بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
مرثیهای برای وطنِ اکنون

منتظر «ف» ایستادهام تا با هم به کتابفروشی «راوی» برویم و در مراسم رونمایی از دوماهنامه فیدیبو، از «وطن» و «خانه» بشنویم. علاوهبر این، «ف» هم یادداشتی در این شماره دارد. تجریش مثل همیشه شلوغ است و در هم میجوشد. بوی غذا مثل هالهای سنگین در هوا پیچیده است. صدای «نیاوران، دربند» گفتنهای رانندگان تاکسی را میشنوم. چند سرباز کنار دیوار ایستادهاند و سیگار میکشند. یکی از آنها چنان خسته است که روی پاهایش چمباتمه زده و دستش را ستون چانهاش کرده است. این کارش انگار مسری باشد، بقیه هم به صف کنارش مینشینند.
حس ناخوشایندی در سرم میچرخد. این بوها، این صداها و تماشای این آدمهای خسته و زهوار دررفته که روی زمین آوار شدهاند، حالم را بد میکند.
سربازها رفتهاند سراغ بستنی فروشی. بستنیهای قیفیشان را یکییکی دریافت میکنند. کاش «ف» زودتر بیاید. حالم از بوی غذا و ساندویچ، از بوی کشدار گرمایی که در هوا معلق است، از همهمهی تجریش و از اینهمه عادی بودن و جریان داشتن زندگی در فضایی که نمیدانم میشود اسمش را زندگی گذاشت یا نه، به هم میخورد.
منتظرم «ف» بیاید تا فقط با او حرف بزنم، برویم قهوهای بنوشیم و آدمها مثل سایههایی در پسزمینه محو شوند.
بالاخره «ف» میرسد. موهایش را کوتاه کرده و کت کرمرنگی با خطهای سبزِ دستدوزی پوشیده که تا به حال بر تنش ندیده بودم؛ کم پیش میآید کت بپوشد.
نیم ساعتی در امتداد چنارهای خیابان ولیعصر پایین میرویم تا به کافه رئیس برسیم و بعد از نوشیدن قهوه، راهی باغ فردوس، کوچه دلبر و کتابفروشی راوی میشویم.
در مراسم، سخن از «وطن» به میان میآید؛ اینکه وطن همین فضایی است که ما را روبهروی هم مینشاند تا حرف بزنیم و حتی ناگفتههایمان را از عمق نگاه یکدیگر بخوانیم.
از «خانه» میگویند؛ از مفهوم درهمتنیده «خانه» و «وطن» و از عظمت زبان فارسی که شاید تنها زبانی باشد که در آن، این دو واژه تا این حد متمایز و در عین حال یگانهاند.
از فضای خانه میگویند، از شکل خانهها، سقفها و پشهبندهایی که آدمها در حیاط برپا میکردند.
بچه که بودم، تا سالها شبهای تابستان را روی تخت بزرگی که وسط حیاط و کنار درختان پرتقال، لیمو شیرین و نارنگی بود، میخوابیدیم. بابا رختخوابها را پهن میکرد و پشهبند را با وسواس و دقت خاصی، شبیه به یک خیمه امن، نصب میکرد. مراقب درزها بود تا پشهها راه به جایی نبرند و اندازهاش را چنان دقیق تنظیم میکرد که هر پنج نفرمان بهراحتی در آن جا شویم.
من وسط برادر و خواهرم میخوابیدم و گاهی هم کنار مامان؛ احتمالا آن وقتها که خیلی کوچکتر بودم. صدای ریتمیک دست زدنهای مامان روی پشتم برای اینکه خوابم ببرد، هنوز مثل لالایی شیرینی در گوشم میپیچد. این قاعده هر شب باید تکرار میشد. برادرم بالای سرم میخوابید و بعضی وقتها دستم را میبردم کنار دستش تا با انگشتانش کشتی بگیرم.
بعدها که بزرگتر شدم، رختخوابم را بردم کنار خواهر و برادرم و من بودم که باید وسط میخوابیدم. خنکی ملحفههایی که روی آن میخوابیدیم، مثل یک تراپی، آرامبخش و نتیجهبخش بود. با این حال بعضی شبها از آن خنکی خبری نبود؛ چرا که برادرم پیش از ما روی همه آنها غلت میزد تا گرمشان کند و حرص ما را در بیاورد.
پرونده «خانه» و «وطن» در این شماره از دوماهنامه فیدیبو بسته شد (دریافت رایگان آن در اپلیکیشن فیدیبو است)، اما مگر مفهوم بیانتهای این دو واژه میتواند در لابهلای صفحات یک مجله بماند؟ خانه برای من، هنوز همان خنکای رختخوابهای تابستانی کودکی است.
این روزها با اینکه سعی میکنم کمتر در تله نوستالژی بیفتم و سهمم را از زندگی و لحظه حال بردارم، اما در پسِ ذهنم، غمی گنگ از شکل امروزی «وطن» رسوب کرده است؛ وطنی که انگار دیگر هیچچیزِ آن سر جای خودش نیست. من صدای آشنای وطنم را در شکلِ ناموزون و بیروحِ این روزها گم کردهام و گاهی، خسته و ناامید، در این فکر فرو میروم که آیا دوباره پیدایش خواهم کرد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
بزرگترین دایناسور شکارچی، تیرکس یا اسپاینوسورس؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
تنبیه سکوت: چرا از نشستن در «اتاق جو» میترسیم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
دو راهکار ساده برای حفظ انگیزه!