سکوتِ گوش هایم

با گوش هایت خلق کن
با گوش هایت خلق کن

گوش‌هایم، این عضوهای همیشه بیدار، قلمرویِ تمامِ بدنم را تسخیر کرده بودند؛ گویی در تلاشی مذبوحانه، می‌خواستند جایِ تمامِ اعضایِ دیگر، کار کنند. گاهی «چشم» می‌شدند تا در پسِ دیوارهایِ صوتی، حقیقت را ببینند؛ گاهی «بینی» می‌شدند تا بویِ غلیظِ اندوه را از میانِ واژه‌ها استشمام کنند؛ و گاهی در قامتِ «مغز»، گره‌هایِ کورِ قصه‌هایِ ناگفته را تحلیل می‌کردند.

اما این حاکمانِ مطلق، در یک میدان، همیشه شکست‌خورده بودند: «دهان».

  • هیچ‌گاه نتوانستند جایِ من سخن بگویند. گویی من بهایِ این همه شنیدن را با «سکوتِ تحمیل‌شده» بر پیکرم پرداختم. انگار برای «شنونده بودن»، ناچار بودم «گوینده‌گی» را قربانی کنم.

زندگی، وقتی تو سراپا گوش می‌شوی، به شکلِ عجیبی سخت می‌شود؛ تو به دیواره‌ای تبدیل می‌شوی که رنج‌هایِ دیگران مدام به آن اصابت می‌کند و در تو رسوب می‌کند. تو باری را به دوش می‌کشی که متعلق به تو نیست، اما در تو «جرم» پیدا می‌کند.

با این‌همه، من آموخته‌ام این حجمِ سنگین از صدا را به حرکت درآورم. گاهی با گوش‌هایم قدم می‌زنم و نبضِ پنهانِ شهر را زیرِ پایم حس می‌کنم، و گاهی، این گوش‌ها تا نوکِ قلمم امتداد می‌یابند.

آن‌جاست که معجزه رخ می‌دهد؛ جایی که شنیده‌هایم در کلمات، به رستگاری می‌رسند. من با قلمم، پلی ساخته‌ام؛ پلی که از سکوتِ گوش‌هایم، به صدایِ رسایِ نوشتن می‌رسد.

نقش نامه۱۸۲۲

شما چطور؟

آیا شما هم لحظاتی را تجربه کرده‌اید که سکوتِ اجباری‌تان، به خلقِ چیزی منجر شود؟ خوشحال می‌شوم اگر در بخشِ نظرات، از تجربه‌یِ شنیدن‌هایتان برایم بنویسید.