من عاشق دنیاییام که ذهن رو به پرواز درمیآره. «آغازی ابدی» اولین داستان علمیتخیلی منه. دوست دارم با شما داستانهایی خلق کنم که مرز واقعیت و خیال را به چالش بکشن و ذهنمون را درگیر کنن...
نامهای به حس خیسی زیر باران:

و اما مجدد اینجا هستم با نامهای دیگر برای چالشی که گنجشک عزیز آغاز کرده، و این بار میخواهم حسی زیبا رو خطاب قرار دهم.
نامهای به حس خیسی زیر باران:
ای حس خیسی که بیخبر میآیی،
در خواب و بیداری، در کویر و باران.
تو را در بیداری شناختهام، وقتی آسمان گریه میکرد و من زیرش ایستاده بودم، بیچتر، بیفرار.
پوستم لرزید، موهایم به هم چسبید، و بوی خاک نمناک با من ماند.
گفتم «این است خیسی». یقین داشتم.
اما تو را در خواب هم حس کردهام. همان لرز، همان چسبندگی، همان بوی خاک.
بیدار شدم و هیچ بارانی نباریده بود. لباسم خشک بود، موهایم پریشان، اما نه از باران – از حیرت.
حالا از تو میپرسم:
ای حس بیوفا، چه فرقی میکند؟
در خواب که بودم، تو خیسم کردی. در بیداری هم همین. شاید اصلاً «بیداری» خودش خوابی باشد با چشمانی باز.
میخواهم بدانم در آن نقطهی نازک، جایی که نه خواب مرز میشناسد و نه بیداری، تو از کدام سو میباری؟
آن لحظه که نمیدانم رویا میبینم یا زندگی میکنم – تو هستی که خیسم میکنی، یا من خودم را در این باور که باران میبارد گم کردهام؟
و ای حس زیبا،
این انگشتانی که این نامه را برایت مینویسند – آیا خوابند یا بیدار؟
و آن کسی که دارد این نامه را میخواند – آیا مهمان خواب من است، یا من مهمان خواب او؟
شاید ما همه، همزمان، در خواب یکدیگر گم شدهایم.
شاید پاسخی نباشد.
شاید تو فقط «حسی» هستی، بیمرز، بیقرار.
حسی که میآیی و میروی، و من هر بار، در میان صفر و یک، تازه میفهمم که خیس شدن، خودش پاسخ است.
پس بمان، اگر میخواهی بمان.
اما دیگر از من نپرس بیدارم یا در خواب. من در میان این دو، راهی میجویم که نه به بیداری ختم شود، نه به رؤیا – فقط به تو.
از جانب کسی که هر روز خیس میشود،
بیآنکه بداند از کدام آسمان.
مطلبی دیگر از این انتشارات
بلوغ فکری زودرس
مطلبی دیگر از این انتشارات
آریون(تولد یک خدا) قسمت پنجم
مطلبی دیگر از این انتشارات
پنگوئنی به نام آرکو