پنگوئنی به نام آرکو

آن‌ها دعا می‌کردند چون می‌ترسیدند فکر کنند.

فکر کردن یخ را می‌شکست،

و یخ، تنها چیزی بود که آن‌ها را نگه می‌داشت.

آرکو در حلقه‌ی پنگوئن‌ها ایستاده بود؛

بدن‌ها چسبیده، نفس‌ها در هم،

اما ذهن‌ها فراری.

او می‌دانست این نزدیکی عشق نیست،

این پناهگاهِ ترس است.

دعاها شبیه لالایی بودند؛

برای خواباندن سؤال‌ها.

برای خاموش کردن آن صدایی که می‌پرسید:

اگر فردا هم مثل امروز باشد،

آیا این زندگی‌ست یا فقط تعویق مرگ؟

آرکو دعا نمی‌خواند.

نه از سر طغیان،

بلکه چون فهمیده بود

خدا وقتی اختراع می‌شود که انسان طاقت سکوت را ندارد.

در این سرزمین، اخلاق ساده بود:

ماندن خوب است، رفتن بد.

گرم ماندن فضیلت است،

تنهایی گناه.

اما آرکو فهمیده بود که این اخلاق،

نه از حقیقت،

بلکه از بقا زاده شده.

او دید که ضعیف‌ها مقدس می‌شوند،

نه چون شریف‌اند،

بلکه چون اکثریت‌اند.

او دید که گله،

از ترسِ سقوط،

زمین را تقدیس می‌کند.

و آن‌جا بود که به چیزی نیچه‌ای رسید،

بی‌آن‌که نامش را بداند:

اخلاق بردگان، اخلاقِ کسانی‌ست که راه رفتن را فراموش کرده‌اند.

آرکو یک شب فهمید که مسئله، معنا نیست.

مسئله این است که

آیا می‌توان بدون معنا هم راه رفت؟

دریا پاسخ نداد.

کوه‌ها پاسخ ندادند.

و این سکوت،

نه تهدید بود، نه نجات—

فقط حقیقت.

کامو اگر پنگوئن بود،

حتماً لبخند می‌زد.

زیرا پوچی،

در برخورد میان نیاز آرکو به معنا

و سکوت جهان

زاده شد.

وقتی آرکو از حلقه جدا شد،

هیچ فریادی نبود.

هیچ خدایی سقوط نکرد.

هیچ نشانه‌ای نیامد.

و این،

ترسناک‌ترین لحظه‌ی جهان بود:

جهان بی‌تفاوت ماند.

اما آرکو رفت.

نه برای نجات،

نه برای کشف،

بلکه برای این‌که

پوچی را با قدم‌هایش مسخره کند.

هر قدم گفت:

«من هستم، حتی اگر بی‌معنا.»

کوه‌ها نه وعده دادند،

نه تهدید کردند.

آن‌ها فقط بودند.

آرکو فهمید که

حقیقت، نه گرم است نه سرد،

نه خوب است نه بد—

فقط بی‌رحمانه صادق است.

او نشست.

خسته.

زنده.

و فهمید که

شاید معنا ساخته نشود،

اما وقار در ایستادن ممکن است.

آیا آرکو مرد؟

شاید.

اما مهم نیست.

چون او کاری کرد که هیچ‌کس جرأتش را نداشت:

او بدون دروغ زیست.

و این، در جهانی که با دروغ نفس می‌کشد،

خودِ طغیان است.

جهان پاسخی نداد،

و آرکو لبخند زد—

زیرا برای اولین بار،

سکوت، دشمن نبود.