بودن یا نبودن، مسئله کدام است؟

آخرین فیلم کلوئی ژائو از ریشه‌های یک تراژدی برای ما حرف می‌زند که تکان‌دهنده، سوزناک و زیبا است. باید به شما هشدار بدهم که برای دیدن این فیلم باید یک بسته دستمال کاغذی برای پاک کردن اشک یا پاکتی سیگار فراهم کنید. شاید هم از آن دسته آدم‌هایی باشید که نمی‌گذارید غم بر شما چیره شود و شاید کمی تلخی ماجرا شما را در فکر فرو ببرد. این انتخاب شماست که در معرض غم باشید و آن را به آغوش بکشید یا در عذاب نباشید و تن به سوگ ندهید. درواقع مسئله همین است... بودن یا نبودن.

شاید اگر مقدمهٔ فیلم را نخوانده باشید، تا اواخر فیلم متوجه نشوید که دارید فیلم داستان خانواده ویلیام شکسپیر، بزرگترین نمایشنامه‌نویس تاریخ، را می‌بینید. این برای آن است که کارگردان تأکید بیشتری روی داستان دارد تا تاریخ.

بودن یا نبودن؟ مسئله این است. شکوهِ روح در آن است که در نکبتِ فلاخن‌ها و تیرهای بختِ ستیزه‌جو عذاب بکشیم یا آن‌که در برابرِ دریایی از مصائب، سلاح برگیریم و با ایستادگی در برابرشان، به آن‌ها پایان دهیم؟

— ویلیام شکسپیر، نمایش‌نامهٔ «هملت»

این خط را دقیقاً ویل وقتی لبهٔ پرتگاه ایستاده بود با خودش زمزمه کرد و دوباره به جای انجام سوگواری، کلمات را انتخاب کرد تا از بار غمش بکاهد و بتواند به سمت مصائب برود.

به تصویر کشیدن چنین قصه‌ای از یک کارگردان چینی، به نظرم خیلی جالب است. چرا که کلمهٔ «درام» به صورت بالقوه به انسان‌هایی می‌پردازد که در حال دست و پنجه نرم کردن با سرنوشتشان هستند تا تغییرش بدهند، و این طرز تفکر بیشتر از سمت غرب می‌آید؛ اما تفکر شرق بیشتر با پذیرش و سازش هم‌خویی دارد. این به نظرم نکته‌ای ویژه است.

من همیشه تحت تأثیر آثاری قرار می‌گیرم که خالق اثر احترام ویژه‌ای برای در راستا قراردادن فرم و محتوا قائل است، و در فیلم‌هایی که در این چند وقت دیده‌ام، این فیلم مثالی ویژه است.

قرمز مثل اگنس

درست است که به نظر می‌رسد فیلم قرار است به شکسپیر و شاهکارش بپردازد، اما قصه بیشتر حول محور اگنس، همسر ویلیام شکسپیر، می‌باشد که در تاریخ ما او را بیشتر با نام آن هتاوی می‌شناسیم. بازی بی‌نظیر جسی باکلی در نقش اگنس واقعاً لیاقت بهترین جوایز بازیگری بین‌المللی را دارد.

اگنس دختری است از جنس بودن و زیستن، از جنس عشق و وقتی حرف از عشق می‌شود، چه کسی عاشق‌تر از مادر می‌شناسید؟ او حتی قبل از این که واقعاً مادر شود، انگاری مادر طبیعت بوده است. اگنس همیشه در راه جنگل بود و با چیره‌دستی به ساخت گیاهان دارویی می‌پرداخت، ارتباط ویژه‌ای با شاهین داشت و مانند یک جنین در قلب ریشه‌های زمین لای درختان می‌خوابید. شاید به خاطر همین بود که توانست دختر مرده‌اش را هنگام زایمان در آغوشش به زندگی برگرداند. و برای ترجمهٔ همهٔ این‌ها، ما او را با رنگ قرمز همیشه بر تن به یاد می‌آوریم.

آبی مثل ویل

ویل پسری است از جنس اندیشیدن و نبودن. او با کلمات زندگی می‌کند و ادامه می‌دهد. زمانی که نمی‌توانست بنویسد، احساس می‌کرد راهش را گم کرده و دیگر نمی‌توانست به زیستن ادامه دهد. دقیقاً نقطهٔ مقابل اگنس. همیشه این دو قطب مخالف است که همدیگر را بیشتر جذب می‌کند. ویل برای دیدن اگنس به جنگل می‌رفت و همانجا، وقتی اگنس به ویل گفت «برایم قصه بگو»، ویل با کلمات اگنس را عاشق خود کرد. برای همین رنگ آبی آسمانی، جایی دورتر از زمین، را روی لباس‌های ویل مشاهده می‌کنیم.

در دیدار ویل با اگنس در جنگل، اگنس از ویلیام می‌خواهد تا داستانی تعریف کند. ویل داستان افسانهٔ «اورفئوس و اوریدیس» را انتخاب می‌کند. آن هم داستان مردی است که در روز عروسی‌اش، همسرش توسط مار گزیده می‌شود و می‌میرد. او به سراغ هادس (خدای مردگان) می‌رود تا او را زنده کند. او در نواختن چنگ و با استفاده از هنرش، دل هادس را به دست می‌آورد و می‌گذارد اوریدیس با او به دنیای زندگان برگردد، اما به یک شرط: تا لحظهٔ رسیدن به دنیای زندگان، نباید به عقب نگاه کند و اوریدیس را ببیند.

اورفئوس راه می‌افتد و اوریدیس سایه‌وار پشت سر او می‌آید. او صدای قدم‌هایش را می‌شنود، اما نمی‌تواند ببیندش. لحظاتی مانده به خروج از غار تاریکی به سوی نور خورشید، شک و دلهره به اورفئوس غلبه می‌کند: «مگر می‌شود حرف هادس را باور کرد؟ شاید اوریدیس اصلاً پشت سر من نیست! شاید دارم فریب می‌خورم!»

او برمی‌گردد و نگاه می‌کند.

اوریدیس را برای یک لحظه می‌بیند. چهره‌اش پر از اندوه و عشق است. سپس دستانش دراز می‌شوند و او دوباره به تاریکی ابدی فرو می‌رود. این بار برای همیشه.

اورفئوس و اوریدیس
اورفئوس و اوریدیس

اگر دقت کنید، در یک‌سری از سکانس‌ها ما حفره‌ای تاریک در دل جنگل می‌بینیم که هیچی از داخلش معلوم نیست. این درواقع دروازهٔ ورودی به دنیای مردگان است که اورفئوس به آن وارد می‌شود؛ در واقع همان مرگ است.

و اگنس در مراسم عروسی‌اش زیر لب به ویل می‌گوید: «به من نگاه کن.» و همین نویددهندهٔ یک تراژدی عاشقانه است، مثل اورفئوس و اوریدیس.

جای دیگری که ما دوباره ردی از این داستان می‌بینیم، جایی است که این خواهر و برادر دوقلو لباس‌هایشان را عوض می‌کنند تا بتوانند پدرشان، ویل، را گول بزنند. و همنت همین کار را تکرار کرد تا این بار مرگ را گول بزند. او به جودیت می‌گوید: «من اینجا می‌خوابم تا مرگ ما را اشتباه بگیرد.» او حاضر شد جانش را به جودیت بدهد، مثل اورفئوس به دنیای مردگان سفر کند تا بتواند اوریدیس (یا جودیت) را نجات دهد و به دنیای زندگان برگرداند

فرزندان؛ نبرد رنگ‌ها

بچه‌های اگنس و ویل یک نبرد از رنگ‌ها هستند. جودیت که به طرز آشکاری قرمز می‌پوشد، مشخصاً تحت تأثیر مادرش است و «بودن» را پیش گرفته است. ولی همنت در ابتدا ترکیبی از قرمز و آبی است، چون پلی بین مادر زمینی و پدر آسمانی است. اما فیلم نشان می‌دهد که بیشتر به سمت آبی لباس‌هایش متمایل می‌شود. وقتی برای مادرش تعریف می‌کند که دوست دارد نقش یک شاهزاده شمشیربهدست را بازی کند، همنت «زیستن در افکارش» را انتخاب کرده تا «زیستن بر روی زمین و در لحظه»

پایان؛ از Hamnet تا Hamlet

در پایان، ویل نام نمایشنامه را می‌گذارد «هملت»، نه «همنت». او یک حرف را جابجا می‌کند (Hamnet -> Hamlet). این جابجایی حرف L (که نماد خط و زبان است، Language) یعنی: پسرِ بدن مرد، اما پسرِ زبان (شاهزاده هملت) زنده ماند.

در سکانس اجرای نمایش، در سکانس‌های آخر می‌بینیم که همنت بر روی صحنه است و اگنس و ویل هر دو با لبخند به او نگاه می‌کنند. و همنت وارد درگاهی در میان درختان نقاشی‌شده می‌رود و این همان حفره داخل جنگل است که نمادی از مرگ بود (دنیای مردگان اورفئوس). این بدان معنی است که سوگ پدر و مادر بالاخره تکمیل شده است.

به قول هملت: «باقی‌اش سکوت است.»

The rest is silence…