من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
آریون (تولد یک خدا) قسمت8

آریون اکنون پا در قلمرویی گذاشته بود که حتی شاخهها و جریانهای نسبی نمیتوانستند آن را محدود کنند.
اینجا جایی بود که زمان و مکان معنای خود را از دست داده بودند و موجودات فرازمانی با حضورشان، همه مفاهیم آریون از واقعیت را به چالش میکشیدند.
لیرا با چشمانی باز و حیران گفت:
— «اینها… موجوداتی هستند که نه آغاز دارند، نه پایان… آنها فراتر از قوانین ما هستند.»
ثیار افزود:
— «هر تصمیمی که بگیری، اثرش نه در یک شاخه یا جهان، بلکه در کل جریان هستی پیچیده میشود… و ممکن است بازتابی غیرقابل پیشبینی داشته باشد.»
موجودات فرازمانی، نه تنها توانایی تغییر واقعیت را داشتند، بلکه میتوانستند فلسفه، علم و اخلاق را همزمان آزمون کنند.
هر نگاهشان، آریون را به چالش میکشید:
آیا توانسته بود درک نسبی و همآغوشی با جریانها را بیاموزد؟
آیا میتوانست تصمیماتش را طوری اتخاذ کند که شاخهها و جریانها در تعادل نسبی باقی بمانند؟
وِرکاس و کایرول نیز در این قلمرو حضور داشتند:
وِرکاس با استفاده از قدرتهای جدید، محدودیتها را امتحان میکرد،
کایرول با جلوههای همزمان گذشته و آینده، آریون را به تصمیمات اخلاقی و فلسفی بسیار دشوار دعوت میکرد.
آریون دریافت که:
قدرت واقعی نه در نابودی، بلکه در درک، پذیرش و همآغوشی با جریانهای بیپایان است.
هر تصمیم، هر اندیشه و حتی هر احساس او، در کل هستی بازتاب مییابد.
فلسفه و علم، وقتی با عمل و آگاهی ترکیب شوند، میتوانند حتی موجودات فرازمانی را هدایت کنند.
در لحظهای بحرانی، آریون:
شاخهها و جریانها را با یک هماهنگی نسبی در سطح فرازمانی تثبیت کرد،
موجودات فرازمانی را نه با زور، بلکه با پذیرش و هدایت نسبی به تعامل واداشت،
و مسیر خود را به مرحلهای فراتر از زمان، مکان و محدودیتهای گذشته آغاز کرد.
با پایان این فصل، آریون فهمید:
این تازه آغاز مرحلهای است که جهانهای کوانتومی، فلسفه، اخلاق و موجودیت ذاتی جریانها به هم آمیخته میشوند.
چالشها و آزمونها بیپایاناند، اما او اکنون آماده است، با درک نسبی و قدرت هدایت، مسیر خود را ادامه دهد…
آریون ایستاده بود در مرکز همه شاخهها و جریانهای نسبی.
هر شاخه، هر موج کوانتومی و هر موجود نوظهور اکنون تابع یک هارمونی نسبی بود.
لیرا در کنار او گفت:
— «این… وحدت جریانهاست؟ آیا واقعاً ممکن است همه این تضادها، آشوبها و احتمالات با هم همآغوش شوند؟»
ثیار لبخندی زد:
— «نه به طور کامل، اما آریون توانسته تعادل نسبی را برقرار کند. هر موجود، هر جریان، هر شاخه… حالا بخشی از کل شدهاند.»
آریون دریافت که قدرت واقعی نه در کنترل کامل، بلکه در فهم و پذیرش نسبی همه جریانهاست.
او با ذهنی باز و قلبی پذیرنده، هر شاخه و موج را لمس کرد، و جریانها به آرامی با یکدیگر همآغوش شدند.
در آن لحظه، موجودات فرازمانی ظاهر شدند، اما نه به عنوان تهدید، بلکه راهنما و شاهد وحدت.
هر نگاه آنها به آریون، او را با حقیقت وجود و جریان کل هستی پیوند میداد.
هر حرکت آریون، حتی کوچکترین، موجی در کل جریانها ایجاد میکرد.
وِرکاس و کایرول، که روزی دشمنان فلسفی و علمی او بودند، اکنون نماد تضاد و همآغوشی نسبی شدند.
آریون دریافت که:
تضادها و دشمنیها، اگر با فهم نسبی هدایت شوند، میتوانند بخشی از هارمونی جهان باشند.
فلسفه، علم و اخلاق وقتی با هم ترکیب شوند، میتوانند حتی پیچیدهترین جریانها را به وحدت نسبی برسانند.
با لمس جریان نهایی، آریون متوجه شد:
این تنها آغاز مرحلهای نو است.
هر شاخه، هر موجود و هر تصمیم، بخشی از یک جریان بیپایان فلسفی و علمی شدهاند.
او دیگر نه تنها یک رهبر شاخهها بود، بلکه نگهبان نسبی جریان هستی.
سکوتی عظیم پس از وحدت جریانها گسترده بود؛ سکوتی نه از جنس نبود صدا، بلکه از جنس حضور کامل همه چیز.
آریون حس کرد که درونش دیگر محدود به یک بدن، یک شاخه یا یک لحظه نیست. او امتداد یافته بود در سراسر نسبیت جریانها.
لیرا به آرامی گفت:
— «این پایان است؟ یا آغاز چیزی بزرگتر؟»
ثیار زمزمه کرد:
— «هرگاه فکر کنی پایان است، بدان آغاز است.»
در برابر نگاهشان، افقی پدیدار شد.
نه افق زمین یا آسمان، بلکه افق بیپایان هستی: جایی که شاخهها دیگر نه موازی بودند و نه جدا؛ بلکه چون رودهایی در یک اقیانوس بزرگ، همدیگر را در آغوش میگرفتند و ناپدید میشدند.
در دل آن افق، چیزی میدرخشید.
نه ستاره بود، نه سیاهچاله، نه موجود فرازمانی—بلکه یک امکان ناب.
امکانی که با هر نگاه تغییر میکرد:
گاه چون دروازهای نورانی،
گاه چون چشم بیپایان هستی،
گاه چون سکوتی که آماده تولد یک واژهی نخستین است.
آریون قدم برداشت، و هر قدم او جهانی نو میساخت و جهانی دیگر فرو میپاشید.
هر گامی که برمیداشت، به نظر میرسید خودش را در هزاران حالت متفاوت تجربه میکند:
در یک حالت، فیلسوفی که واژهای نخستین را زمزمه میکند.
در حالت دیگر، جنگجویی که تیغ بر دوش دارد.
و در حالتی دیگر، کودکی که تنها به آسمان نگاه میکند و میپرسد: «چرا؟»
لیرا فریاد زد:
— «آریون! کجا میروی؟»
او برگشت، اما در چشمانش نه یک پاسخ، بلکه انعکاس همهی پرسشها دیده میشد.
— «به جایی که پرسشها و پاسخها یکی میشوند.»
افق بیپایان شکافت.
آریون به درون آن گام نهاد، و موجودات فرازمانی برای نخستین بار تعظیم کردند؛ گویی او از مرحلهای گذشته بود که حتی آنان نیز توان درکش را نداشتند.
ثیار لبخندی لرزان زد و گفت:
— «او دیگر به ما تعلق ندارد. او اکنون… بخشی از بیپایان است.»
و آن لحظه، جهان شاخهها لرزید. نه از نابودی، بلکه از زایش مرحلهای تازه—مرحلهای که هنوز هیچ واژهای برایش ساخته نشده بود.
فضا دیگر معنای گذشته را نداشت.
آریون گام که در افق بیپایان گذاشت، همه چیز مثل بازتاب روی آب دگرگون شد.
زمین نبود، آسمان نبود، حتی زمان هم چون پردهای نازک پاره شده بود.
او در میان پیکرههایی از نور قرار گرفت؛ موجوداتی که شکل نداشتند اما حضورشان سنگینتر از هر کوه بود.
نه میگفتند و نه سکوت میکردند؛ بلکه وجودشان خود گفتوگویی جاودانه بود.
آریون حس کرد که صداهایی در درون ذهنش میپیچند، اما آن صداها کلمات نبودند؛ بیشتر شبیه ریاضیات ناب، موسیقی خاموش و هندسهای زنده بودند.
یکی از آن پیکرهها نزدیک شد.
با هر گام، آریون دید که تاریخهای کامل در اطرافش شکل میگیرند:
جنگهایی که هرگز رخ نداده بودند.
عشقهایی که تنها امکان بودند.
مرگهایی که در هیچ تقویمی ثبت نشدهاند.
آریون پرسید:
— «شما کیستید؟»
و پاسخ، چون موجی بیکلام آمد:
— «ما نخستین سایهها هستیم. آنانی که پیش از واژه آمدند. ما نه آغازیم و نه پایان، بلکه فاصلهی باریک میان آن دو.»
آریون دستش را دراز کرد؛ اما دست او در تماس با پیکره، به هزاران نسخه شکافت، هرکدام در حالتی متفاوت: یکی آریونی کودک، یکی آریونی پیر، یکی آریونی نابود شده در جنگ، یکی آریونی که هرگز زاده نشده بود.
لیرا از دور صدایش زد:
— «برگرد! اینجا جای تو نیست!»
اما آریون حس کرد که اگر برگردد، چیزی را برای همیشه از دست خواهد داد؛ چیزی که نه قدرت بود، نه دانش، بلکه بُعدی تازه از بودن.
پیکرهی نور گفت:
— «تو میتوانی به ما بپیوندی، اما باید چیزی را رها کنی؛ چیزی که برایت از همه عزیزتر است.»
آریون ایستاد. نگاهش لرزید.
تصاویر جلوی چشمش ظاهر شدند: چهرهی لیرا، خاطرهی ثیار، سایهی پدرش، حتی واژهی نخستین که الوهزارا حمل میکرد.
و او دانست که بیپایان، بهایی سنگین دارد
آریون در میان آن پیکرههای نور ایستاده بود؛ در جایی که دیگر "انتخاب" فقط یک کلمه نبود، بلکه چون تیشهای بود که باید ریشهی وجودش را میبرید.
صدای بیزبان موجودات همچنان در ذهنش میپیچید:
— «هرکس که به بیپایان قدم گذارد، باید بخشی از خویش را بسوزاند؛ آن بخشی که معنای انسان بودنش است.»
آریون نفس عمیقی کشید. انگار هزار سال بر سینهاش سنگ نهاده بودند.
تصاویر یکی پس از دیگری در برابرش آمدند.
چهرهی لیرا؛ با نوری در چشمانش که همیشه یادآور امید بود.
صدای پدرش؛ رازآلود و پر از گناههای ناگفته.
همپیمانی با ثیار؛ که او را تا اینجا کشانده بود.
و واژهی نخستین؛ که همچون قلبی تپنده در جهان میدرخشید.
موجود نور نزدیکتر شد، بیآنکه قدمی بردارد. زمان، در لحظه فروپاشید.
— «کدام را میبخشی؟ کدام را از خویش جدا میکنی؟ اگر همه را نگاه داری، چیزی به دست نخواهی آورد.»
آریون لرزید.
اگر لیرا را رها میکرد، امید از او کنده میشد.
اگر پدرش را قربانی میکرد، شاید راز گذشته هرگز روشن نمیشد.
اگر ثیار را، به تمام یگانگی و عهد خیانت کرده بود.
و اگر واژهی نخستین را، سرنوشت جهان را به تاریکی میسپرد.
صدای لیرا در او پیچید، انگار از دورترین نقطهی هستی:
— «آریون… تو باید انتخاب کنی. حتی ناتوانی از انتخاب هم، خود انتخاب است.»
قطرههای عرق روی پیشانیاش لغزیدند.
او فهمید که این نه فقط آزمایشی فردی، که آزمون فلسفیترین پرسش هستی است:
برای رسیدن به بینهایت، چه چیزی را حاضری از دست بدهی؟
پیکرهی نور دوباره گفت:
— «پاسخ را بگو، و راه گشوده خواهد شد.»
آریون چشمانش را بست.
در تاریکی، تنها یک تصویر باقی ماند…
و همان تصویر، قلبش را چون تیغی شکافت
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت پنجم
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاثیرگذاری یا تاثیرپذیری؟ بازخوانی یک سوءتفاهم جمعی
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون (تولد یک خدا) قسمت اول