دردهای نامرئی: آندومتریوز

دردی که دیده می‌شود اما باور نمی‌شود؛ نبردی برای هویت، زمان و آینده
دردی که دیده می‌شود اما باور نمی‌شود؛ نبردی برای هویت، زمان و آینده

مقدمه:

درد لیا در بخش «طغیان درد»، فقط یک صحنه‌ی دراماتیک نیست؛ نمادی است از جنگ روزانه‌ی میلیون‌ها انسانی که دردشان «دیده نمی‌شود».

اگر هنگام خواندن نفستان در سینه حبس شد، شاید شما هم—مثل من—بهای سنگینی برای این درد نامرئی یا هر درد نامرئی دیگری پرداخته باشید.

این مقاله را نوشتم نه فقط برای اینکه دردتان را باور کنید، که برای اینکه بدانید پیگیری علت و درمانش چقدر فوریت دارد. چون من بهای این تأخیر را با بیست سال از زندگیم پرداخته‌ام.

۱. درد نامرئی، ویرانگری آشکار: وقتی درد، شغل، تحصیل و روابط را می‌بلعد.

مسئله فقط خود درد نیست؛ مسئله این است که این درد به ظاهر ساده، چطور بی‌سر و صدا تمام ارکان زندگی را نشانه می‌گیرد.

بگذارید چند مورد از این «هزینه‌های پنهان» را برایتان بگویم—همان‌هایی که در صورت وضعیت مالی زندگی هیچ‌کس نوشته نمی‌شود:

الف. از دست رفتن فرصت‌های شغلی:

تصور کنید کسی هر ماه حداقل یک هفته مجبور باشد مرخصی استعلاجی بگیرد. در کدوم شرکت و اداره‌ای این شرایط را تحمل می‌کنند؟ کمتر جایی پیدا می‌شود. من بارها به خاطر همین، انگیزه‌ای برای شروع کار نداشته‌ام.

ب. باری که بر دوش عزیزان می‌افتد:

درد من فقط برای خودم نبود؛ همسرم نیز هر ماه چند روزی مجبور می‌شد مرخصی ساعتی بگیرد تا کنارم باشد. کم‌کم نگاه‌های اعتراضی همکاران و مدیرها شروع شد: «چرا این‌قدر مرخصی؟» انگار کسی نمی‌فهمید که این مرخصی‌ها برای نجات یک انسان است، نه تفریح.

پ. نابودی زحمت‌های تحصیلی:

یکی از تلخترین خاطراتم مربوط به امتحان‌های آخر ترم دانشگاه بود. سه امتحان پشت سر هم را از دست می‌دادم چون درد امانم نمی‌داد. یک ترم کامل، با زحمت زیاد، به راحتی دور ریخته می‌شد.

با سختی زیاد و التماس از یکی از اساتید، درخواست کردم تا در یکی از جلسات حاضر شوم و فقط برگ حضور در جلسه را امضا کنم. این کار به من فرصت داد تا در یکی از آن سه درس غیبت نخورم و چند روز بعد فرصتی برای امتحان مجدد داشته باشم و کل یک ترم حذف نشود.

می‌توانید تصور کنید چقدر تحقیرآور باشد که برای دیده شدن حق ساده‌ای، مجبور به التماس شوی؟

ت. فلج شدن چندروزه در هر ماه:

من هر ماه نزدیک یک هفته کاملاً زمینگیر می‌شدم. نه فقط نمی‌توانستم کارهای روزمره خودم را انجام بدهم، که نیاز به کمک دیگران نیز داشتم. از یک انسان بالغ و مستقل، تبدیل می‌شدم به کسی که برای یک لیوان آب هم باید خواهش کند.

این‌ها «هزینه‌های پنهان» دردی هستند که کسی باورش نمی‌کرد—بهایی که با زمان، آرزوها و آینده‌ات می‌پردازی.

۲. نقطه‌ی عطف: وقتی «شک به خود» به «یقین برای کشف» تبدیل می‌شود.

بیست سال زمان برد تا من از پرسش،

«چرا کسی مرا باور نمی‌کند؟»

به پرسشی حیاتی‌تر رسیدم:

«علت این درد واقعی چیست؟»

یک روز به خودم گفتم: «اگر در تمام این سال‌ها دیگران درد من را درک نکردند، پس حتماً این دردی که من می‌کشم یک چیز اضافه‌ست! طبیعی نیست! چون اگر طبیعی بود، برای دیگران هم ملموس می‌شد».

این سوال، همه‌چیز را تغییر داد:

از آن لحظه، دیگر یک قربانی منفعل نبودم که منتظر باور شدن باشم؛ تبدیل شدم به یه کاوشگر که به دنبال حقیقت می‌گردد.

۳. راهکار: مسیر عملی بازپسگیری زندگی

تسلیم نشوید. می‌شود زندگیتان را پس بگیرید. این چند قدم را جدی بگیرید:

الف. باور کنید که درد شما واقعی است:

این سختترین قدم است. با خودتون تکرار کنید: «درد من حقیقیه. من ضعیف نیستم؛ در حال مبارزه با یک شرایط ناشناخته هستم.»

ب. تحقیق هدفمند را شروع کنید:

مثل من که بعد از بیست سال، یک روز نشستم پای اینترنت و هدفمند جست‌وجو کردم تا بالاخره با اسم «آندومتریوز» آشنا شدم. از منابع معتبر استفاده کنید. نامیدنِ درستِ درد، خودش نصفی از مسیر درمان می‌باشد.

پ. به دنبال «جامعه‌ی همدل» بگردید:

وقتی بعد از تحقیقات زیاد، کلینیک تخصصی آندومتریوز ابن سینا را پیدا کردم و به آنجا رفتم، برای اولین بار زن‌هایی را دیدم که دقیقاً درد من را می‌کشیدند. با هر کدوم که حرف زدم، با او اشک ریختم.

آن لحظه از خودم عذرخواهی کردم برای تمام سالهایی که به خودم شک کرده بودم. پیدا کردن آدمهایی که دردت را لمس می‌کنند، مثل پیدا کردن نور در تاریکیه.

ت. یک پزشک حامی پیدا کنید:

پزشکی را انتخاب کنید که به حرفتان گوش بدهد. اگر اولی باور نکرد، دومی، سومی... ول نکنید.

ث. پیگیر تشخیص و درمان باشید:

برای من تشخیص «آندومتریوز پیشرفته‌ی ناحیه‌ی لگنی» داده شد و درمان مناسب برای من جراحی بود. بعد از جراحی، برای اولین بار در زندگی‌ام یک پریود بدون درد یا درست‌تر بگویم پریودی طبیعی مشابه آنچه دیگر زنان تجربه می‌کردند، را تجربه کردم. آن روز فهمیدم که تمام آن سالها حق با خودم بود؛ درد من واقعی و قابل درمان بود.

نتیجه‌گیری: زمان را از دست ندهید.

داستان «طغیان درد» و بیست سال تجربه‌ای که پشت آن هست، یک هشدار جدی است:

هیچ دردی بی‌علت نیست. تسلیم شدن یعنی از دست دادن فرصت‌های بی‌شمار زندگی.

بازپسگیری هویت من بیست سال طول کشید. کلی فرصت شغلی، کلی آرزو، کلی لحظه که هیچوقت برنمی‌گردد. اگر شما هم در آینه‌ی این داستان خودتان یا یکی از عزیزانتان را می‌بینید، بدانید که هر روز تأخیر، ممکن است به قیمت از دست دادن یک فرصت دیگر تمام شود.

درد شما یک پیام است—فریاد بدنتان که می‌گوید چیزی درست نیست. به جای انکار این فریاد، با شجاعت به دنبال علتش بگردید. شما لایق یک زندگی بدون درد هستید. شما لایق آینده‌ای هستید که در آن نه فقط دردتان دیده شود، که درمان گردد.