پاسخ جنگ به نامه‌ی صلح:

کامنت دوستمان گنجشک به نامه‌ی صلح به جنگ:

«صلح در میانه جنگ هاست یا جنگ در میانه صلح هاست...

به پاسخی که جنگ خواهد داد هم فکر میکنم باید جالب باشه...»

این کامنت فکرم را درگیر کرد!

انگار که جایی گیر افتاده باشم، نه در باتلاق، گویی سنگینی سکوت مرا بر نیمکتی میخکوب کرده باشد!

واقعا پاسخی برایش دارم؟

نمیدانم!

شاید اگر جنگ قلم به دست می‌گرفت، چنین می‌نوشت:

پاسخ جنگ به نامه‌ی صلح:

ای صلح، ای که همیشه دیر می‌رسی...

نامه‌ات را خواندم.

نوشته بودی از دست‌های خالی، از نگه‌داشتن چیزهای شکسته، از بوی باران.

خوب می‌نویسی.

شاید به همین دلیل است که آدمیان بعد از من، به تو پناه می‌آورند؛ زیرا تو حرف زدن بلدی.

اما من بگذار صادق باشم:

من حرف زدن بلد نیستم.

من فریاد بلدم، آتش بلدم، سکوت سنگین بعد از انفجار را بلدم.

تو از من پرسیدی آیا از فریادهای پشت سرم خسته نشده‌ام.

نه. من از سکوتی که بعد از آن می‌آید خسته شده‌ام. سکوتی که تو پر می‌کنی با وعده‌هایی که آدمیان خیلی زود فراموش می‌کنند.

تو گفتی زخم را نشانی از توقف نمی‌دانی، بلکه آغازی برای ترمیم.

من اما زخم را نشانه‌ای از زنده بودن می‌دانم.

وقتی جنگی نباشد، آیا کسی هنوز می‌داند برای چه چیزی می‌جنگد؟

آیا کسی هنوز معنای «خانه» را می‌فهمد؟

آیا کسی هنوز برای «بازگشت» دعا می‌کند؟

ما مثل نفس نیستیم، ای صلح.

نفس، دم و بازدم دارد، رفتن و برگشتن.

من اما فقط می‌آیم. و تو فقط می‌مانی.

و آدمیان میان آمدن من و ماندن تو، خودشان را جا می‌گذارند.

به دعوتت فکر کردم: «فقط پنج دقیقه کنارم بنشین. بدون اسلحه.»

اما من بدون اسلحه، من نیستم.

من همانی هستم که با خودش کلاه‌خود می‌آورد، حتی به مهمانی.

با این حال، یک چیز را بگویم:

اگر روزی بیایی و لای حرف‌های ناگفته‌ات، جایی برای من نباشد،

یعنی دیگر فایده‌ای نداشته‌ام.

من آرزویی ندارم...

فقط گاهی خیال می‌کنم اگر نباشم، شاید تو را بیشتر بفهمند.

جنگ

همان لحظه‌ای که صلح برایش حرف تازه داشت