آسمان هم جشن نیست!