گیرنده

هیچ کنشی در جهان ناپدید نمی‌شود. آنچه می‌پنداریم «تمام شد»، فقط از میدان دید ما خارج می‌شود. جهان، مانند حافظه‌ای بی‌چهره، همه‌چیز را ذخیره می‌کند: کلماتِ نگفته، تصمیم‌های عقب‌افتاده، سکوت‌هایی که به‌موقع شکسته نشدند. این ذخیره‌سازی بی‌رحمانه است، اما عادلانه؛ چون انتخاب نمی‌کند چه چیزی مهم بوده و چه چیزی نه.

اصلِ ردپا می‌گوید: هر عمل، دیر یا زود، در بستری دیگر، با صورتی دیگر، خود را نشان می‌دهد. نه الزاماً به سوی فاعلش بازمی‌گردد، نه الزاماً به شکل مجازات. گاهی در انسانی دیگر ظاهر می‌شود، گاهی در قانونی تازه، گاهی در فاجعه‌ای بی‌نام که هیچ دادگاهی برایش پرونده باز نمی‌کند.

بدترین سوءتفاهم بشر این است که فکر می‌کند با نابود کردن سند، گذشته را نابود کرده است. در حالی‌که سند فقط حامل نبود؛ کلید بود. و در، سال‌ها پیش شکسته بود.

باران مثل اعترافی که کسی حاضر نیست بشنود، آرام و پیوسته روی شیشه‌های بایگانی می‌کوبید. ساختمان قدیمی بود؛ نه از آن قدیمی‌های باشکوه، بلکه از آن‌هایی که زنده مانده‌اند چون کسی زحمت تخریب‌شان را به خود نداده است. راهروها بوی کاغذ نم‌کشیده می‌دادند و چراغ‌ها با نوری بیمار، لکه‌لکه روشن بودند.

ویلیام پشت میز فلزی نشست و پرونده‌ای بی‌نام را جلو کشید. روی جلد فقط یک تاریخ بود. هیچ عنوانی، هیچ مهر رسمی‌ای. انگار کسی عمداً هویت را از آن گرفته بود.

— «عجیبه، نه؟»

صدا از آن‌سوی میز آمد. مردی لاغر با عینک گرد که همیشه انگار چیزی را می‌دانست و تصمیم گرفته بود هرگز کامل نگوید.

— «چی عجیبه؟»

— «این‌که بعضی پرونده‌ها نه گم می‌شن، نه پیدا. فقط… صبر می‌کنن.»

ویلیام دست کشید روی جلد. کاغذ سرد بود.

— «پرونده‌ها صبر نمی‌کنن. آدما صبر می‌کنن.»

مرد خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا.

— «فرقش کجاست؟»

ویلیام چیزی نگفت. فرقش را نمی‌دانست، یا شاید می‌دانست و نمی‌خواست بگوید.

اولین صفحه، گزارشی ناقص بود. جملات قطع می‌شدند، نام‌ها با خط سیاه پوشانده شده بودند. اما لحن، لحنِ حقیقتِ دفن‌شده بود؛ آن نوع حقیقت که فریاد نمی‌زند، زمزمه می‌کند.

«…انتقال در ساعت ۲۳:۴۰ انجام شد. واکنش‌ها مطابق پیش‌بینی نبود. برخی سوژه‌ها…»

ویلیام مکث کرد.

— «سوژه‌ها.»

مرد عینکی گفت: — «وقتی آدم‌ها را به عدد تبدیل می‌کنی، دیگر لازم نیست برایشان عزاداری کنی.»

— «یا وقتی حقیقت را به سند.»

— «نه.» مرد سر تکان داد. «وقتی حقیقت را به بایگانی.»

سکوت افتاد. بیرون، باران شدیدتر شد.

در روزهای بعد، شهر تغییر کرد؛ نه ناگهانی، نه نمایشی. تغییرها کوچک بودند، اما هم‌جهت. مردی که خودش را از پل انداخت. زنی که فرزندش را وسط خیابان رها کرد و رفت. دعواهایی که بی‌دلیل به خون کشیده می‌شدند.

ویلیام شب‌ها خواب نمی‌دید؛ یا شاید می‌دید و چیزی از آن‌ها به یاد نمی‌آورد. فقط با حسی بیدار می‌شد که انگار چیزی از درونش کم شده.

— «فکر می‌کنی سند باعثشه؟»

این‌بار سؤال را خودش پرسید.

— «سند کاری نمی‌کنه.» مرد عینکی آرام گفت. «سند اجازه می‌ده چیزی که بوده، دوباره جریان پیدا کنه.»

— «پس دانستن خطرناکه.»

— «نه. به‌یادآوردن.»

در صفحه‌ای دیگر، مکالمه‌ای ضبط‌شده بود. صداها خفه و دور.

— «اگر این بیرون بره، همه‌چیز می‌ریزه.» — «همه‌چیز همین‌الان هم ریخته. فقط ما ایستاده‌ایم روی خرابه‌ها و اسمش را گذاشته‌ایم نظم.»

ویلیام حس کرد جمله‌ای درونش فرو ریخت.

— «نظم هم ردپاست.» زیر لب گفت.

مرد عینکی نگاهش کرد.

— «بله. و گاهی خشن‌ترین نوعش.»

شهر شروع به واکنش کرد. رسانه‌ها چیزی نمی‌گفتند، اما مردم چیزهایی حس می‌کردند. اضطرابی که دلیل نداشت. خشم‌هایی که مقصد نداشت.

ویلیام در کافه‌ای تاریک نشسته بود. مردی کنار میز گفت:

— «به نظرت ما انتخاب می‌کنیم که چه چیزی یادمون بمونه؟»

ویلیام جواب داد: — «نه. ما فقط انتخاب می‌کنیم چه چیزی رو سرکوب کنیم.»

— «و بقیه؟»

— «بقیه، خودشون راهشون رو پیدا می‌کنن.»

وقتی به آخر پرونده رسید، چیزی شبیه پایان نبود. فقط یک جمله:

«بستن پرونده توصیه می‌شود.»

ویلیام خندید؛ خنده‌ای تلخ.

— «پرونده‌ها بسته نمی‌شن.»

— «چی؟»

— «فقط منتقل می‌شن.»

او می‌توانست سند را بسوزاند. قانون این اجازه را می‌داد. شاید حتی تحسین می‌شد.

اما فهمیده بود که آتش، حافظه را پاک نمی‌کند؛ فقط شکلش را عوض می‌کند.

— «اگر نسوزونمش چی می‌شه؟»

مرد عینکی گفت: — «هیچ.» مکث کرد. «یا همه‌چیز.»

شب آخر، شهر حالتی داشت که ویلیام آن را پیش‌تر فقط در عکس‌های قدیمی دیده بود؛ آرامشی ساختگی، شبیه لبخندِ کسی که تصمیمش را گرفته اما هنوز اجرا نکرده است. خیابان‌ها خلوت‌تر از معمول بودند، نه به‌خاطر قانون یا هشدار، بلکه به‌خاطر حسی نامرئی که مردم را به خانه‌ها رانده بود.

پرونده روی میز بود. نه سنگین، نه سبک. ویلیام فهمیده بود وزن واقعیِ اشیا، به محتوایشان ربطی ندارد؛ به آینده‌ای که فعال می‌کنند مربوط است.

صدای مرد عینکی هنوز در ذهنش می‌پیچید:

— «بعضی حقیقت‌ها اگر پنهان بمونن، سمی می‌شن. اگر آشکار بشن هم، همین‌طور.»

ویلیام جواب داده بود: — «پس ما همیشه بازنده‌ایم.»

— «نه.» مکثی کرده بود. «ما همیشه مسئولیم.»

ویلیام به جمله‌ی آخر پرونده فکر کرد: بستن پرونده توصیه می‌شود.

زیر لب گفت: — «توصیه، شجاعت نیست.»

پرونده را نبست. آن را هم واگذار نکرد. کاری کرد که حتی خودش هم تا لحظه‌ی آخر نفهمید چرا.

چند صفحه را جدا کرد. نه مهم‌ترین‌ها را، نه افشاگرترین‌ها را. آن‌هایی را که بیش از حد «عادی» بودند: گزارش‌های روزمره، امضاهای معمولی، جملاتی که هیچ دادگاهی بابتشان کسی را محکوم نمی‌کرد.

فهمیده بود فاجعه‌ها از هیولاها شروع نمی‌شوند؛ از کارمندهای منظم شروع می‌شوند.

صفحات را در پاکتی گذاشت و فرستاد—نه به رسانه، نه به دادگاه، نه به نهاد نظارتی. به جایی ناشناس، بی‌نام، جایی که فقط یک انسان آن را باز می‌کرد.

چند هفته بعد، اتفاق خاصی نیفتاد. همین، ترسناک‌ترین بخش ماجرا بود.

اما ماه‌ها بعد، قوانینی تغییر کردند که هیچ‌کس یادش نبود چرا. رفتارهایی عادی شد که قبلاً غیرقابل‌تصور بود. خشونت، رسمی‌تر شد؛ تمیزتر، قابل‌دفاع‌تر.

ویلیام فهمید.

سند، حقیقت را فاش نکرده بود. فقط الگو را منتقل کرده بود.

آن شب، برای اولین‌بار، از خودش نپرسید «کار درست چه بود؟» پرسید: — «ردپایی که گذاشتم، در چه بدنی راه خواهد رفت؟»

پاسخی نیامد.

و این، پاسخ نهایی جهان بود.

جهان توضیح نمی‌دهد. فقط به خاطر می‌سپارد.

#فلسفه رد پا