ما زندگی میخواستیم

بله؛ ما ملت جنگ هستیم. ما از کودکی یاد گرفته‌ایم برای هرچیزی بجنگیم. پدر و مادرهایمان برای بزرگ شدن ما جنگیده‌اند. ما برای هر خوراکی، هر اسباب‌بازی، هر کتاب، هر نمره جنگیده‌ایم. ما برای زندگی‌مان در حال جنگ هستیم. فکر میکردیم همه دنیا همین وضعیت است اما فهمیدیم اینطور نیست. فقط ماییم که برای آب، باید با خشکسالی بجنگیم. و برای غذا، باید با تورم بجنگیم. ما برای آینده‌مان میجنگیم؛ حال آن‌که این جنگ را نمیخواستیم. ما برای ماشین و خانه‌ی نداشته‌مان درحال جنگیم. در روابط‌مان با هم در جنگیم. تفریح‌های ما غنیمت این جنگ‌ها برای شما بود؛ حلالتان. غنائم بیشتری بردارید. غذایمان را بگیرید. قهوه صبحمان را بگیرید. مسافرت‌هایمان برای شما؛ کافه‌ها و شهربازی‌ها و پیک‌نیک‌ها و خنده‌هایمان برای شما.

ما این جنگ را نمیخواستیم. ما زندگی میخواستیم. ما زندگی مرفه هم نمیخواستیم. ما فقط میخواستیم جنگیدنمان نتیجه‌ای داشته باشد. میخواستیم این جنگ منصفانه باشد، با جهان و زندگی و نامروتی‌هایش باشد. اما این جنگ را به خانه‌هایمان کشاندید؛ به خودمان و ذهن‌مان. ما با مغز خودمان، با خوابمان و بیداری‌مان هم در جنگی هستیم که نمیخواستیم. ما جنگ‌طلب نبودیم. ما آدم‌های صلح و جهانِ بدون مرز بودیم. ملت مقاومت بودیم اما در برابر ناعدالتی‌های زندگی؛ ما نمیخواستیم در برابر خود زندگی بایستیم و دربرابر خواسته‌هایمان مقاومت کنیم. ما نمیخواستیم با هم دعوا کنیم. نمیخواستیم جلوی تلویزیون، در اینترنت، در خیابان و در خانه، فحش نثار کسی کنیم. قرار نبود برای آزادی یکدیگر را لت و پار کنیم. قرار نبود در صف نانوایی استراتژی‌های جنگی‌مان را بچینیم. قرار نبود قصابی میدان جنگ اقتصادی باشد و گوشی‌هایمان میدان جنگ فرهنگی. آنقدر خسته و زخمی، در لباس رزم زندگی کرده‌ایم که آرزوهایمان از ما میترسند و فرار میکنند. ما فقط زندگی را میخواستیم؛ و زیبایی را. و هنوز حاضر به خرید زندگی هستیم؛ اگر در این جنگ هنوز چیزی از آن مانده باشد.

پ.ن. اینترنت هنوز قطع است. همین.