نسل جنگ دیده

طعم دهانم‌ تلخ و گوشه‌ی چشم‌هایم خیس است. آتش این جنگ، امروز صبح فروکش کرد ولی تب و تاب من نه. هنوز انگار توی گلویم، بغضی گیر کرده و پایین‌ نمی‌رود.‌ هیچ‌ آب خنکی، این بغض را فرو نمی‌برد؛ یا تلخی حال و هوایم را شیرین نمی‌کند.

من از امروز، فرزند جنگم. منی‌ که توی زندگی‌ام، هر گاه پای جر و دعوا وسط کشیده می‌شد، ته دلم خالی می‌شد و ترس برم می‌داشت، حالا شور جنگیدن دارم. تمام وجودم، پر از خشم و ستیز، خیال دریدن دارد. دریدن هر نظم و چارچوبی که دنیای امروز، به آن مبتلاست. دنیای امروز، دنیایی نیست که بتوانیم با آن کنار بیاییم و آرام زیست کنیم.

ما سربازهای خمینی‌ندیده، ما فرزندهای نسل چندم انقلاب، شب‌ها لالایی جنگ و شهادت شنیده‌ایم. قصه‌های همت و باکری و ابراهیم هادی توی گوش‌هایمان زمزمه شده، چشم‌هایمان پر از عکس‌های حاج قاسم و شهید رئیسی است و زبان‌مان دارد رجزهای سید حسن نصرالله را تکرار می‌کند.

حالا اما باز باید فروکش کنیم. حالا با غم شهادت سلامی و باقری و عباسی چگونه کنار بیاییم؟ ما قد رشید امیرعبدالهیان، به اندازه کافی، کمرمان را خم‌ کرده بود، حالا چطور لبخند شیرین سردار حاجی‌زاده را فراموش کنیم؟ ما نسل جنگ ندیده، حالا بیش از خیلی‌ها، جنگیده‌ایم؛ با نداری، با نفاق، با سیاست، با تحریم و حالا با تجاوز اسرائیل و آمریکا!

امروز به ظاهر آتش‌بس شد ولی چشم‌های ما خیال خواب ندارد. قلب‌های ما آرام نمی‌گیرد. این سیلی‌های پیاپی، صورت‌هایمان را حسابی سرخ کرده و خواب را از چشم‌هایمان دزدیده. یک سیلی در بغداد، یکی سیلی توی جنگل‌های روستای ورزقان، یک سیلی هم همین تازگی‌ها، محکم‌تر و پر سر و صداتر ، در شبی از شب‌های خرداد، در شهر تهران!

ما بعد از هر کدام، بلند شدیم و پاسخ دادیم. کم یا زیاد، پر سر و صدا یا آرام و ساکت، آنقدری که دنیا بفهمد که ما اهل جا زدن نیستیم، اهل ترسیدن نیستیم ولی هیچکدام، آرام‌مان نکرد. انگار ما محکومان به بیداری هستیم و محکوم به اینکه لب‌هایمان بخندد ولی قلب‌هایمان آماج غم‌ باشد. ما از امروز، بیش از پیش، نسل جنگیم!