گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست / گاهی تمام شهر گدای تو میشوند دست به قلم از فلسفه، جامعهشناسی، ادبیات و دیگر هیچ! ابدیت در پیش است...
اگر من باید بمیرم، تو باید زنده بمانی

اگر من باید بمیرم،
تو باید زنده بمانی
تا داستانم را تعریف کنی
تا وسایلم را بفروشی
پارچهای بخری
و چند نخ،
(آن را سفید بدوز با دنبالهای بلند)
طوریکه کودکی، جایی در غزه
در حالیکه به آسمان چشم دوخته
منتظر پدرش است که در شعلههای آتش رفت-
و با هیچ کس خداحافظی نکرد
نه حتی با گوشت تنش
نه حتی با خودش-
بادبادک را ببیند،
بادبادک من که تو ساختی،
آن بالا اوج میگیرد
و شده برای لحظهای کودک فکر میکند فرشتهای آنجاست
که عشق را بازمیگرداند
اگر من باید بمیرم
بگذار این مرگ، امید با خود بیاورد
بگذار داستان باشد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
از من در این شبها برای تو
مطلبی دیگر از این انتشارات
........
مطلبی دیگر از این انتشارات
۱۰ هه هشتادی⁸⁰ ها good زیلا نیستند!