من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
نامهای از صلح به جنگ:

نامهای دیگر برای چالش گنجشک، نامهای از زبان «صلح» به «جنگ».
نامهای از صلح به جنگ:
ای جنگ، ای همزاد تلخ من،
نامهات را خودت نوشتی، هر بار که آمدی. من فقط حالا جواب میدهم.
از خودم بگویم؟
از دستهای خالیام که درست به اندازهی مشتهای گره کردهی تو باز میشوند.
از تنفسم که درست زمانی که تو فریاد میزنی، نرمتر از همیشه میشود.
از عادتم به نگهداشتن چیزهای شکسته - نه برای تعمیر، برای این که بدانم آن ها هم روزی کامل بودهاند.
اما تو... تو چه حالی داری؟
آیا از فریادهای پشت سرت خسته نشدهای؟
آیا وقتی مادری کودکش را در آغوش میگیرد و او سرد است، تو هم آن لحظه سکوت میکنی؟
آیا به پیکرهایی که جا میگذاری نگاه میکنی و شانههایت سنگین نمیشود؟
میدانم، میدانم... تو میگویی من سادهام.
میگویی صلح فقط برای کسانی معنا دارد که هرگز طعم داغانشدن را نچشیدهاند.
اما راستش را بخواهی، من از همان زخمها نفس میکشم. تنها فرقم با تو این است که زخم را نشانی از توقف نمیدانم، بلکه آغازی برای ترمیم.
ای جنگ، حقیقت این است که بدون تو، هیچ کس قدر یک لحظه سکوت را نمیدانست. و بدون من، تو فقط یک فاجعهی بیپایان بودی.
شاید ما دو روی یک سکه باشیم؛ سکهای که آدمیان مدام پرتش میکنند، بیآنکه بپرسند زمین خوردنش چه صدایی دارد.
دلم برایت تنگ شده است؟
نه.
اما دلم برای روزی تنگ شده که دیگر از تو ننویسیم. نه به خاطر اینکه نیستی، به خاطر اینکه نبودنت دیگر برای کسی حرف تازهای نداشته باشد.
بیا...
فقط پنج دقیقه کنارم بنشین...
بدون اسلحه. بدون نقشه. فقط چشمهایت را ببند و بوی باران را به جای باروت حس کن.
بعد اگر باز خواستی بیایی، میدانی کجا مرا پیدا کنی. همان جایی که همیشه بودم:
لای حرفهای ناگفته،
میان دستهای خالی،
درست در همان نقطهای که تو آخرین قدم را برداشتی.
صلح
فقط چند لحظه بعد از آخرین جنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت پنجم
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت آخر
مطلبی دیگر از این انتشارات
جاودانگی ردپا