تجربه‌ی من از خوندن طولانی‌ترین کتاب زندگی‌م

سال‌ها پیش در سفرم به تهران، در حال قدم زدن در انقلاب بودم که با یک کتابفروشی‌ای که کتاب‌های دست دوم و قدیمی داشت روبرو شدم و دوجلد کتاب زرشکی با عنوان طلاییِ روش، نظرم رو جلب کرد: «جنگ و صلح» اونم با ترجمه سروش حبیبی! با دیدنش از خودم بی‌خود شدم و با نصف قیمت دوجلدیِ نو، خریدمش. درحالی که قبل از اون، تنها کتاب‌هایی از تولستوی خونده بودم که کمتر از صد صفحه بودن.

بعد از برگشتنم از سفر، کتاب‌ها رو گذاشتم توی کتابخونه‌م و حقیقتا از خوندن هزار و چهارصد و پنجاه و هفت صفحه وحشت داشتم و حالا جنگ و صلح بجای کتابفروشی، داشت توی کتابخونه‌ی من خاک می‌خورد.

روند خاک خوردنش ادامه داشت تا اینکه جنگ شروع شد و مجبور شدم از خوابگاه کوچ کنم به خونه؛ بدون اینترنت و بدون وقت گذروندن بیرون از خونه. بنظرم رسید فرصتی بهتر از این برای خوندن این کتاب حجیم پیدا نمیشه و بالاخره یازدهم اسفند ۱۴۰۴ شروعش کردم.

شروع جنگ و صلح

اگر درباره جنگ و صلح چیزی شنیده باشین، حتما می‌دونین که گفته میشه شخصیت‌های خیلی زیادی توش معرفی میشن، بیشتر از ۵۰۰ شخصیت!

خب، من با آگاهی به این موضوع تصمیم گرفتم با شروع کتاب، اسم هر شخصیت جدیدی که معرفی میشه رو روی یه کاغذ یادداشت کنم و روابطش با بقیه شخصیت‌ها رو هم بنویسم. موفق شدم این کار رو برای ۱۰۰ صفحه اول کتاب انجام بدم ولی هرچی جلوتر می‌رفتم انجام این کار سخت‌تر میشد. درضمن متوجه شدم نیاز نیست اسم تک‌تک شخصیت‌ها یادم بمونه و شخصیت‌های مهم انقدر اسم‌هاشون تکرار میشه که ناخودآگاه در خاطرت می‌مونن و درنهایت بیخیال یادداشت کردن اسامی و روابط شدم.

اگر قصد مطالعه این کتاب رو دارین، باید بهتون بگم که تقریبا ۲۰۰ صفحه اول کتاب یجور دست گرمیه. تولستوی، تعداد زیادی کاراکتر رو در خلال مهمونی‌های مجلل و شلوغ زندگی اشرافیان مسکو و پترزبورگ، معرفی می‌کنه. در بحبوحه این جشن‌ها و مهمونی‌ها، حرف‌هایی درباره احتمال شروع جنگ هست و در فصل دوم وارد صحنه نبرد میشیم که علاوه بر کاراکترهای جدیدی که در این قسمت معرفی میشن، بعضی از کاراکترهای فصل اول در این قسمت ظهور پیدا میکنن.

در ادامه به همین منوال، نویسنده بین جمع‌های اشرافی در مسکو و پترزبورگ و صحنه‌های نبرد، در نوسانه و داستان رو جلو میبره.

شاهکار جنگ و صلح

جنگ و صلح بعنوان یک شاهکار شناخته میشه ولی چرا شاهکاره؟ تولستوی در قالب یک رمان، ژانرهای داستانی متفاوتی رو به تصویر کشیده؛ اون از سوگ، عشق، تاریخ، فرهنگ، اجتماع، جنگ و فلسفه گفته و در هیچ یک از این بخش‌ها کم نذاشته!

ویژگی دیگه‌ای که باعث شد جنگ و صلح تبدیل به یک شاهکار بشه، همونطور که قبلا گفتم، خلق شخصیت‌های زیاد و متنوعشه. خیلی از این کاراکترها، شخصیت‌های واقعی تاریخی هستن و تعداد زیادی الهام گرفته از آدم‌های نزدیک زندگی تولستوی بودن.

توانایی نویسنده در عمق بخشیدن به شخصیت‌ها واقعا قابل ستایشه! کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها، تعبیر نگاه‌ها و رفتار اون‌ها طوری شرح داده میشه که از اعماق قلبتون با هر کاراکتر همدلی می‌کنین.

مادر، دوباره در عین انکار واقعیت، عاجز از قبول اینکه خود زنده بماند ولی پسرک دلبند و از شکوفه‌ی زندگی پُربارش کشته شده باشد، از واقعیت زشت به جهان جنون پناه جُست.

همچنین، جزئیاتی که در صحنه‌های نبرد بهشون می‌پردازه بی‌نظیره! طوری اتفاق‌ها رو شرح میده که انگار خودش در لحظه در اون صحنه حضور داشته و هم‌زمان داره یادداشتش می‌کنه.

دوست‌ نداشتنی‌های جنگ و صلح

با وجود اینکه این اثر، شگفت‌انگیزه و شکی در شاهکار بودنش نیست ولی چیزهایی درباره‌ش هست که دوست نداشتم.

مورد اول: تولستوی خودش آدم مذهبی و معتقدی بود و تاثیر این موضوع به وضوح در نوشته‌ش دیده میشه. اون قصد داشت درباره‌ی تاریخ جنگ روسیه و فرانسه بنویسه ولی متاسفانه این‌کار رو با سوگیری انجام داده. در تمام طول کتاب، امپراتور کشور خودش، الکساندر اول رو یک آدم مقدس و نیکوکار می‌دونه و امپراتور فرانسه، ناپلئون رو یک آدم شرور و وحشی و ستم‌کار! این موضوع درباره‌ی مردم روسیه و مردم فرانسه هم صادقه. از نظر اون، روس‌ها ملت بهتری از فرانسوی‌ها هستن.

هشدار اسپویل

جایی که خیلی این موضوع عصبی‌م کرد، مرگ پرنس آندره‌ی بود. اون آدم معتقدی نبود ولی با این حال، در مقایسه با پی‌یر بزوخف که خیلی تلاش و اصرار به ایمان به خدا داشت، آدم نیکوکارتر و داناتری بود و همین تضاد، کاراکتر پرنس آندره‌ی رو تحسین‌برانگیز می‌کرد.

و واقعا متوجه نمی‌شم چرا هنگام مرگ، پرنس آندره‌ی یکهو تصمیم می‌گیره که معتقد شه و براش انجیل بخونن؟ این پایان رو برای این کاراکتر اصلا دوست نداشتم.

پایان اسپویل

مورد دوم: دیدگاه تولستوی به زن و جایگاهش در اجتماع رو اصلا نمی‌پسندم. اون زن رو بعنوان یک موجود احساساتی غیرمنطقی می‌بینه. درطول داستان، زن‌ها هیچ درکی از جنگ و اتفاقات پیرامون اون ندارن و این مردها هستن که دائم دارن درباره جنگ حرف میزنن.

از نگاه تولستوی، نهایت خوشبختی یک زن، یک ازدواج خوب و تشکیل خانواده‌ست و اینکه زن بتونه خودش رو وقف خانواده‌ش کنه براش کافیه. نمونه‌ی بارز این دیدگاهش، کاراکتر ناتاشا رستوا بود که واقعا حرصم رو درآورد.

مورد سوم: پایان‌بندی داستان رو اصلا دوست نداشتم. واقعا سورپرایز شدم، سورپرایزِ بد! که البته این موضوع سلیقه‌ایه و نمیشه خرده‌ای گرفت.

مورد چهارم: این کتاب فقط یک داستان نیست. یک بخش‌هایی از کتاب هست که تولستوی با یک‌سری علوم مثل ریاضی و فیزیک، سعی می‌کنه پدیده‌ای رو توضیح بده که بنظرم واقعا جای ریاضی فیزیک وسط یک داستان تاریخی نیست و انگار تولستوی قصد داشت سواد علمی‌ش رو به رخ خواننده بکشه!

جمع‌بندی

مطالعه این کتاب برای من در طول ۷۸ روز اتفاق افتاد؛ تقریبا ۲ ماه و نیم و همچنان در قطعی اینترنتیم و خونه‌نشین. این طولانی‌ترین مطالعه‌ی من در مسیر کتابخوانی‌م بود و حقیقتا تجربه موندگار و به یاد موندنی‌ای شد.

مسیر رشد و تغییرات کاراکترها رو دنبال کردم؛ باهاشون عشق ورزیدم، غصه خوردم، از دست دادم، به دست آوردم و زندگی کردم.

بطرز عجیبی در طول این دو ماه و نیم، از خوندن و مسیر مطالعه‌ی این کتاب خسته نشدم. در تمام مدت، داستان جذابیت و کشش خودش رو حفظ کرد.

همچنین هم‌زمانی خوندن این کتاب با جنگ ایران، تجربه‌م رو جالب‌تر کرد. کتاب رو می‌خوندم و می‌فهمیدم ما اولین ملتی نیستیم که داریم چنین اتفاق‌هایی رو پشت سر می‌ذاریم و تاریخ واقعا تکرار میشه.

از وقتی که دنیا دنیاست و مردم یکدیگر را می‌کُشند هرگز کسی همنوع خود را نکشته یا جنایتی روا نداشته است که خود را با همین اندیشه تسلّی نداده باشد و این دستاویز، مصالح عمومی است. بله، مصلحت دیگران.