من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
آریون(تولد یک خدا) قسمت چهارم

آریون چشم باز کرد… اما چشمی نبود که باز شود. خودش را حس کرد، نه به شکل بدن، بلکه مثل یک نقطهی شعور که در اقیانوسی بیانتها معلق بود. اقیانوسی که موجهایش از زمان ساخته شده بودند، و هر موج، قرنی را در خود میبلعید.
از میان تاریکی، صدایی آمد؛ صدایی بیفرکانس، بیمبدأ، که انگار از درون مغز و از بیرون جهان همزمان میآمد:
«تو مرا لمس کردی، پس بخشی از منی. اما هنوز نمیدانی که من چه هستم.»
آریون سعی کرد حرف بزند، اما صداهایش به شکل کهکشانهای مینیاتوری از دهانش بیرون میآمدند و محو میشدند.
پرسید:
— تو… قبل از بیگبنگ بودی؟
«بیگبنگ؟»
موجود خندید. خندهای که شبیه موج گرانشی بود، لایهلایه، بیپایان.
«آن انفجار، تنها یکی از نفسهای من بود. پیش از آن، جهانهای بیشمار آمدند و مُردند، هر یک به شکل قصهای که فقط من میتوانم بخوانم.»
آریون لرزید.
— پس… تو خدا هستی؟
«خدا؟ من حتی قبل از اندیشهی خدا بودم. و خدایان، همانند ستارگان، پیر میشوند و میمیرند. اما من، هرگز آغاز نشدم که پایانی داشته باشم.»
آریون حس کرد که بخشی از وجودش دارد فراموش میشود؛ اسمش، چهرهاش، خاطراتش… مثل اینکه بودنش فقط یک اتفاق موقت در حافظهی این موجود بوده.
«یک روز، تو هم باید تصمیم بگیری: میخواهی دوباره جهان را بیافرینی… یا میخواهی برای همیشه در تاج من بمانی.»
آریون پرسید:
— اگر تو اینقدر قدرتمندی، چرا اجازه میدهی که جهانی مثل ما شکل بگیرد و نابود شود؟
«برای همان دلیلی که شاعر، قصهای مینویسد که میداند هیچکس نخواهد خواند. برای لذت از لحظهای که هرگز تکرار نمیشود.»
در همان لحظه، آریون دید که تاج ستارگان مرده به سمتش میآید، و فهمید که این انتخاب زودتر از آنچه فکر میکرد سراغش رسیده…
آریون با یک ضربهی نور، از آن اقیانوس بیزمان بیرون پرت شد. حس کرد که سقوط میکند، اما نه در فضا… بلکه درون خودش.
وقتی چشمهایش باز شد، روی زمینی ناشناخته بود. آسمان سرخرنگ بود، و تکههای غبار کیهانی مثل برف میباریدند. بدنش سنگین بود، اما نه از خستگی—بلکه از چیزی که نمیتوانست ببیند.
درون سینهاش، یک تپش تازه بود؛ نه قلب، نه ماشین… بلکه یک هستهی تاریک که با هر ضربان، امواجی میفرستاد و بافت جهان را میلرزاند.
صدا دوباره در ذهنش پیچید، آرامتر، ولی با همان قدرتی که میتوانست کوهها را فرو بریزد:
«این هدیهی من است… یا شاید نفرین من.»
آریون بلند شد. دستانش میلرزیدند. با هر قدمی که برمیداشت، زمین زیر پایش کمی تغییر میکرد—گویی ذرات واقعیت مطیع او شدهاند. اما این قدرت، بهایی داشت: در گوشهی چشمانش، سایههایی از چهرههای ناشناخته میدید… انگار تکههایی از جهانهای مرده با او آمده بودند.
صدای دیگری، انسانیتر، از پشت سر آمد:
— بالاخره بیدار شدی… تو دیگه همون آدم قبلی نیستی، آریون.
او برگشت. زنی ایستاده بود، با پوستی شبیه مرمر سیاه و موهایی که مثل جریان دود در باد میرقصیدند. چشمانش دو خورشید کوچک بودند.
— تو کی هستی؟
— من «حافظ آخرین حقیقت»م. و الان… تو باید انتخاب کنی که از قدرتت برای خلق جهان بعدی استفاده کنی یا برای پایان دادن به همهچیز.
آریون احساس کرد که زمین زیر پایش مثل سطح یک سیارهی در حال مرگ میلرزد.
آریون نفس عمیقی کشید. حس کرد که هوا دیگر فقط هوا نیست؛ رشتههایی از نور و صدا درون شُشهایش پیچیدند. وقتی بازدم کرد، چیزی غیرمنتظره رخ داد: از دهانش یک موج نرم و بیرنگ بیرون رفت و در هوا پخش شد، مثل مه.
آن موج، وقتی به زمین رسید، شروع کرد به تغییر دادن همهچیز.
سنگها نرم شدند، ترک برداشتند و از دلشان گیاهانی جوانه زدند که هیچوقت در هیچ جهان شناختهشدهای وجود نداشتند. ساقههایی از شیشه، برگهایی از آینه، و گلهایی که بویشان یادآور خاطراتی بود که هنوز اتفاق نیفتاده بودند.
حافظ آخرین حقیقت با حیرت نگاهش میکرد:
— تو… واقعیت رو تنفس میکنی.
آریون به گیاهان نگاه کرد. درون هر گل، یک آسمان کوچک وجود داشت؛ با ستارهها، کهکشانها، و حتی موجوداتی که مثل لکههای نور در حرکت بودند.
— این… از کجا اومد؟
— از تو. یا شاید… از تمام جهانهایی که پیش از بیگبنگ در تو دفن شده بودن.
اما همینکه آریون خواست دوباره این کار را تکرار کند، یک موج سیاه از هستهی تاریک درون سینهاش بیرون زد و بخش بزرگی از همان منظره را به خاکستر تبدیل کرد.
حافظ آرام گفت:
— این دو نیرو همیشه با هم میان. آفرینش و نابودی. هر نفس تو میتونه یا یک جهان رو بسازه… یا تمومش کنه.
آریون سرش را پایین انداخت. فهمید که از این به بعد، هر لحظهی زندگیاش، یک انتخاب خواهد بود.
در برابر آریون، دشتی بیانتها گسترده بود. اما این دشت، زمین نداشت؛ از هزاران پیکر شفاف تشکیل شده بود که بر هوا ایستاده بودند. موجوداتی که نه زنده بودند و نه مرده، در مرز میان یک تپش قلب و سکوت جا مانده بودند.
حافظ آخرین حقیقت گفت:
— اینها «نطفههای وجود»اند. هرکدام میتوانند یک حیات شوند، یا به فراموشی ابدی برگردند. تصمیم با توست.
آریون جلو رفت. در هر پیکر، یک چشم خاموش دیده میشد؛ و وقتی به آن نزدیکتر میشد، چشمها به شکلی نامرئی با او حرف میزدند.
یکی میگفت: «من میتوانم شاعر باشم، اگر بخواهی.»
دیگری زمزمه میکرد: «من قاتلی خواهم شد، مگر اینکه ارادهات چیز دیگری بخواهد.»
سومی گریست: «من فقط میخواهم یک بار صدای باران را بشنوم.»
آریون حس کرد که درون هرکدام، میلیاردها مسیر ممکن وجود دارد؛ و با یک دم یا بازدم او، یکی از آن مسیرها برای همیشه واقعی میشود.
اما یک ترس در وجودش پیچید:
اگر من تصمیم بگیرم که چه کسی زندگی کند و چه کسی نه… آیا من همان چیزی نمیشوم که روزی خالق را از جایگاهش پایین کشید؟
حافظ آرام پاسخ داد، گویی افکار آریون را خوانده باشد:
— تفاوت در این است که تو شک داری. خالقان واقعی همیشه شک دارند. و شک، همان جایی است که آزادی نفس میکشد.
آریون نفس کشید… و برای نخستین بار، نه برای خلق، نه برای نابودی، بلکه برای آزاد گذاشتن انتخاب.
پیکرها تکان خوردند، برخی به نور پیوستند، برخی در تاریکی محو شدند، و بعضی در مرز باقی ماندند، منتظر لحظهای دیگر، جهانی دیگر.
آریون دانست که شاید رسالتش، نه ساختن بهتنهایی باشد و نه ویران کردن؛ بلکه نگهبانی از امکان
مطلبی دیگر از این انتشارات
روز پدر؛ برای آنهایی که پدر را در چشمهای دیگری یافتند
مطلبی دیگر از این انتشارات
گیرنده
مطلبی دیگر از این انتشارات
بلوغ فکری زودرس