آغوشِ تاریک

برایِ منِ تاریک
برایِ منِ تاریک

سیاه‌ترین بخشِ وجودت را چه کسی در آغوش کشید،
بی‌آنکه تحقیرت کند؟

آن‌گاه که از خودم روی برگردانده بودم،
فهمیدم کسی همین نزدیکی‌ها، با لباسی از روشنایی،
بی‌آنکه بداند، تاریکی‌هایم را در آغوش گرفته است.
چنان نوری بر چشمانم تابید
که پلک‌هایم تنگ شدند،
تا آن‌جا که دیگر چیزی جز آن نور نمی‌دیدم.
آن‌قدر بزرگ و لطیف بود
که دیگر جایی برای تاریکی نمی‌گذاشت.
وقتی با او آشنا شدم،
تا به خود آمدم، دیدم که دیگر او نیست؛
من به سوی خویش بازگشته‌ام
و خود را در آغوش گرفته‌ام.
حالا او مرا نگاه می‌کند؛
گویی لذت می‌برد
که من دیگر به سمت تاریکی بازنگشته‌ام.

هرگاه کسی بخشِ تاریکت را فهمید،

گویی تمامِ تو را فهمیده است.

__

نقش نامه۱۸۲۲