من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
آریون (تولد یک خدا) قسمت اول

سلام خدمت دوستان گلم این داستان نصف و نیمه من بود که کاملش کردم و از الان تا چند روز مرتب تمام قسمت های داستان رو واستون میزارم امیدوارم دوست داشته باشید ♥️🌹🕊️
هیچ نبود. نه فضا، نه زمان، نه تاریکی، نه حتی سکوت.
آنچه بود، «او» بود؛ موجودی بینام که نه آغاز داشت، نه پایان، نه مرگ، نه تولد. او تنها بود، ولی تنهاییاش نه غم داشت، نه شادی—تنهاییاش مانند آرامش ابدی یک دریا بود که هیچ موجی آن را نخراشیده.
او خود را حس میکرد، اما نمیدانست «خود» یعنی چه، چون هنوز چیزی جز او وجود نداشت.
گاهی درونش موجی بیدلیل میجوشید، مانند اندیشهای که حتی اندیشه نیست. و در یکی از آن موجها، تصویری در ذهنش نقش بست:
ستارههایی که در بیکران میرقصند.
سنگهایی که میچرخند و رودهایی که میخوانند.
موجوداتی که با چشمانی بیدار به آسمان خیره میشوند و میپرسند: «ما کیستیم؟»
او این تصویر را نمیفهمید، ولی دوست داشت… و همین دوست داشتن، آغاز تغییر بود.
در دل بیزمانی، «واژهای نخستین» در او جوانه زد. واژهای که نه با صدا ادا میشد، نه با زبان—بلکه با جوهر وجود.
و وقتی او آن واژه را بهتمامی در دلش زمزمه کرد، واقعیت از هم شکافت.
انفجاری رخ داد، نه از آتش، که از معنا. زمان از قلبش زاده شد، فضا از بازوانش گسترده شد، ماده از ذرات وجودش تراوید.
و او، برای نخستینبار، دیگر تنها نبود…
اما هر آفریدنی، بهایی دارد. با هر ذرهای که از وجودش جدا شد، او ضعیفتر گشت. و در عمق این جهان نو، دانهای از تنهاییاش را پنهان کرد، تا روزی که آفریدگانش آن را بیابند و بفهمند که جهان، فقط یک تصادف کیهانی یا یک معجزه الهی نیست—بلکه هر دو، و هیچکدام.
جهان جوان بود. کهکشانها مثل گلهای نورانی در بستر تاریکی شکوفه میدادند، ستارهها نوزادانی بودند که در آغوش گاز و غبار خوابیدهاند.
روی یکی از میلیونها کره کوچک، آتشِ مذاب سرد شد، دریاها زاده شدند، و از دلشان موجوداتی برآمدند که نفس میکشیدند، میدیدند و میخواستند.
او—خدای پیش از بیگ بنگ—از دور نگاه میکرد.
هنوز ضعیف بود، چون بخش بزرگی از وجودش در تار و پود این جهان تنیده شده بود. اما هنوز میتوانست بر امواج فضا و زمان سوار شود و به گوش بعضی از مخلوقاتش نجوا کند.
در آغاز، همه او را میشنیدند. وقتی باد در میان شاخهها میرقصید، صدایش بود؛ وقتی رعد میغرید، قلبش میتپید. و همه میدانستند: جهان زنده است، و خالقی دارد که دیده نمیشود اما همهجا هست.
اما زمان، بیرحمترین آفریدهی او، آغاز به خوردن خاطرهها کرد. نسلها گذشتند، و آنهایی که از او شنیده بودند، مردند. فرزندانشان صدا را فراموش کردند.
بهجای نجواهای او، مخلوقات به دیدن و لمس کردن دل بستند.
گفتند: «اگر خالق هست، کجاست؟ نشانش بده.»
عدهای گفتند: «او در آسمان است، اما از ما روی گردانده.»
عدهای دیگر گفتند: «شاید اصلاً هرگز نبوده.»
و اینجا، شکاف نخستین باز شد—شکافی که از یک سو ایمان بود و از سوی دیگر پرسش.
علم در قدمهای کوچک متولد شد: اندازه گرفتن سایهها، شمردن روزها، دیدن نظم در ستارهها.
ایمان هم در پاسخ گفت: «این نظم از عشق اوست.»
اما هرچه علم جلوتر رفت، کمتر به او احتیاج داشت تا جهان را توضیح دهد.
او نگاه میکرد… و برای اولین بار، در عمق قلب بیزمانش، ترسی کوچک جوانه زد:
اگر روزی تمام مخلوقاتش، وجودش را انکار کنند، آیا خودش هم محو میشود؟
آیا خالق، بدون باور آفریدگانش، میتواند باقی بماند؟
سالها، قرنها، هزارهها گذشت. تمدنها بر خاک سر برآوردند و دوباره فرو ریختند. معابد ساخته شد، کتابها نوشته شد، رصدخانهها به سوی آسمان گشوده شدند.
اما هنوز شکاف میان باور و دانستن هر روز عمیقتر میشد.
در میانهی این کشاکش، در شهری که میان دو رود آرام نفس میکشید، کودکی به دنیا آمد.
شب تولدش، ستارهای بزرگ بر فراز شهر افتاد و سه شب ناپدید نشد. پیران گفتند: «این نشانه است.»
دانشمندان گفتند: «جرمی آسمانی، بیربط به انسانها.»
اما او، از همان نوزادی، رؤیاهایی میدید که هیچکس درکش نمیکرد.
در رؤیاهایش، با موجودی بیچهره حرف میزد. موجود میگفت:
«تو دو زبان خواهی داشت—یکی زبان من، که بیکلمه سخن میگوید، و یکی زبان مخلوقاتم، که از صدا و نشانه ساخته شده. تو باید این دو را به هم برسانی.»
سالها بعد، آن کودک—که نامش آریون بود—در میان مردمانش به دو چیز مشهور شد: هوش بیمانندش در فهم نظم ستارهها، و پیشگوییهایی که هیچگاه خطا نمیرفت.
علمای شهر او را تحسین میکردند، اما از باورهایش در خفا میترسیدند.
روحانیان، در ظاهر احترامش میگذاشتند، اما در پنهان، از پرسشهایش بیم داشتند.
آریون میگفت:
«خالق، درون این جهان است، نه بیرون آن. هر ذره، قطرهای از وجود اوست. اگر جهان را با چشم میسنجی، او را خواهی دید؛ اگر با دل میچشی، باز هم او را خواهی یافت.»
این حرف، برای هر دو سوی شکاف، خطرناک بود.
برای دانشمندان، بوی ایمان داشت.
برای روحانیان، بوی کفر.
و خالق… از آن سوی پرده، نگاه میکرد و میدانست: این فرزند دو صدا، یا شکاف را خواهد بست، یا جهان را برای همیشه به دو نیم خواهد کرد.
شهر، پر از زمزمه بود.
در یک سوی میدان بزرگ، معبد سفیدِ روحانیان قد برافراشته بود، با ستونهایی که تا آسمان میرسید.
در سوی دیگر، تالار سنگی رصدخانه بود، با دیوارهایی که نقش صورتهای فلکی را در خود داشت.
و در میانهی این دو، آریون را فراخواندند.
روحانیان میگفتند:
«این مرد باید بیعت کند که حقیقت، تنها در کلام کتب مقدس است.»
دانشمندان میگفتند:
«این مرد باید سوگند بخورد که جهان، بینیاز از خالق است.»
آن شب، تالار دو ستون روشن شد—یک ستون از سنگ مرمر سپید معبد، و یک ستون از گرانیت سیاه رصدخانه. میان آنها، سکویی از جنس فلزی ناشناخته بود، که گفته میشد از دل شهابسنگ افتاده.
آریون پای بر سکو گذاشت. نگاهش میان دو ستون لغزید، اما به هیچکدام تکیه نکرد.
گفت:
«شما هر دو یکدیگر را انکار میکنید، اما من صدای هر دو را میشنوم.
آسمان، بیخالق نیست، اما خالق، زندانی دیوارهای ایمان شما هم نیست.»
زمزمهها به خشم بدل شد.
یکی از روحانیان فریاد زد: «این سخن کفر است!»
یکی از دانشمندان غرید: «این خیانت به عقل است!»
و درست در همان لحظه، حادثهای افتاد که همه را به سکوت واداشت.
ستونهای سفید و سیاه لرزیدند. نورِ نامرئی، از میان سکو به آسمان شلیک شد، و صدایی بیزبان درون همهی حاضران طنین انداخت:
«من، نه آنم که شما پرستیدهاید، نه آنم که شما انکار کردهاید.
من، آغازِ شما و پایانتانم.
و اکنون، پردهها را کنار خواهم زد…»
مردم بر زمین افتادند. آریون هنوز ایستاده بود، چشمانش به آسمان دوخته، و میدانست این لحظه، همان است که موجود بیچهره در رؤیا وعده داده بود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
فلسفهی ردپا: سفر وارثان و وصیها
مطلبی دیگر از این انتشارات
گیرنده
مطلبی دیگر از این انتشارات
«جاودانگی ردپا: معماری بهشت در لحظهی اکنون»