فراموش مکن اینجا تک و تنهایم و کسی که مرا بفهمد اینجا نیست اندیشهام گویی تحلیل میرود این همانا مردن است اگر سکوت کنم.
کله مکعبی
فرض کن کلهات مکعبی باشد. نه اینکه فقط شبیه مکعب باشد— نه، واقعاً یک مکعبِ مربعِ کامل باشد. طوری که اگر کسی از نمای بالا یا روبهرو نگاهت کند، فقط یک مربع ببیند.
فرض کن تنها خودت این را میبینی. دیگران تو را با سری گرد میبینند، درست مثل گردیِ سرِ خودشان. هر بار که چشم به آینه میدوزی، آن مکعب لعنتی را میبینی که روی گردنت سنگینی میکند.
فرقی نمیکند چطور– اما هرچه تلاش میکنی برای توضیح دادن خودت، دیگران فقط میخندند و میگویند: «تو هم مثل خودمونی. کله گردی. توهم زدی.»
و تو، همان لحظه که به حرفهایشان گوش میدهی، به آینه نگاه میکنی و کلهی مکعبیات را میبینی که به تو زل زده. میخواهی چیزی بگویی، اما یک رأس نود درجه در گلویت فرو میرود و صدایت را خفه میکند.
آن چیزی که بیرون از تو «عادی» به نظر میرسد، درونت را بهصورت یک واقعیت هندسیِ غیرقابلانکار میفشارد: در جهانی که فقط گردها را به رسمیت میشناسد تو مکعبی.
آنها «گرد» بودن را اصل میدانند؛ نه چون حق دارند، بلکه چون ابزار اندازهگیریشان فقط قطر را میخواند، نه ضلع را. دارند فرم خود را به محتوای تو تحمیل میکنند؛ دارند تو را در قالبِ گرد خودشان میگیرند تا مجبور نشوند اعتراف کنند که ممکن است یک بعدِ دیگر هم وجود داشته باشد.
تنها کاری که از دستت برمیآید، تنها کاری که میتوانی بکنی، این است که از هر آینه و هر سطح بازتابنده دوری کنی. از دیدن خودت فرار میکنی. فقط به حرفهای دیگران گوش میدهی. چشمانت فقط سرهای گرد میبیند، و کمکم یادت میرود که تو فرق داشتی. گرد بودنِ سر یک اصلِ بدیهی است برای همه. و تو هم یکی میشوی مثل همه.
هر شب، قبل از خواب، با دو انگشت، گوشههای پیشانیات را میسابى تا شعاعى بهدست بیاورى که بتوانى سری در میانِ سرهاى گرد در آوری، و بتوانی سرِ خودت را در میانشان بچرخانى.
کمکم، حتی در خوابهایت هم خودت را با کلهی گرد میبینی. ناخودآگاهت هم دیگر پذیرفته که تو شبیه بقیهای. تو هم یکی از همهای.
بعضى شبها صداى گوشههایت را میشنوى؛ صداى نرمِ تیغى که یادش میآید روزى کامل بوده.
«یکبار در خواب دیدم که کل جهان یک صفحهٔ شطرنج است و من مهرهاى هستم که مورب حرکت میکند؛ ناگهان صفحه از رد پایم تا شد.»
«وقتى قالب، تو را در خودش میگیرد، دیگر نه مهرهاى، نه بازىاى؛ تنها چروکى بر کاغذ.»
صبح که میشود، اولین کاری که میکنی این است: گوشهٔ بالای چپِ مکعبت را جایی پنهان میکنی که نور نخورد.
«نور، گوشهها را تیزتر نشان میدهد؛ تیزى را که هیچکس نمیخواهد ببیند.»
اولین باری که آینهای را شکستى، آن صدا، صداى شکستن شیشه نبود؛ صداى خمیدن یک زاویه از خودت بود که سالها در استخوانت جا خوش کرده بود.
گاهی بصورت تصادفی، در آسانسوری جایی، آینهای جلوی تو پدیدار میشود. اما ناخودآگاه نگاهت را میدزدی. به نقطهای خیره میشوی. خودت هم نمیدانی چرا. فقط میدانی که نگاهکردن به آینه، کار درستی نیست. خوب نیست. آن آینه که از نگاه کردن به آن میپرهیزی آینه نیست؛ حافظهی درد است.
آن لحظههای گذرا که آینهای ظاهر میشود، اما چشمها ناخودآگاه میگریزند– چون حافظهی بدن، حافظهی درد را نگه داشته... آه از آن لحظهها آه...
«حافظهٔ بدن، درد را در همان مختصاتِ اولیه نگه میدارد؛ حتى اگر نقشه را بسوزانى، مختصات میسوزد، نه درد.»
هر بار که نگاهت میگریزد، داری به جایِ مکعب، «گردیِ تحمیلی» را با هزینهی «فراموشیِ خودت» میخری.
«من حاضرم خودِ واقعیام را با تمام زاویههایی که با کلهگردها دارم به فراموشی بسپارم تا در شبکهی اجتماعیِ کلهگردها، حسِ تنهایی نکنم.»
محیط اطرافت تغییر میکند. آدمها عوض میشوند. آن شفافیت گذشته، جایی که هر طرف میچرخیدی آینهای بود که در آن خودت را میدیدی، حالا جایش را داده به فضاهایی کدر، که هرکدام فقط خودشان را به تو نشان میدهند.
«ترس از آینه، ترس از ملاقاتِ آخرین کسى است که حق دارد تو را تیز صدا کند.»
گاهی آدمهایی میآیند و میپرسند: «چرا توی زندگیت آینهای نداری؟»
«چون هنوز نمیدانم کدام طرفم را باید دوست داشته باشم؛ بالا، جلو، یا همان رأسِ گمشده!؟»
بعضیها که قدیمیترند، میپرسند: «تو که ساعتها با تعجب به خودت در آینهها زل میزدی و حرف نمیزدی، حالا چرا هیچی آینه نداری؟»
و تو… نمیدانی چه بگویی. واقعاً نمیدانی. فقط میدانی که چیزی درونت تغییر کرده. و بیآنکه پاسخی بدهی، بحث را عوض میکنی.
یک روز، در مترو، زنى را دیدم که در دلش مکعبی داشت، مکعبی درست وسط سینهاش. گوشهی مکعب روی سینهاش دقیقاً به رأسِ گردنم میخورد.
برق مکعبش چشمم را زد؛ اما چشمانم را بر مکعبش بستم و قد کشیدم تا گردنم را گردتر نشان بدهم.
«بگذار گوشهٔ دلش، گوشهٔ تو را بشکند، تا کسى به گرد بودن جهان شک نکند.»
«اگر روزی جرأت کنی و باز چشم در بیاوری، باید بپذیری که دیگر هیچکس را نمیتوانی همراه خودت کنی؛ چون آنها گرد را درست میدانند، تو را خطا».
وقتی همه قطر میسنجند، تو زاویهات را پنهان مکن؛ گوشهی تیزت را نشان بده، حتی اگر چشمهایشان را میبُرد.
در عمق شب، وقتى هیچ صدا نیست، یک خالىِ مکعبى در سینهات چرخش آرامى میکند؛ مثل گردبادى که فقط رأس دارد، نه کف.
بالش را جمع مىکنى تا شاید هندسهاش را بگیری؛ اما خالى، هندسه ندارد، فقط حجم دارد.
«فراموش کردهای چه بودهاى، اما همان حجم سابق را داری؛ فقط نمیدانی کجایش قرار بگیری.»
حالا دیگر نه فرار میکنى، نه توضیح میدهى؛ فقط گاهى، وقتى کسى بیشازحد نزدیک میشود، آرام برمیگردى و میگذارى نور از پهلو بتابد تا یک ضلع، سایهاى تیز بیندازد روی زمین.
...اما گاهی، در عمق شب، وقتی تنهایی و هیچ صدایی نیست، یک حس مبهم برمیگردد. مثل یک سایه که روی دیوار میلغزد. نه تصویر مکعب، نه حتی یادش – فقط یک خالیِ عجیب مکعبی در سینهت. میپرسی: «چی بود که فراموش کردم؟» اما جوابی نیست. آدمها دور و برت میچرخند، با کلههای مدور، و تو فقط بیتفاوت نگاه میکنی. چون حالا بخشی از بازی هستی. بازیِ گرد بودن. بازیِ اختهگی، اخته شدن.
و اگر روزی، جرأت کنی و به آینه نگاه کنی – واقعاً نگاه کنی – چه میبینی؟ یک دایرۀ مربع، یا یک مربعِ مستدیر؟ یا شاید هیچ.
«مربعِ مستدیر» چون دایره از پوزخندِ تیز زاویه در امان مانده، و انگار گوشههای تیز مربعِ کلهات ساییده و مستدیری شدهای دوار که در گردی بازیِ کلهگردها سرگیجه میروی، پرگار.
آینهها هرگز دروغ نمیگویند؛ این تو هستی که یاد گرفتهای نبینی، همین.
.
.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«جاودانگی ردپا: معماری بهشت در لحظهی اکنون»
مطلبی دیگر از این انتشارات
گیرنده
مطلبی دیگر از این انتشارات
جاودانگی ردپا