نویسنده | نقاش **بعضی فکرها را مینویسم بعضی را نقاشی میکنم** نقش نامه۱۸۲۲
آیینِ سپاس از ویرانهها

و صمیمانه از چه کسانی قدردانی کردهای؟
از آنان که آمدند، ولی نماندند.
آنان که رها بودند، ولی تو را درگیرِ خود کردند.
آنان که با وجودِ تمامِ دردهایشان، تو را همراهِ خود به نور کشاندند.
و از صبوریِ کسانی که درد را به آنها هدیه کردی و هیچ نگفتند؛ در حالی که تو آسوده خاطر بودی که متوجهِ چیزی نیستند.
از آنان که با خیالِ آسوده تو را فشردند، همچون میوهای که عصارهاش را میگیرند، و دنیایشان تکان هم نخورد.
از آنان که با تو تلخ گفتند، و آنان را که تلخ گفتی…
دمادم که نفس میکشی، گویی همه چیز قدردانی میخواهد. حتی آن زمان که کسی اشکی بر گونههایت گذاشت، یا آن لحظه که کسی تو را «لهشده بر زمین» دید و تو خدا را ناسپاس گفتی.
شاید همه چیز، تو را با خورشید همنشین کند…
آنچنان گرم که اگر روزی نباشی، همه چیز یخ ببندد؛ و همانچنان سوزان، که اگر کسی به تو نزدیک شود، بسوزد…
نقش نامه۱۸۲۲
مطلبی دیگر از این انتشارات
لحظهٔ سقوط معنا
مطلبی دیگر از این انتشارات
بعضی رفتنها آدم را نیمه میکنند
مطلبی دیگر از این انتشارات
«سوگِ بینسبت»