آقای اِنتظار

هرگز ندیدمش، ولی خوب لمسش کرده‌ام؛ با تمامِ حس‌های نادیدنیِ دنیا.

احساس می‌کنم قامتی بلند دارد، سایه‌ای تیره و صورتی تاریک و نامعلوم. کلاهِ کابویی بر سر گذاشته و عصایی بلند در دست دارد. اما عجیب‌ترین جایِ تصویر، قدم‌های اوست: پاهایش یکی بلند است و دیگری به شدت کوتاه.

چرا عصا؟

شاید برای همین است که عصا دارد؛ چون راه رفتن برای کسی که قدم‌هایش هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسد، دشوار است. او لنگ‌لنگان مسیر را طی می‌کند، اما انگار درجا می‌زند.

او همیشه با وعده‌های سراب می‌گوید: «حتماً می‌آید…»

اما من خوب می‌دانم؛ آمدنِ او همانا و هدر رفتنِ عمر همانا. انتظار، نه یک ایستگاه، که یک سارقِ زمان است.

یک هشدار دوستانه:

تو اگر او را در جاده‌های زندگی‌ات دیدی، به آن قامتِ بلند و کلاهِ غریبش اعتماد نکن. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به او دستِ دوستی نده.

نقش نامه۱۸۲۲